نیایش های یک الهه شقه شده
Midnight in Paris خوبه.. رنگ ،موسیقی، داستان، بازم رنگ، موسیقی .. بازی زمان هیجان انگیزه .. خیال پردازی درموردش هنوز هم جواب میده.. و اینکه همیشه زمان دیگه ، کلن چیزای دیگه طلاییه .. مدتی بود که یه فیلم نرم ندیده بودم .. حس خوبی داشت و.. واقعن همینگوی اینقد جذاب بوده؟
-
فک کن تو تهران تو تاکسیی که سواری یه آشنای قدیمی وسط راه سوار شه که اصلن تو کرج زندگی میکنه و محل کارش ونکه .. اینکه سر راه تو چه میکرده معلوم نیست... به قول خودش احتمالش صفره ... شایدم من سر راه اون یه کاری میکردم!! ... عین ندید بدیدا چه ذوقی کردم دیدمش .. گمونم اونم متوجه من شده بود چون برگشت و انگار منتظر بود من آشنایی بدم .. چند روزی میشد حتا شاید 2 هفته که میخوام زنگ بزنم حامد صغیری هی میگم ولش کن .. حالا امروز حامد ابراهیمی و ببینم .. چه بدونم .. شایدم هیچ ربطی نداره .. به زور میخوام تو هرچیزی دنبال یه معنی بگردم
نمیدونم چرا .. شاید چون خونه اجاره ایه اینجوری حس میکنم ... شایدم چون عادت نکردم به این خونه .. هنوز خونه ام همون خونه مامان ایناس .. خداییش راحته اونجا .. به هرحال هنوز خیلی چیزام جای خودشونو پیدا نکردن .. لپ تاپم وسط هاله .. کتابام که کلن جا ندارن .. همون خونه خودشون بمونن بهتره .. مامانم میگه اینجا کتابخونه محله اس، هر چند وقت میای یه کتاب میبری .. آخر هفته به سبک و سیاق قدیم لباسام کپه شده رو یه صندلی کوچولو ... خونه خودمون میریختم رو کاناپه اتاقم تا 1 ماه هم جمع نمیکردم هیچی نمیشد .. الان نمیشه، سر سه روز تو لباسا گم میشیم .. این آویز پشت دری که کم مونده با در بیاد پایین از سنگینی .. باید حتمن جمعشون کرد .. تا یه نصف روز همه چی خوبه دوباره از عصری همه چی بهم میریزه ... اما خوبیش اینه که کاملن با تمام وجود حس میکنم که چقد لباس دارم و دیگه نمیرم بیخودی لباس بخرم .. گرچه هنوز موقع جایی رفتن مث گدای سامره هیچی ندارم بپوشم .. خونه کوچیک هم بدی داره هم خوبی .. تمیز کردنش زود تموم میشه .. اما زود هم به هم میریزه ... الانم که عین موش رو زمین فقط تخمه و آشغالهای ناشناس جمع میکنم.. دیروز 3 سری ظرف شستم یه سری هم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی ، سری آخر هم موند تو سینک چون دیگه خسته شده بودم ... روزهای پر حادثه اینجوری میگذرن ...
کلم پلو پختم
فک کن هنوز نتونستم خورش درست کنم اما اینو درست کردم ... چقدم خوب شد الکی الکی ... رو مود غذا پختن بودم کلن .. اما یه کاستردرس کردم که خوب نشد .. شل شد، گمونم خساست به خرج دادم و پودرشو کم ریختم. تازه دوستامون بودن براشون کافه گلاسه هم درستیدم .. کلی کارای شکمی کردم .. یه کم هم کتاب خوندم .. بچه ها سوپرنچرال میدیدن سیزن های قبل و، منم یه نیم نگاهی میکردم .. وای که عاشق این دین ام .. کثافتخ .. یه کلمه زبان نخوندم .. آفرین
"مردمان قدیم، هنر نذر میکردهاند.وقت،نذر میکردهاند."
