|
|
|
|
|
هذا من فضل ربی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:41 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
میخوام پیش از مرگم یه کاری بکنم!!.... میدونی چی؟ ......... بمیرم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:47 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی!!! گفتم باز هم خوابتو خواهم دید.... بازم دیدم .... صبح بقدری حالم بد بود که نرفتم شرکت..... چرا؟ این چرا هم جوابی نداره!!!!! خودمم نمیفهمم واقعا چرا!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟............... پ.ن: ۴ بار زنگ زدی ، مقاومت کردم . اما باز شب منتظر تماس موندم... اینبارم یه اشتباه... اما به ۴ بار اصرارت می ارزید .... دور بعدی بازی شروع شد... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:19 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا؟ عاجزم از بیان احساس خودم به زبان خودم. از سخن دیگران باید کمک بگیرم. چه عجز و ناتوانی دردآوری!چرا، اینهمه آزار؟! از همون اول که درخت سیب و نشون آدم و حوا دادی و گفتی دست نزنین میخواستی انسان و بندازی تو ورطه " جبر و اختیار " . میخواستی تا آخر عمر دنیا وانسانها ، هیچکدوم تورو مقصر ندونن تو خلق این دنیای نیمه تاریک ( خیلی خوشبینم نه!) . هرکی هرجا کم میاره یه لعنت و نفرین میفرسته به حوا ! ما زنها، دچار نفرین ابدی هستیم. شاید همین نفرین قرون واعصاره که کارمونو به اینجا کشونده!!؟؟ داستان حوا ربطی به گول خوردن و شیطون و مار و این قضایا نداره! میخواست سر در بیاره که چرا!؟ چرا از کل بهشت و و نعمت و اینا .. یه سیب قرمز خوشرنگ ( انصافا چه میوه ای! مسلما حوا مسحور هندونه یا خیار یا نارگیل نمیشد. نه که بد باشن فقط سیب نیستن) زیبا و درخشان و ازش دریغ میکنن. کنجکاو بود، نترس و ماجراجو .تازه مگه حوا، چاقو گذاشته بود بیخ گلوی آدم؟! خب نمیخورد...آدما میموندن بهشت.. زنا می اومدن جهنم... ببخشید دنیا. اگه آدم خیلی حالیش بود خودش نمیخورد. اگه دلسوز بود و حتی عاشق ، جلو حوا رو میگرفت. بابا اینا همه داستانه! خدا همه چیو از قبل برنامه ربزی کرده. قضیه سرنوشت و ایناست ... قضیه انتخاب و گول خوردن نیست. از اول هم جبری بوده ، خدا میدونسته چی کار داره میکنه.(فلسفه میوه آگاهیو اینا رو مسکوت بذاریم فعلا.) نه! آلبر کامو نیستم، سارتر هم نیستم. فقط همه چی برنامه ریزی شده. مثلا ۵ راه جلوته. از هرکدوم بری ( اختیار و داشته باش) مسیری و انتخاب کردی که به یه مقصد مشخص منتهی میشه. تازه گاهی هم ۱۰ تا راه به یه جا میرسه. فقط راهها بلند و کوتاه و امن و خطرناک و اینان . خیلی وقتا تا نری نمیتونی بدونی کدوم صافه ، کدوم مارپیچ . افق دیدمون خیلی باشه تا نوک انگشت اشاره اس ( از نوک دماغ میگذریم) آخه من از دست تو چی کا کنم؟ کجا فرار کنم؟ بچه بودم دونه های ریزو میذاشتم سر راهه مورچه ها . اونا هم برمیداشتن و راه میفتادن. گاهی کمکشون میکردم و گاهی شیطونیم گل میکرد و مورچه رو با دونه اش از لونه اش دور میکردم. این مدت حس میکردم خدای اونام و منم که تصمیم میگیرم آیا دونه رو ببرن یا نه! سر راه بعضیا آب میریختم، چوب میذاشتم .... اون بدبختا حتی غر نمیزدن، مایوسم نمیشدن. آخه آدم که نبودن!! اصلا نمیدونستن چه خبره!!! حالا ما.... غر میزنیم.... داد میزنیم.... دعا میکنیم.... التماس میکنیم.... رشوه میدیم.... قول میدیم.... تهدید میکنیم ... کارناوال قشنگیه!! یا میتونه باشه!! اینا همه گفته شد تا از اونی که الان داره میسوزونه، منحرف شم. آخ!