|
|
|
|
|
سلام....
این آخرین پستِ من میباشد.... یه بار یه گنجیشکی نشسته بود رو یه شاخه درخت.. وختی خواس بپره بره ، به درخت گفت : " خودت و محکم نگه دار که میخوام بپرم" ... درخت گفت : " اصن نفهمیدم کِی نشستی که حالا با پریدنت چیزیم بشه "... حالا حکایت ماست... کی فهمید ما اومدیم که حالا بگیم که ما داریم میریم... راستش و بگم چون یه وختایی چیزایی مینوشتم اینجا که به بعضیا بر میخورد ، یا گاهی یه کلمه مینوشتم ۱۰۰ کلمه باید جواب پس میدادم ، یا مورد پرسش قرار میگرفتم که چرا از من نمینویسی ... از این که نوشتی منظورت چی بود.. با من بودی اینی که نوشتی... اون کیه که ازش نوشتی... به کی بجز من داری فک میکنی و ...................................... عطای وبلاگ نویسی را به لقایش بخشیدیم... آن پشه هم خود تویی و ما هیچ نیستیم... - یک خداحافظی کلیشه ای : خیلی خوش گذشت ...شاد باشین... :ی دیگه چیزی ندارم بگم... زودتر گورمو گم کنم برم بهتره..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:25 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی تنهایی چی کار باید بکنی ؟ منظورم رو از تنهایی میفهمی... نه یه "آدم" صِرف کنارت که دست و پا و چشم و گوش داره... منظورم جسم یه موجود دوپای متکلم یا حتا متفکر نیس... وقتی تنهایی و یهو به سرت میزنه اون چیزی که اون تَهِ تَهِ تَهِ دلت داره قُل قُل میکنه رو به یه کسی که میگه دوسِت داره بگی به این امید عبث که بجز فقط شنیدن، یه چیزی هم لای مخش گیر کنه و بفهمه .... اما تو اونقد خری که حالیت نیس اون فقط تحت فشاره و جز اون چیز دیگه نمیفهمه ... تو و دل و احساسات هرچند احمقانت براش " آب و نون " نمیشه... میگیری چی میگم؟..... فقط میخواد خالی شه....
دیگه دوست ندارم.... خیلی داشتم اما دیگه ندارم.. فک کنم دیگه حرفی هم باهات ندارم... شاید دارم زود قضاوت میکنم اما دیگه حوصله صبر و خیر و صلاح و این مزخرفاتی که یه عمر به نافم بستن و ندارم... اصن من یکی نخوام به خیر و صلاحم عمل کنم باید کیو ببینم؟؟؟ اصن میخوام تنها باشم... بنگاه شادمانیتو جَم کن که کُفریم کرده... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:20 توسط کالیوپ
|
||
|
|
|
|
|
هیلی کار دارم... اما دلم نمیاد اینا رو جدا نکنم و ننویسم...
بخش اول... آنچه از دید ما پنهان شده ، معمولا از آنچه که هست واقعیتر است. ما میتوانیم شاهد این موضوع در همه سطوح هستی باشیم. آنچه مفقود شده یا ناپیداست بسیار قدرتمندتر از چیزی است که در مقابل دیدگان ما قرار دارد. همه ما به این امر واقفیم. تنها دردسر این است که فقدان سخت تر از آن است که بتوان تحملش کرد، پس چیزهایی را پیش خودمان میسازیم تا در ناامیدیمان گم شویم . اینها همه بدلهایی موقتی هستند. دنیا ما را با بدلی پس از بدل دیگر پر میکند و سعی میکند ما را مجاب کند که چیزی گم نشده است. اما هیچ چیز قدرت پر کردن حفره ای را که در درون احساس میکنیم ندارد. بنابراین در حالیکه این خلا سایه اش را روی زندگیمان میاندازد ، همچنان به بدلسازی و تبدیل چیزهایی که برای خودمان میسازیم ، ادامه میدهیم...... * زوایای تاریک حکمت... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:53 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگتم...
یاد یه چیزی افتادم .... دلم هواتو کرد... هوای تو رو هم نه... هوای هواتو... هوای یادتو.. هوای دلتنگیتو... باز فرستادیم پیش سهراب... باز حوالم دادی به حافظ و آناتما... دلم هوای نفس کشیدن کرده... کاش... کاش.... نمیدونم.... انگار همین جوری بهتره... "کاش"ی وجود نداره... بهتر از این و نمیتونم متصور شم گاهی.... دیگه از این بهتر؟؟؟؟ شاید برای آخرین بار مث قبل شو.... شاید... یک بار.. همین یکبار... چیزی به زایمان نمانده... شاید کودکم در بدو تولد جز من خوراکی بهتری پیدا نکند!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:33 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
ها ها ها !!!!!!!!! زیادی گم شدم... دارم یخ میزنم وسط تابستون... حسابی هم سنگین (!!!) شدم... gotcha?? به هرحال...