دیروز صبح یکی از همکارا برای اربعین نذری داده بود.حلیم.چون پنجشنبه ها اداره تعطیله دیروز داد.البته امروز هم دونفر دیگه صبح و ظهر نذری میدن. قاعدتن به اونایی که ادارهان.بعد ما صبح دیر اومده بودیم یه ظرف حلیم داده بودن به صاحب نذر که ببره خونه اون هم ما رو صدا کرد که بیاین بخورین.خودشم دیر اومده بوده فک میکرده به خودشم نرسه.آخه صب ساعت 7.5زیارت عاشورا میخونن ما هم که کلن زودتر از 8.5 گناهه بیایم سرکار. خلاصه جریان نذریای اداره اینه که یه شخصی هست حلیم و عدسی و آش شله قلمکار میپزه برا اداره. صاحب نذر پول میده براش میپزن.
فلسفه نذر گمونم زحمت کشیدن و وقت گذاشتن و تلاش و دور همی و به یاد نذر و نذار(!!!) بودن و مناسبت زمانی و اینا بوده.
کار میکنیم که پول داشته باشیم که چیزای لازم و حاضر آماده رو بدون وقت صرف کردن برای تهیهاش، بدست بیاریم چون وقت نداریم بذاریم سَر تهیهاش چون کار میکنیم. دور باطل!
وقتی یه نوشتهای و میخونم که خیلی راحت و نرم درونم میشینه دلم میخواد منم بنویسم.. ینی جَو میگیرتَم ... انگار میکنم خب اگه اینقد راحته منم بنویسم ... بعد مداد و کاغذ و کلن ترجیح میدم ... نوک نرم خودکار .. کشیدگی حروف .. سَرکِش های گرد ... پیچش انتهای حروف .. همونایی که کسی و میشناسم که از روشون خصوصیات اخلاقی من و میگفت ... حالا که مداد و برمی دارم دو اتفاق میوفته ... یا کلن نمیدونم چی بنویسم یا یکی صدام میکنه که یه کاری و انجام بدم ... بعد دلم میخواد یکی دیگه اقلن باز بنویسه که بخونم ... که کِیف کنم از خوندن نوشته ای که میشناسم ... نه نویسنده اشو ... نوشته رو ... فضا رو ... نه لزومن ایرانی باشه که بفهمم اتفاقا خیلی سخت با نویسنده های ایرانی ارتباط برقرار میکنم .. فضاشون برام نا آشناس خیلی وقتا .. اما زناشون باز بهترن ..
عاشق این سه نقطه ها و دو نقطه هام تو نوشتن ...
چن وقته اینجا ملت یا دارن از دلار حرف میزنن یا از خونه خریدن و این چیزا .. دیروز اونقد اضطراب گرفتم که پا شدم رفتم بیرون از اتاق .. بعد برگشتم دسکتاپ کامی و کردم وال پیپیر سیندرلا ... فضا آبی صورتی شه یه کم .. دیدم چیزای جدید میخوام رفتم چن تا تِم ویندوز دانلود کردم از گرگ و ببر و اسب تا شمع و برف و اینا .. از همه قشنگتر یه کالیگرافی بود که الانم گذاشتمش ... کلمات ژاپنی با طرحهای لطیف و رنگهای ملایم ... چه خوبن .. صدای جیرینگ جیرینگ اون زنگوله های بادی رو حتا میشنوم وقتی نگاش میکنم ... شکل کلمات معنی خود کلمه رو تداعی میکنه
یه شیطون میگه گور بابای همه کس و همه چی .. یه خورده پولتم بردار ببر یه گوشه دنیا حسابی خرجش کن .. اقلن یه ماهی کیف میکنی .. یه شیطون دیگه میگه زودتر جم و جور کن یه لونه ای چیزی بخرین حتا دارغوزآباد ... از اونجا که تعداد شیطونا کم نیس یکی دیگه میگه گور بابای دوتای قبلی همینجوری پیش برو خدا بزرگه فقط حال و بچسب ... کلی کتاب نخونده داری و موسیقی گوش نکرده و فیلم ندیده و فکر نکرده و امتحان آیلتس نداده ... خدا هم کلن سایلنته .. یا شاید طول موجش تو رنج گیرنده های من نیس ...