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:18 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا! ... ولی گاهی اوقات مقاومت مسخره و شدیدی در برابر اونچه جذبم میکنه دارم. مثلا یه کتاب بود که ۵ سال پیش دیده بودم و حتی راجع بهش خونده بودم که اله بله.. اما هر دفه تو کتابفروشیا میدیدم نمیخریدمو میگفتم بعدا.. حالا چرا بخدا نمیدونم... منم دیگه ... چن ماه پیش رفته بودم انقلاب ، کتابگردی، فروشنده همون کتابو داد بم ... که خوبه ... عالیه... شاهکاره و....منم موندم تو رودروایسی (رودروایسی کتاب!!! البته کتاب در نداره که برم روش وایسم.. راستی وجه تصمیه کلمه چیه؟ الانم جلوم گذاشتم و هی نگاش میکنم. از صبحم دستم گرفتم و هر جا میرم میبرم. داره صدام میکنه ... برم بازم بغلم کنه ، دلم آروم شه ... تموم شه چی کار کنم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 21:25 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
به نشونه ها اعتقاد داری؟ من که شدید دارم(اعتقاد). به همزمانی چی؟ coincidence چن وقته یه مسئله فکرمو مشغول کرده بود ، خیلی زیاد . اونم مسئله "جبر و اختیار" بود. همش با خودم کلنجار میرفتم. گاهی وزنه این ور بود گاهی اونور. مث ترازوهای قدیمیه بقالیا که عینهو الاکلنگ بالا پایین میشدن. هفته پیش که داشتم میرفتم تئاتر ، تو بساط دست فروشای میدون انقلاب یه کتاب دیدم از علامه جعفری به اسم "جبر و اختیار" . بخرم ... نخرم ... بخرم ...نخرم... خریدم ( این جبر بود یا اختیار؟ چقد خودم توش دخیل بودم ، چقد نیروهای خارج از محدوده قدرت من؟) چند صفحه خوندم ، اما ... خب.... سنگینه ... منم که همش باید فکر کارای لعنتی و پول درآرم باشم " دویدن در میدان تاریک مین " . حالا بحث چی بود؟ نمیخواد حدس بزنی ... معلومه دیگه از این همه مقدمه چینی... حالا باز به چه نتیجه رسیدم؟ هیچی بازم جای اولم هستم. " ... اختیار وقتی معنا داره که نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه کارتون رو پیش بینی کنید.. وقتی هیچ چیز رو نشه پیش بینی کرد ، معنیش اینه که وقتی شما کاری رو انجام میدید نیروهای دیگه ای به جای شما نتیجه کارها رو تعیین میکنند، و این دقیقا یعنی بینظمی... یعنی دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض. به همین خاطر ... اختیار تابع نظمه و تا نظمی در کار نباشه ، اختیار هم معنای روشنی نداره. " البته یه راه حل هم ارائه داده ، اونم که تو پست قبلیم بود یه جورایی ( بازم coincidence !!!؟؟؟) "پناه بردن به خداوند". واقعا ما کجا اختیار داریم .... کجا مجبوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:14 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
