|
|
|
|
|
نمیتوانم نمیتوانم این حماسه ها را بسرایم نمیتوانم ........ من کالیوپ نیستم..... الهه حماسه سرایی .... دیگری است.... الهه حماسه سرا در خیابان است....... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:6 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
الله اکبر.... کاش اونقد اینو داد بزنم که یا حنجره من پاره شه یا گوش اونا.... (البته ترجیح با گوش اوناس خوب) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:18 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی چیه؟ خودمم نمیدونم دقیقن دارم چه کار میکنم ... دنبال یه چیزی میگردم... میدونم... هیچ کجا نیست... گاهی توهم پیدا کردنشو دارم مثل سراب.. میرم میبینم بدتر شد... خیلی بدتر شدوو در واقع میشه باتلاق... از این باتلاق به اون یکی.. نه... حتا از یکیش در نمیام که برم تو اونیکی... تو یکی که فرو میرم و تا ته میرم بعد انگار یکی دیگه شروع میشه... اگه این روزا بخوام به خودم فقط فکر کنم.. بیشتر عذاب وجدان میگیرم با این زد و خوردها... کشته شدنها... ای خدا.. گاهی باورم میشه نیستی... یا اونقد سرت شلوغه که ... میدونم الان دقیقا چی میخوام... اما نمیتونم داشته باشمش... چون خودم خواستم که نداشته باشمش... چون باید یه چیز دیگه رو از دست میدادم که گاهی به بودن اون چیز هم احتیاج دارم... خوب... تو خود حدیث مفصل... اما الان تو دنیا هیچ چیز به اندازه این نقطه ها به دادم نمیرسه............. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:16 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهام... فقط همین...... با اینهمه آدم دور و برم.... مث تک تک آدما تنهام........
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:5 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
OK We are not meant to be together.... I am not stupid , just a little bit crazy |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:9 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دوس دارم بنویسم 100 جا هم میرم عضو میشو که کلی جا داره برا نوشتن.. انواع سایتها... انواع و اقسام خودکار ،مداد ،روانویس ،کاغذ رنگی ،کاهی ،کوچیک ،بزرگ ،دفترچه ،برگه ،تابلو اعلانات ،تخته وایت بورد ،میز تحریر کوچولوی متحرک ... همه چی هست چرا نمیای بیرون؟ داری خفم میکنی دیگه هاااااااااا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:59 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
فک نکنم دیگه بخوام طپش قلبتو حس کنم....... من که به هر حال نمی نویسم چه اینجا چه تو یه صفحه کاهی هوس انگیز ......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:15 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
لذت با مداد نوشتن روی کاغذ کاهی رو با این دفترچه الکترونیکی عوض نمیکنم.... بذار بازم طپش قلبتو حس کنم...... بذار..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 22:40 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا بستنی شور خوردی؟ today i had an ice cream with taste of tears... it was gr8 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:55 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
در برف با تو خواهم خوابید.... یک روز بدون ترس اینکه آفتاب ذوبت کند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:2 توسط کالیوپ
|
|
||