تبليغاتX
I should be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده


کام ما حاصل ان زمان آمد                 که طمع برگرفته ایم از کام

پ.ن: دیگه چه پی نوشتی.... حاصل آمد دیگه.... اما خوشم اومد از خودم... قاعده بازیت دیگه دستم اومده... کم کم دارم حریف قدری میشم.... بچرخ تا بچرخیم... اوس کریم... کرمتو شکر...کی بهتر از تو واسه بازی؟؟ تا ۳ ساعت پیش باید با خاک انداز جمعم میکردی... حالا طناب انداختم دارم با پایه عرشت ، تاب بازی میکنم....  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:31  توسط کالیوپ  | 

تورا برای ابـــــــد ترک میکنم، مریــم.                   چه حسن مطلع تلخی برای غم، مریــم.
پـکی عمیـــــق به سیگــار میزنم اما                   تو نیستی که ببینی چه میکشم، مریم.
برای آنکه تورا از تو بیشتر میخواست                   چه سرنوشت بدی را زدی رقم ، مریـــم.
مرا به حــــال خـــود واگذاشتند همــه                  همه،همه،همه اما، تو هم؟! تو هم؟! مریم؟!

*  و ما ادریک ما مریم؟  مصطفی مستور. (امیر پیمان رمضانی)

پ.ن: دلم بهونت و میگیره... چی بدم دستش ساکت شه... دستات یه دنیا ازم دوره... دلت یه آسمون... نگات یه کهکشون... اما تو من زندگی میکنی... با دیگری...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:5  توسط کالیوپ  | 

هرچیز دوست داشتنیی دیده بودم این مدت ، جمع کردم .... پیچیدم تو کاغذهای کوچیک شفاف قرمز... همه رو گذاشتم تو یه بسته و سرش رو گره زدم... دادمش بهت ... روز تولدت بود.... منتظر بودم که بازش کنی... دونه دونه شونو ببینی و تک تک از کاغذ در بیاری و .... اما تو فکر کردی بهت انار دادم... آبلمبوش کردی و آخرشو مث تفاله انداختی دور.... بی انصاف!!! تک تک دونه های قلبم توش بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 21:52  توسط کالیوپ  | 

این برای ملپومنه: خواستم کامنت بذارم براش گفتم اینجا بنویسمش همه بخونن آخه خودم هیلی دوسش دارم:

بازویم را بالش سر میکنم
احساس میکنم که دلداده خویشم
زیر ماه مه آلوده.

یه هایکو س نمدونم اما مال کی....
اما یادش بخیر... " یاد من باشد تنها هستم... ماه بالای سر تنهاییست...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:1  توسط کالیوپ  | 

چرا آدما خندیدن یادشون میره؟؟ فیلم دیدن و رویا دیدن یادشون میره؟؟ چرا عاشق شدن یادشون میره؟؟ حتی معشوق بودنم یا بلد نیستن یا یادشون رفته!!! گریه کردن از ته دل و بازم بلد نیستن یا یادشون رفته!!! اما فک کنم این یکیو خجالت میکشن آدما....!!!  آسمون و پرنده فراموششون شده... تو زمستونا دیگه یادشون میره واسه پرنده ها خورده نون و ته بشقاب برنج و بریزن... یا ته استخونا رو بدن به گربه هایی که با اون چشای قشنگشون زل زل نگات میکنن... حتی یادشون میره به چشای گربه ها نگا کنن!!! 
اما به هم خندیدن یادشون نمیره؟؟ تنفر و اینا یادشون نمیره... حتی گریوندن هم یادشون نمیره... گاهی انگار میکنم که عاشق این یکی هستن...

محصل که بودم میگفتم کی میشه " از بهار حظ تماشایی ببریم"، تو کوچه های پاییز قدم بزنیم...؟؟؟ دانشجو که شدم، گفتم دیگه چیزی نمونده به لمس بهار و نفس پاییز و سپیدی زمستون... درسه که تموم شد... گفتم دیگه رااااحت... کار میکنی پول در میاری... زندگی میکنی واسه خودت... کجا ها که میری...چه کارایی که میکنی... هنوزم چه کارایی مونده واسه انجام دادن... چه جاهایی مونده واسه رفتن... ۴ سال گذشته و هنوز داری میدویی که به چی برسی نمیدونم... گاهی میزنه به سرم ول کنم برم .... اما میمونم که کجا برم؟؟؟ آخه کجا برم؟؟؟ چی پامو بسته به این زندگی روتین و معمولی و به نظر خیلیا خوووووب؟؟؟ صب پا شی بری سر کار ، شب جنازه بیای خونه... جوری که واسه فیلم دیدن و کتاب خوندن نا نداشته باشی... پول در آری که هرچی میخوای کتاب بخری و فیلم... اما وقت و توان نداشته باشی که ببینی و بخونی... حالاس که میگم shit ریدم به خودم و این زندگیه بو گندو...
اما باز خوب تونستم خودم یه جاهایی نگه دارم و هنوز دارم تو سطح لجن و گه دست و پا میزنم که فرو نرم... به هر جون کندنی شده... به یه شاخه هم دس میندازم که بکشم بالا... هم اینجا و هم همه جا داد میزنم که " کور خوندی... نمیذارم منو قورت بدی... من یه جای محکم واسه تکیه دارم... کم بیارم و خسته بشم ... نگران خنجر از پشت باشم.. تکیمو میدم بش... گرم و مهربونه... نمیتونی منو مال خودت کنی... نمیتونی..." آره... میدونم.... تنها چیزی که آدمی از زمان هبوطش از بهشت با خودش آورده همین "امید"ه... منم دارم... حتی اگه اندازه نور شعله شمعی تو کهکشان باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 17:15  توسط کالیوپ  | 