برف بازی... خوابیدن تو برف..... تماشای آسمون بالا سر و ........ یه گوله تو صورتت. (راستی کلاغا سردشون نمیشه؟ عین چی وسط برف ول میگرده!! پاهاشون یخ نمیکنه؟) صبح که رفتم شرکت، اینقده کوچه خوشگل شده بود که نگو.... زیبا....رویایی .... اه! از این کلمه ها بدم میاد .... یه کلمه جدید میخوام بجای همینا که گفتم... یه چیزی از وبلاگ دوستم کش رفتم ... "باید همیشه مست بود.همه چیز در این است. یگانه مطلب اینست... از چه؟.... از شراب.... از شعر.... از تقوا.... هرگونه دلخواه شماست... برای آنکه برده ذلیل زمان نباشید ، مست شوید." یه وقتایی مث آدم حسابیا میشم ، بعدش که یادم میوفته از خودم عقم میگیره... چرا؟ ... چرا بعضی وقتا مث آدم حسابیا میشم؟... اصلا این آدم حسابیا مگه چجورین؟... شاخ دارن یا دم؟... یا من شاخ دارم و دم؟... چرا حرفایی که تو سرمه نمیاد پایین؟ ... نمیریزه اینجا؟ حتی اینجا هم خودسانسوری!!!... کلا عادت شده که خودت نباشی... تا شاید خدای نکرده کسی ( هر کسی) از حرفا و رفتارات برنجه... خودت از خودت اگه رنجیدی(رنجش؟ خودتو داری زنده زنده پوس میکنی!!) به درک!! آخ !! یکی به دادم برسه!!! اما اینجا هیچکی به داد کسی نمیرسه... اینجا دنیاست ، ما هم آدم... نه بهشت،ما هم فرشته!! برفت مستم میکنه. دریات.. دشتت.. جنگلت (آخ ! این یکی دیگه...) ... آسمونت (تبصره:ترجیحا آبی با ابرای سفید تپل و چند تا پرنده، عین نقاشیای بچه ها یا ابری با امید بارون و برف) .. حیوونات.. دلم میخواد بگم آدمات ... کل ادما رو آره ... هم آره هم نه! تک تک به سختی و گاهی هرگز . دوست دارم... باورت دارم.. با هر اسمی و هر شکلی ... حتی اگه یه دروغ باشی ( که نیستی) باورت زیباست. میخوام که باور کنم و بسپرم و برقصم...بچرخم و ... برف بیاد و... بچرخم و ... برف بیاد و ...... (ادوارد دست قیچی که یادته!!!) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:17 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستم بگم از اون گربه ها که اونشب وسط خیابون زیر ماشینهایی که انگار مرگ دنبالشون بوده یا دنبال مرگ میرفتن(!) له شده بودن و یک گربه دیگه حتی به قیمت زیر ماشین رفتن خودش حاضر نبود از کنار اونا جم بخوره. وقتی یه ماشین با راننده کــــــــور(!) اومد زد به این یکی ، دوید و از وسط خیابون برش داشت برد تو پیاده رو. بعد گفتش که : "حتی برای گربه ها هم کسی هست که منو بفرسته بیام نجاتش بدم." و من ناله کنان دویدم تو خونه. برای منم کسی هست ؟..... اندازه یه گربه هستم؟..... اگه ماشین به من بزنه کسی هست وایسه برام؟...... مهمه کسی وایسه برام؟..... حتی اگه خودش بره زیر ماشین بعدی؟...... اگه کسی بره زیر ماشین ، من وایمیسم کنارش؟......... حتی اگه برم زیر ماشین بعدی؟....... براش مهمه که من وایسم کنارش؟....... این سوالای مسخره دوره افتاده تو کللم. ? Is There Anybody IN There ? Is There Anybody OUT There من که میدونم .... اما پرسش و پاسخ هم ..... قضیه موسی و نور و عصاست . اون که میدونست ..... حالا جواب بده که ......... زنده ام به همین ........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:57 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
"گاهی اوقات ، وقتی میرا را میبوسیدم، چشم هایش را پایین می انداخت و صورتش در هم میرفت و به نقابی سرد تبدیل میشد، نقابی که در زیر آن افکاری میگذشت که نمیتوانستم حدس شان بزنم. بعد، نگاهش میکردم و با حوصله ، صبر میکردم تا به من بازگردد."
