تبليغاتX
نیایش های یک الهه شقه شده

نیایش های یک الهه شقه شده

نیایش های یک الهه شقه شده

گاهی فک میکنم دلم میخواست یه جایی بود مثلن هر روز صبح می‌رفتم یه سری تیتر روزنامه موردعلاقه ام رو میخوندم یا نه میشستم پشت یه میز یه نفره کنار پنجره گوشه کافه و صاحب کافه میدونست که باید همون همیشگی(!!) رو برام بیاره منم همونطور که مردم رو نگاه میکردم همیشگیم رو میخوردم... بعد از اون گاهی ها که ازین فکرا میکنم سوال برای خودم پیش میاد که مثلن اون همیشگی (!!) که قراره بخورم چیه؟ کافه هه که هر روز میتونم برم توش کجاس؟ اصلن روزنامه موردعلاقه ام که تیتراش برام همیشه جذاب باشه کدومه؟ موسیقیی که کافه میذاره( خب مهمه!!!) چیه؟ بعد من اصلن آدم همیشگیها هستم؟ گمونم نیستم ... هوس بازم؟ تنوع طلبم؟ خوبه؟ بده؟ زشته؟ اثرات کناری این ویژگی چیه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:51  توسط کالیوپ 

سکوت سرشار از ناگفته هاست؟؟؟؟ 


همیشه نه ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:56  توسط کالیوپ 

بعد از چند روز حال بَد امروز حال خوبی بود ... دیروز عصر و امروزی که هنوز تموم نشده و من میخندم و انرژی دارم با کلی برنامه و کار هیجان انگیز برای انجام دادن .. ممنونم. 

چجوری میشه منو تو همین حالت فریز کرد؟ وقتی هنوز دارم لبخند میزنم؟ اونقدر نادرَند این زمانها که خودم هم زیاد یادم نیستند .. الان یادم افتاد یه بارهم حالم خوب بود که احمد گفت "کاش همینجوری فریزِت کنن"... 

پای یک فامیل رو دیروز قطع کردند به علت دیابت و هنوز این نکات کوچک فراموش میشوند .. نهایت فقط یک روز یادم بماند که پا دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:36  توسط کالیوپ 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم ... یا از تو حتا با خودم یه لحظه صحبت بکنم
یه عصر زمستون تو یه پارک یکی اینو خوند .. انگار قرنها پیش بود .. نبود؟

صبح ، راننده تاکسی با سیاوش قمیشی همخونی میکرد.. مرد مسنی که شبیه کارمندهای دفاتر اسناد بود. ممنونم آقا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:25  توسط کالیوپ 

"درخشش ابدی یک ذهن پاک"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 17:44  توسط کالیوپ 

فکر میکنم چه بلایی سر عروسک مسخره دختر کتابخوانی آمده که برای تو گرفته بودم.. برای کسی که به من گفته بود :"تا حالا کسی ازم نخواسته ولنتاینش باشم. " راست یا دروغ باور کردم و با اینکه خیلی برای خودم ولنتاین و کادو گرفتن بی معنی بود برای تو چیزی گرفتم که شاید گاهی مرا یاد تو بیاورد و خواستم باشی .. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 18:2  توسط کالیوپ 

گاهی فکر میکنم چه خوب و چه بهتر که آدم خاطره سازی نیستم. آهنگی نیست، تصویری، مکانی که به شدت پرتابم کند به خاطره ها و بنابراین و قاعدتا اندوهگین شوم... خاطره ها یادآوری میشوند نه اینکه کاملا بی توجه باشم به آنچه اتفاق افتاده.. فقط شدت ندارد... ولی همین الان که مینویسم میدانم که دروغ میگویم کَمَثل الحمار.. ذهن خوشبینی دارم که خاطره ها را شاد و رنگین میکند .. از این جهت خوش شانسم.. مثل فیلمها نیست که خاطره ها سیاه و سفیدند.. رنگهای درخشانی دارند مثل خوابهایم، برخلاف واقعیت.

اما نه مکانها و نه موسیقی ها، این حس هایی هستند که یادآوری میشوند و مرا به در و دیوار میزنند. حس ها قویترند از مظاهر بیرونی آنها.. از تصاویر و آواها... و این حس ها خودشان یادآوری میشوند نه با موسیقی و مکان.. یادم میآید که حسی داشتم و تمام.. پرتاب میشوم به چاهی که انتها ندارد.. اگر رها کنم تا ابد سقوط میکنم.. اما همیشه چیزی هست که بالا بکشد و بگیردم. 

دلم برای حسهایم تنگ میشود برای چیزهایی که مینوشتم وقتی حسی داشتم و دیگر آنها نیستند، چیزی نمیجوشد، چیزی بالا نمیاید، چیزی نیست.دلم برای خودی که با حسهایم بود تنگ میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:11  توسط کالیوپ 

سرم درد میکنه ... 


میخواستم ننویسم چون فکر میکردم نوشته های من رو با لبخند تمسخری میخونی .. اما چه بهتر اگه حتا با تمسخر لبخند بزنی .. فقط لبخند بزن.. بعدها تمسخرش از بین می رود.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:30  توسط کالیوپ 

واای نفسم گرفت

میخوام حرف بزنم بنویسم برم بیرون .. حالم خوبه .. هوا خوبه .. هوا هوای منه .. من باید برم انگلیس گمونم .. کانادا هم بد نیست.. اما انگلیس .. لندن .. بِیکر استریت .. میرم اونجا دریوزه گری اصلن .. شاید مثل میدنایت این پاریس بشه حتا .. فکر کن!!!! وااای .. اگه با دست مینوشتم الان لرزش دست خط مو میدیدی ... دیوونه ام آره!! برای یه زن 33 ساله عیبه عین دخترای 12 ساله باشه؟ عیب باشه .. گور باباش... برای گیل هم تو اون سن عیب بود، نبود؟ که دنبال گولدن اِیج باشه؟ اصلن اون که تو سر وودی آلن بود .. اون که قد بابابزرگمه که!!! 

کتاب پاریس جشن بیکران و خریدم همینگوی ... کابوس 4 بعدی جی جی بالارد ... برتون به روایت برتون ... 
یه کتاب پژوهشی در دین مسیح ، جلال الدین آشتیانی و دارم میخونم که البته 2 هفته است که نخوندم ... دلم میخوادش

الان همه چی تو سرمه .. کارای اداره .. جلسه های مسخره .. کتابام .. امتحان فردا .. رژیم لاغری .. کارای خونه .. مسافرت .. مهمونی .. لباس چی بپوشم.. با کدوم کفش ... دکتری که میخوام برم .. رویاهام .. آرزوهام .. حتا جزوه های کلاس یونگ و میخوام بخونم .. دلم میخواد خودمو ببرم زیر تیغ جراحی روح ... بعد همه اینا با جزئیات میان و میرن .. تو سرم غوغاست .. نمیتونم بشینم .. اما باید بشینم .. پر از انرژیم .. اما باید مهارش کنم .. چون اینجا اداره است.
میدونم آخر شب چطوریم .. خسته.. افسرده و بی انرژی.. مضطرب و نگران .. چون انرژیم هدر رفته ... 

لبخند که میزنی اقلا ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:36  توسط کالیوپ 

گفتن داره؟؟!

ترکیب برف و بارون ... موسیقی .. بلوار کشاورز ...... تو خود حدیث مفصل ...

هوا را از من بگیر .. خنده ات را نه ... بخند .. برای من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 8:26  توسط کالیوپ  |