با اجازه از سهراب.... ... منو ببخش که نمیشه به حد کفایت مهربان بود یا سنگدل... یه کدوم... اما یه کدوم باید بود... و من نیستم.. من هیچی نیستم... "آن پشه هم خود تویی"... شاید اگه تو هم میدونستی اینی که میگم چیه اینجوری نمیشد.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:39 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
No one can find me Calm myself down Hooked on your problems Solitude was never seen as loneliness |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:16 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
- هرچی نوشتم همش پرید این چن وخ...اه ه ه ه ه
- آگهی : به یک انگیزه تپل نیاز دارم... - همه زندگیم به " نمیدونم " گذشت.......... - کاش عتیقه بودم تا "ایندیانا جونز" میومد پیدام میکرد ....... - وقت ندارم چرا؟؟؟؟؟ - کاش میشد "خودم" ، نات ریسپونس تو پیجینگ میشدم.... چطو میشه دیس اپیر شد؟؟؟ - میخوام برم قطب ،اونم از نوع جنوبیش،فقط گواهینامه سورتمه سواری ندارم .میدونین از کجا میشه گرفت؟؟ - چرا مجبورم میکنن از این مملکت گل و بلبل!!!! که اینقد دوسش دارم.. دل بکنم.. برم ..متواری شم.. آواره شم تو غربت؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:22 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاس زبان.... کلاس SQL .... تا ۵ عصر هم که هر روز سر کار... کلی مقاله باید نوشت.. کلی برنامه باید نوشت... حالا فقط هری پاتر کم داشتم.. از زندگی افتادم .. اما ... چقد حیفم میاد بخونمش با اینکه دارم بال بال میزنم .. اما... تموم میشه :(( ... من دوس میداشتمش... فعلن که دارم میبلعمش... چشام داره میترکه از بس دوختمش به مانیتور... ولی خداییش هیجان و تخیل ینی این... عجب تخیلی!!!! حسودیم میشه...
حالا... موبایلم هم قطع شد..." از بس که پول ندادم " :ی.... یه دوست قدیمی دیدم که کنار خیابون.. بغل موزه هنرهای معاصر ( امیدوارم بدونین کجاس!! از بس هیشکی نمیدونه خسته شدم از همه!!!) مجسمه هایی میفروشه که خودش با یه مفتول و یه دم باریک و انبردست میسازه.. ۲ سالی هس میشناسمش... البته آقاییه سن و سال دار.. نوه هم داره.. داستان جالبی داره.. معتاد بوده و میذاره کنار و کارش رو ول میکنه (اگه اشتبا نکنم کفاشی میکرده) میاد کنار خیابون مجسمه میسازه.. همه از روی ذهنش و زیبا و با اینکه روی هوا و تو دستش میسازه ، همون اول که میذاره زمین ، کاملن متعادله و بالانس... گاهی حتی نمیدونه چی ساخته.. اسم موجوداتی رو که میسازه هم نمیدونه اما کارش خارق العادس... همون اول از من پرسید اسمم چیه و وقتی داشت برام تعریف میکرد از زندگیش، با میله ها شروع کرد یه کاری کردن.. و آخرش اسم من رو با یک رشته سیم بصورت فضایی ترسیم کرده بود.. نمیشه تصور کرد...فقط با یک رشته سیم... باید دید .. حتا گاهی با دیدن هم نمیشه درک کرد.. من که کاراش رو دوس دارم.. اگه گذارتون افتاد یه سر بزنین... خل شدم... نمدونم چمه.. اما یه چیزیم هس... خدا خیر کنه... هم به خودم .. هم به ... همه... فرستادنم ( بماند کی فرستاد) پیش روانشناس... ۴۵ دقّه حرفایی بم زد که خودم قشنگترشو از برم... نامردی هم نکرد... ۲۵۰۰۰ تومن هم گرفت... تازه آشنا بود و رفیق جشنهای شبانه.. ( فکر بد نکنین) .. دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم شاید شاید شاید حالم بهتر شه .. اما اونوخ از نظر مادی دچار افسردگی حاد میشم... ترجیحن مسکوت بماند بهتر است... دکتر چیه بابا... میگم خل شدم.. باز بگو نه.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:47 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
یک دقیقه ابدی در کنار من، یک دقیقه ابدی در کنار تو، تنها یک دقیقه ابدی با شمارش معکوس ثانیه ها ، و بعد..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:15 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
بذار اقلن یه "خط" شم تا بشه با تو مماس شم : "دایره جادویی" من. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:9 توسط کالیوپ
|
|
||