وقتی سکوت میکنم، نگران میشی. میگی میترسی از فکر کردنم، از سکوتم. حرف میزنی.... حرف میزنی.... و همش حرف میزنی ، میخندی، تا بخندونیم. و هیچوقت صبر نکردی......... " میگن دنیا برعکس شده! باورم نشد!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 12:32 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه همیشه گذراست و خاطره همیشه ماندنی و من ، خاطره گذرا می بود و |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:11 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از بچه ها گفت یه جا خونده : " اگه من عاشقتم، به تو چه؟" . خوشم اومد آخه ۲ هفته پیش بهت گفتم اگه دوست دارم ، مشکله منه نه تو ! " اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمیتوان آنرا پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند." پاک کن که هست ! فقط کاش یکی (خودت فقط ) بگیرتش دستش. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:15 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا؟ یکی جواب بده! یکی نه! خودت جواب بده! آخه فقط خودت جوابشو میدونی! میگی نمیخوام.. میگم باشه ، هرجور راحتی. اصرار نمیکنم. بچه که نیستیم بخوایم واسه هم ناز کنیم! پس برو به سلامت. ۲روز بعد زنگ میزنی که چی.... " میدونی چقد دلم برات تنگ شده!" .... میگی "سردمه. گرمم کن". .... میگم " منم سردمه. چسبیدم به شوفاژ "... میگی " بیا گرمت کنم".... سرم ترکید از بس فکر کردم ، فکر کردم ، اما به هیجا نرسیدم . وقتی دیوان شمس و باز میکنم حضرت میفرماید :
"گر ساعت ببری ز اندیشه ها چه باشد؟ غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد؟". چی بگم!؟ لال شدم رفت. اما جواب از خودت میدم به خودت ، بری حالشو ببری . " دست من گیر ای پسر خوش نیستم ای قد تو چون شجر ، خوش نیستم نی بهل دستم که رنجم از دلست درد دل را گلشکر خوش نیستم".
پ.ن : کلی چیزا این مدت فقط به خاطر تو بود . کتابا ، فیلما ، حرفا ، خوابها. اما تو کی بودی؟ نمیشناسمت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 20:39 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا میروی زندانبان خوش سیما
با آن کلید آغشته به خون؟ میروم زنی را که دوست دارم آزاد کنم اگر هنوز فرصتی باشد. من به بندش کشیده ام عاشقانه، ظالمانه با نهانترین خواهشم با ژرفترین عذابم در فریب آینده در حماقت سوگندها میخواهم رهایش کنم میخواهم رها باشد و حتی فراموشم کند و حتی به راه خود رود و حتی بازگردد و باز دوستم بدارد یا دیگری را دوست بدارد، اگر میلش به دیگری باشد و اگر تنها بمانم و او رفته باشد آنگاه نگه میدارم تا ابد تا پایان عمر در گودی دستانم لطافت سینه هایش را که شکل گرفته از عشق ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 19:59 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:31 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اول خدمت دوست عزیز و جدیدم ، این شعر و از همون "دوست" سهراب برداشتم
تصویر اول میخواستم اولین نوشته ام رو برای اون بنویسم . حرفایی که نیست بشنوه . اگر هم بود که دیگه حرفی نبود . اما اون یه تصویر بود. یه خیال. برعکس خیال تو. همه خیالهای دیگه اومدن و رفتن. اما تو چرا موندی نمیدونم؟! رسیدی به خدا. تو اون محو شدی. همش اونه دیگه جز اون هیچی نیست . هیچی نمیخوام ببینم. ۹ سال ، فکرت هنوز هست. خیالت هنوز بامنه. شدی یه بت. بعد از ۹ سال هنوز تو خیابون تو قیافه مردم ، چشمم دنبالت میگرده. کوچکترین شباهتی به تورو مثل یه تشنه به عنوان قطره آب میگیره. اما هیچکدوم تو نبودی. شدی معیار و مقیاس. شدی ایده آل و خودت نبودی. همش یه تصویره ، تصویر ذهنی من از "تویی که نمی شناختمت". از تویی که حسرت شناختنت تا ابد رو دلم مونده. واسه همینه که میگم رسیدی به خدا و تو اون محو شدی. حالا اگه یهو تو خیابون ببینمت مثل ۹ سال پیش ، بی قید، رها ، آزاد و بی توجه، مثل یه دختر نوجوون که محو زیبایی خودشه، چه میکنم؟ جز نگاه کردن و سکوت. سکوت، سکوت، سکوت. این اواخر چیزی که یاد گرفتم سکوت بود. چیزی که در قبال تمام حقهایی که طلب داشتم، میخواستم و فریاد میزدم و می جنگیدم، دریافت کردم، سکوت بود. یا خیلی دست بالا تحویلم میگرفتند جوابی جز "متاسفم" نبود. آره ،دیدمت. درسته که " عشق حقیقی در وصال ، کمال میگیرد، افزون میشود، رشد میکند." اما من ادعایی ندارم که هنوز عاشقتم یا حتی عشقم واقعیه. با دیدنت انگار یه چیزی شکست. یه بلور نازک دور یه گل سرخ شاید. یا یه سنگ محکم بر اثر تفاوت ناگهانی دما! حالا به هیچی کار ندارم. این نوشته نصفه نیمه، تقدیم تو. هنوز خوابتو خواهم دید. هنوز به تو فکر خواهم کرد. هنوز به دنبال تو همه جای عبوری را خواهم گشت. هنوز اگر ببینمت سکوت خواهم کرد و هنوز .... شروع اینجا نوشتن ، مصادف شد با ۲ تا تصویر . اولین تصویر تو بودی که بعد از ۹ سال اتفاقی دیدمت. اما تصویر دوم.