here I sit all broken hearted
tried to shit but only farted
then one day I took a chance
tried to fart and shit my pants

پ.ن. : از یه جا کش رفتم... اما نمدونم کجا.... اما عجیب match با وضعیت فعلیم بود....

پ.ن.۲: از ترکیب " shit ریدن " ، که از ملپومن گرفتم آییییییی حظ وافر میبرم.... دستت درد نکنه... اونقد خوشم اومده که همش دارم همین کارو میکنم و با صدای بلند هم اعلام و افتخار....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 16:48  توسط کالیوپ  | 

یکی بود یکی نبود... جز خدا هیشکی نبود...
یه سرباز ساده بود. یه روز این سرباز ساده ، دختر پادشاه رو میبینه. دختر پادشاه بسیار زیبا بود. سرباز عاشقش میشه. اون نمیتونه عشقش رو مخفی کنه پس علاقش رو به شاهزاده خانم زیبا ابراز میکنه. وقتی به شاهزاده خانم میگه که چقد دوسش داره و حاضره براش هرکاری بکنه، دختر خانم لبخندی میزنه و میگه :" ۱۰۰ روز زیر پنجره اتاقم بشین. از جات نباید تکون بخوری... وقتی ۱۰۰ روز تموم شد، اونوقت راجع بهش صحبت میکنیم."
سرباز اطاعت کرد. یه صندلی گذاشت زیر پنجره اتاق شاهزاده خانم و منتظر نشست.... باد و بارون و آفتاب و سرما، رهگذرها... گرسنگی و تشنگی... هیشکدوم باعث نشدن که لحظه ای چشم از پنجره اتاق معشوقش برداره.
روزها گذشت و گذشت... آخرین شب بود...فردا ۱۰۰ روز تموم میشد... شاهزاده خانم باز از پنجره نگا کرد و سرباز و دید... دید که اینبار سرشو انداخته پایین.... یهو دید که سرباز بلند شد... بدون اینکه نگاهی به پنجره بندازه، صندلیشو برداشت و ....... رفت.

* برگرفته از سخنان آلفردو در سینما پارادیزو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:55  توسط کالیوپ  | 

نه باکره ام... نه روسپی...
نه آنچنان بی گناه که شایسته " روح القدس "....
نه آنچنان گناهکار که شایسته شستن پاهای " پسر "
اما من هم " مریم " ام... نه مریم باکره... نه مریم مجدلیه... تنها " مریم " 
مریمی که تنها می خواهد " مریم " باشد... 
تنها و ... پاک... همچون نامش...
چه باکره... چه روسپی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:19  توسط کالیوپ  | 

سلام این پست کلن می خواد یه چیزایی رو توضیح بده ( البته از اونی که میگه "عادت میکنیم " ممنونم که میگه اصلن نمیخواد چیزیو توضیح بدم... راس میگی اما نمدونم چرا وول وولکم گرفته :ی)

۱- نوشته موجود در پست قبل کاملن واقعی بود و ۲ ساعت قبل از نوشتن پست اتفاق افتاده بود.

۲- اونی که در دلش و بسته بود ( و بسته است) "من" بودم. قرار هم نیست کوتاه بیام....

۳- اونی که میخواد به زور یا نه زور( ینی غیر زور!!!) وارد اتاق مخفی بشه ، طرف مقابل بودن که یه زمانی تا دم در اتاق اجازه داشتن بیان... اما ... دیگه ... حالا ... فعلن... اینجوریاس داااش!!!  تا بعععععععععد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:51  توسط کالیوپ  | 

