تبليغاتX
?should I be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
خب ... نوامبر هم اومد ...

November Rain - Guns 'N Roses

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:36  توسط کالیوپ  | 

اینکه دلم نمیخواست زیر بارون باشم و زود اومدم خونه نشونه چیه؟ بده؟ خوبم؟ امیدی هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:10  توسط کالیوپ  | 

و ناگهان آنقدر دلم برای خودم سوخت

آنقدر دلم برای خودم تنگ شد

آنقدر حس کردم تنها هستم زیر این باران ، زیر این آوار ، زیر این زندگی

که دلم خواست بدوم بروم آغوش پدر مادرم احساس امنیت کنم ، آرامش ، که کسی هست ... کسی که دوستم دارد ، کسی که دوستش دارم.

حتا در بحبوحه اینترکورس ها هم حس میکنم میخواهم بدوم و بروم آغوش مادرم و کنار زانوهای پدرم.

انگار کسی آزارم داده باشد یا بترسم یا ...

میخواهم بروم خانه امان ...

پارسال بعد از یک پیاده روی طولانی در برف و باران تنها دلم میخواست برسم به خانه ای که پدر و مادرم هستند ، گرم و پرنور ، با کاسه ای آش ، منتظرند که برگردم.

چه زود از بچگی به پیری رسیدم ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:51  توسط کالیوپ  | 

خواستی بخوابی بذار پنجره باز باشه
                                بذار باز باشه تا سردم شه
                                                     سردم شه تا بخوام گرم شم
                                                                       بخوام گرم شم تا یواشکی سُر بخورم تو بغلت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:53  توسط کالیوپ  | 

يادت باشه وقتي تو سرازيري داري با دوچرخه ميري باب ديلن گوش ندي اونم از نوع Sick of love اش ... يهو ميرسي به پيچ اونوقت دلت ميخواد همينجور صااااف بري .... تا خوب شي

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:33  توسط کالیوپ  | 


خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا
يتيمان را پدر مي شود و مادر
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود و همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند
در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟

پ.ن.: نمیدونم واقعا مال ملاصدرا هست یا نه ... اگه هست که ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:57  توسط کالیوپ  | 

گمونم هر وقت حسی دارم یا چیزی میاد تو خیالم باید سریع بنویسمش یا اینجا یا هرجا ... بدون سر زدن به گودر و بلاگهای دوستام .. میرم اونارو میخونم میبینم یکی دیگه عین حس منو نوشته .. خوب اونوقت میشه کپی برداری یا چی ؟ دلم نمیاد بیام حسمو بنویسم یا بگم اااا چه جالب .. منم همینطور ... اینم همینطور ...

اما گمونم اینها همش نتیجه ناخودآگاه جمعیه... جمعی که نیستن ، نمیبینیشون اما مث تو فک که میکنن هیچ حس هم میکنن ... جمعی که همه تنهان ، همه دنبال کسی میگردن که نمیدونن انگار همین بغل نشسته و شاید داره یواشکی وبلاگی رو آپ میکنه که تو هرروز میخونی و به صاحبش دل میبندی ، کسی که شاید تو تاکسی میشینی کنارش ، تو اتوبوس دستت میخوره به دستش ، تو در چرخونه یه فروشگاه یه لحظه تو دو جهت عکس باهمین ... 
کلی چیز یادم میاد ... شعر "عشق در نگاه اول" ویسواوا شیمبورسکا ... فیلم شبهای روشن .. سه گانه رنگی کیشلوفسکی ...

پ.ن. 1 : لزومن اون شخص نامرئی جنس مخالف نیست .. اگه بود چه بهتر ... کور از خدا چی میخواد

پ.ن. 2 : تولد سهراب رو به کی باید تبریک گفت؟ به خودم !!؟

پ.ن. 3 : البته گاهی این آدما رو که از نزدیک میشناسی آی شِت میزنن به سر تا پات که ... خدا فروید رو بیامرزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:57  توسط کالیوپ  | 

به نظر خودت با کسی که میگه دوسِت دارم اما دلم با تو نیست با کسی نیست اصلا وله باید چه کرد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:6  توسط کالیوپ  | 

های فلک که گردنت، از همه مون بلن تره 
به ما که خسته ایم بگو، خونه ی باهار کدوم وره ؟

خبر میگه یکی از آسمون خراش پرت شد تیکه تیکه شد متلاشی شد پودر شد رسید زمین افتاد رو سر یکی دیگه اونم ترکید 10 نفر دیگه دیدن سکته کردن مردن خاونواده هاشون بدبخت شدن ... اونوخ یکی میاد لایک میزنه به خبر ... 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:44  توسط کالیوپ  | 

دلم می خواست موهام بور بود ، لاغر بودم ، اونوقت یه بافتنی یقه اسکیه قرمز می پوشیدم . از اونا که روش یه بافته پیچ در پیچ داره ...
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:30  توسط کالیوپ  |