دیروز با دو تا آقای همکارم صحبت میکردم راجع به گذشته حال آینده .. یکیشون یه کتاب برام آورد تحقیقی در دین مسیح نوشته جلال الدین آشتیانی ... یکیشونم متقاعدم میکرد که تناسخی نیس و برم حالشو ببرم و اینقد حرص نخورم ..
الانم کلی کار دارم... چقد بی ربط نوشتم ..!!!
بعد نه فقط من که تمام دنیا، آدماش و شرایطش... دیگه از آدمکشی و جنایت و مرگ بر و زنده باد و جنگ و قحطی و گرم شدن زمین و سرد شدن دل ها و خودکشی دسته جمعی آدما و حیوونا و دیگرکشی دسته جمعی حیوونا و (غیر!) آدمیزادها ... خبری نیست... یه جور هپی اندی همه اینا تموم میشه و همه چی دوباره عادی میشه همونجوری که بوده .. خورشید میدرخشه و پروانه ها برمیگردن و از اینا ... عین یه فیلم بد که خوب تموم شه یا گاهی حتا بد تموم شه اما تموم شه ... این مهمه که تموم شه و من انگار میکنم که تموم میشه ... این کابوسها تموم میشه ... من دوباره مردم شاد و میبینم و با نفرت به بعضیا نگاه نمیکنم.
حس خوبی دارم. آخه قبلن یه جوری میشِستم که پشت سرم باز بود و همه میتونستن مانیتورمو ببینن درواقع "روم به دیوار" بودم الان پشت به دیوار شدم و کسی نمیتونه تو کارم فضولی کنه ... احساس امنیت میکنم ... آخیییییی
بعد تازه اینجا جای قدیم مدیر فنیمون بوده و از ظهر همه میان از من امضا و اجازه ی مرخصی رفتن میخوان.
عقده حقارتم کمی مرمت و نوازش شد...
همین که نوک انگشتات بخاره و بخواد خارشش رو با کلیدهای این کیبورد های سیاه رفع کنه،
همین که حس کنی یه چیزی تو روحت داره وول میزنه عین یه بچه گربه گاهی چنگ میکشه به دیواره گاهی لیس میزنه گاهی هم یهو جریان یه مایع گرم و حس میکنی،
همین که هنوز میخونی و میخوای بخونی،
همین که هنوز میبینی و نگاه میکنی،
همین که گاهی گوشتو میچسبونی به دیوار دنیا ، گاهی هم حتا از یه لیوان استفاده میکنی تا بهتر بشنوی،
خودش خیلیه
و تازه... همین که کسی هست تو این دنیا که سرش داد بزنی و خودتو خالی کنی از این همه کثافتای اطرافت، اونم بدونه و ناز و نوازشت کنه، کسی که بخندونتت و بخواد که بهش اجازه بدی که حالتو خوب کنه، کسی که مراقب خودشه که مریض نشه تا اذیت نشی، کسی که هنوز بعد کلی سال همچین نگات میکنه که لپات سرخ میشه و نگاهتو میدزدی ، کسی که بلده گریه کنه، کسی که میدونی میتونی سرتو بذاری رو شونه هاش و به جاده نگاه کنی و اگه حتا خواست حرف بزنه بتونی بگی بهش خفه شو ، کسی که مث بچه ذوق میکنه از همه چی ، کسی که کلی چیزای دیگه هست و میتونه باشه ، کسی که ...
این از خیلیم خیلی تره ...