تصویر دوم خیلی زودتر از اونی که منتظرش بودم اومد سراغم. صدای برف زیر پات تو سکوت شب کوچه رو میگم. به درون نفوذ میکنه. انگار یه چیزی رو دارن تو وجودم به هم میفشرن. استخونهام رو دارن تو هم فرو میکنن. دردی نیست ، صداش برام اینجوریه. چرا زندگی اینهمه تصویره؟ من از زندگی رنگ و تصویر یادم میمونه، نه کلام، نه گفتار. تصویری رو که از شنیدن حرفا میبینم رو به یاد دارم اما حرف رو نه! حالا از پارسال ، فقط تصویر پارک خلوت پر از برف یادمه. تو عصر روز تعطیل. نه حرفها و گرمای دستات. تصویر اون کلاغ گنده که جای پاش رو برفا ، خوشگل ، مونده بودو یادمه و تقلید من از راه رفتنش. تصویر قدمهای هماهنگمون، هردو با شلوار لی و پوتین. تصویر سکوت تو، تو صدای باریدن برف. تصویر گرمای تو، تو سوز سرما. " تو بودی ، کنارم، مثل یک اتفاق گرم، در یک عصر زمستانی." تصویر شبهای سرد، در تاریکی پشت پنجره و هوا قرمز بود. تصویر اون قایقی که وسط آبهای آزاد ، ساکنه و تو و من ، توش هستیم. تصویر نورهای قطبی بالای سرمون ، درحالیکه چیزی از سرما رو نمیفهمیم، از بس تو و من و .... گرمیم. تصویر دور تو که منتظری از حوزه دیدت خارج بشم بعد بری ( و نمیدونی که برمیگردم تا رفتنت رو ببینم ). تصویر دور تو که وایمیستی تا بیام طرفت و بغلت کنم ( و من از سر لجبازی اینکارو نمیکنم ). هزار ، هزار ، هزار تصویر دیگه. ممنونتم از اینهمه تصویرهای قشنگ. حالا از اون همه تصویر ، یه تصویر مونده. آخرین تصویر . ۲ قسمتیه. تصویر تو و من ، تو آینه اتاقم، که از تو آینه داشتی نگام میکردی و تصویر من ، تو آینه اتاقم که به جای خالیت نگاه میکنه.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:14 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خوش یا ناخوش ، اومدم . نمیدونم چی باید بگم واسه اولین بار به هرحال یه توضیح واسه اسم وبلاگ بدم : " کالیوپ، یکی از موزهای ۷گانه در اساطیر یونان است. موز شعر و هنر سخنوری. این موزها خوردنی نبودند
غیاب او سرگردان میرفتم بدین سوی و آن سو می جستم خود را در خویش و نمیدانستم که به تمامی در تو بودم مأوا آه ، بگشای بر من در، تو ای کاشانهء روحم! فرازآ ! زیبایم ، به من ده مرا ، بازگیر از من این اندوهان! بنگر ، چه مایه اندوه میخورد ، جانی که در تو میزید! خود میکشی مگر آنکه تورا عاشق است؟ کنون ، جان سالم بدر برده است. دگر برون مده از خودم! سر برگشتن به خودم نیست. مرگ را بر من توانی نباشد، تا تو توانی که زیستنم آموزی. هستم همانجا که هستم من . گنجی هستم، نزد تو گر نباشم، پس مبادم هرگز در خویش با خود بودن ام. پاول فلمینگ ( شاعر آلمانی قرن ۱۷) ترجمه : علی عبداللهی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:25 توسط کالیوپ
|
|
||