زیاد برام مهم نیست که تاریخ هرچیزی چه موقع بوده ... مامانم همیشه دقیقن میدونه کِی چی شده اما من نه ... مگر اتفاق اونقد بزرگ بوده باشه و درضمن چنتا اتفاق بزرگ باهم تو یه زمان افتاده باشه
اِنی وِی ... منظور این بود که الان فهمیدم این وبلاگو 3 ساله دارم ... گیرم زیاد نمینویسم ... چون خب به هرحال ... جای زیاد خصوصیی نیست دیگه ... دیگه تو دفتر و ورق پاره های کاری هم نمینویسم چون یا وقت ندارم یا فکر ندارم یا یادم میره .. تازگیا لحظه بعد یادم میره که یه لحظه پیش چی تو ذهنم بود ... یا فک میکنم که برای چی اینو بنویسم؟ ها جدن برا چی؟ برا کی؟ خودم؟ تو که میخونی؟ کام آن ... روزی 2 نفر هم نمیان اینجا سر بزنن .. برای پرکردن فضای مجازی؟ فقط میخوام یه فضایی رو اشغال کنم؟ خب الان هم به اندازه کافی از فضای اطرافم رو اشغال کردم و تازه هی رژیم میگیرم که این اشغالی هارو کم کنم ... میخوام راجع به چیزایی که دوس دارم بنویسم کارایی که دوس دارم بعد یهو یه حس پوچی عمیق بهم دست میده که چی؟ برای چی؟ لابد اگه الان از فلان کتاب بنویسم یا فلان فیلم ... نمیدونم ... مهم اینه که فک کنم هدفم از نوشتن این جا به خصوص چیه؟ خب منی که برای کل زندگیم هدفی هنوز تعیین نکردم (در پایان 30 سالگی!!!!) برای کار به این سادگی که زمانی خیلی دوسش داشتم و کسایی که دور و برم منو میشناختن تشویقم میکردن به نوشتن ، چطور میتونم تصمیم بگیرم و هدف مشخص کنم ...
جلوی تمام چیزایی که زمانی خیلی دوس داشتم و خودم با دستای خودم گرفتم ... دیدن، نوشتن، خوندن .. حتا کار کردن که زمانی لذت میبردم ازش الان کابوسم شده ... بعد خودم نمیفهمم چرا؟ سر در نمیارم .. خودم از خودم تعجب میکنم ... این همون دور شدنس .. بی کلیشه بی حرف تکراری ... یه خونه تکونیه اساسی لازم دارم میدونم ... کتابارو میخونم بدون اینکه بفهمم در مورد چی دارن حرف میزنن بعد یهو یکی میاد یه جمله ازشون میگه میگم عجب چیزی بود از کجا آورده اینو میفهمم همین چن ماه پیش خودم نشستم گوشه اتاقم کز کردم و خوندمش .. مغزم عین این پارتی هایی شده که بچه وقتی مامان باباش نیستن برپا میکنه و گاهی همچین کنترل این مهمونیا از دستش در میره که اونایی که اومدن رو اصلن نمیشناسه ، همه جا رو آشغال گرفته، تو هر اتاق دو یا سه یا چن نفر (بسته به علایق) دارن تو هم میلولن ، چن نفر تو استخرن، کلیا مست و پاتیلن، لیوانا میشکنه، تابلوها کج میشه و تو نمیدونی باید چیکار کنی!
همه اینا که چی؟ انگار کمی آروم شدم! خوبیه تو کاغذ نوشتن اینه که گم میشه پاره میشه میپوسه .. اینا اینجا میمونه تا ابد .. بعد تازه حالت دست خطت نشون میده واقعن چه حالی داشتی وقت نوشتنش اینجا همه چی یه جوره البته خب وقتی خودت میخونیشون یادت میاد (گاهی) که چی بودی وقت نوشتنش .. نوشته های قبلیم تو آرشیو مزخرفن .. حالمو به هم میزنن اما همیشه هستن نمیخوام پاکشون کنم نمیدونم چرا اما نمیخوام .. گاهی با خوندنشون یادم میاد از کجاها رد شدم و چه چیزایی دیدم .. شاید یه روزی ...
اینجا قرار بود همدم و فرزندم باشه اما من زاییدمش و ولش کردم تو فضای خالی... منو ببخش فضای مجازی ..