- سلام
- سلام
- چطوری؟
- خوووب! تو چطوری؟؟....
- چته؟ سرحال نیستی؟؟
- چرا خوبم!! ..... تو چه خبر؟؟ هوا سرده اونجا؟؟
- آره سرده! خبری نیس!! شبا خیلی سرده... روزا تا ۱۰ صب هم هنوز سرده...
-....
-....
- ... چی شده؟ چیزی شده؟
- نه! چرا باید چیزی بشه ؟؟
- کار و بار خوبه؟
- آره! خوبه!
- چه خبرا؟
- هیچی ! مث همیشه... دود و کثافت و شلوغی و ترافیک و همینا. همه چی امن و امان.هیچ اتفاق خاصی نمیفته.
- چرا یه جوری هستی؟ بی حال و حوصله ای..؟
- من؟؟؟ نه!! جمعس دیگه!! اینجوری بی حال میکنه..
-اهان! آره! ما که جمعه نداریم . همش کار میکنیم...
- اینم خوبه! خیلی خوبه آدم همش کار کنه!
- پروژه هات چطوره؟ کار میکنی؟؟
- نه! ولشون کردم! همین کار هر روز بسه! استراحت دادم.
-....
-....
- حال دلت چطوره؟
- خووووب!
- چرا منو راه نمیدی توش!!
-.....
- به اتاق مخفیت دیگه رام نمیدی!!
-.... را نمیدم؟؟ ..... خودت میگی اتاق مخفیم!
- آخه قبلا را میدادی!!!
- .... نمیدونم!! را میدادم؟؟؟
-....
- خوشال شدم زنگ زدی...
- کاش همینجوری باشه که میگی... بازم میشنومت...
- آره ! من که تعارف ندارم...
- آره ! خدا کنه... خدافظ...
- خدافظ.... مراقب خودت باش...
- تو هم!.....

پ.ن. : به علامت تعجبا دقت کن!! رو که نیس ماشالا ...

پ.ن.۲ : که چی؟؟؟ چیو باید توضیح بدم؟؟؟ چی کار باید بکنم؟؟؟ چرا نمیدونم اینقد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:43  توسط کالیوپ  | 

هه هه هه !!! بگم چقد نوشته بودم .... اما همش پررررررررررررید :ی :))

گشنگه!!! هیلی گشنگه.... دوسِت دارم "خودم" ... واست همه کار میکنم... تنها کسی که تا آخر عمر باید بهش وفادار بمونم، تویی... تو هم به من وفاداری .. میدونم...
اجازه نمیدم هیشکس... میشنوی ... هیشکس ِ هیشکس از راه برسه و آزارت بده... همین...
وقتی مینویسم... خالی میشم ... آشغالای ذهنم و که بالا میارم... هیلی حس بهتری دارم...یه چی تو مایه های " دوست داشتن کهکشان" ... ۲،۳ هفته ای میشه که دچار امراض مختلفی شدم از قبیل       "مسمومیت ذهن با افکار و احساساتی که ۱۰ ماه یک جا مانده بود و چون فضا تنها مناسب رشد میکرب بود و به آن رسیدگی نشد، به مسمومیت انجامید" پس از آن " استفراغ و برگرداندن تمامی آن مسمومیتها و بالتبع خارج شدن آنها از ذهن( متاسفانه بر روی اطرافیان ، خوشحالم که کنارم نبودید) " و اکنون دوران نقاهتی کمابیش بیمارگونه را میگذرانم... چون این امراض و دلایل مبتلا شدن به اونها اونقد شایعه که نمیشه کامل ازشون مبرا شد ... یه چیزی تو مایه های ... چه میدونم... دکتر نیستم که...

پ.ن.: البته همه چیزایی که نوشتم و پرید اصن ربطی به اینی که بالا نوشتم نداشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:49  توسط کالیوپ  | 

اگر فریاد برآورم، چه کسی از خیل فرشتگانم می شنوَدَم؟ و گیرم
یکی ناگهان به سینه ام بفشارد:
از هستی نیرومندترش فانی میشوم.
زیرا [امر] زیبا، چیزی جز آغاز دهشتی نیست
که هنوزش بر میتابیم و همچنان میستاییمش
از آنرو که بی پروا به سوی ویرانی واپس می زندمان.
هر فرشته ای دهشتناک است.
و چنین است که بر خود لگام میزنم و فرو می خورم
بانگ وسوسه ناک هق هق تیره ام را.
آه، [در این وانفسا] که به کارمان می آید؟
نه فرشتگان ، نه آدمیان....

...آیا وقت آن نیست که در حالی که عشق میورزیم،
از معشوق رها شویم و لرزلرزان تاب آوریم:
چون پیکان که زه کمان را تاب می آورد تا در فراهم کردن توانش به جهشی
از او فراتر رود؟ زیرا که ماندن، هیچ کجاست.

*ریلکه

پ.ن: هی! وقتشه! i can fill it .
پ.ن: البته بار اولی نیس که وقتش اومده و.... گذشته. آقاهه گفت :" هیچی مث ترک کردن سیگار آسون نیس، من تا حالا ۷۰ بار این کارو کردم." ;) منم همینطور... چیم از اون آقاهه کمتره؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 14:27  توسط کالیوپ  | 

  • این "من" نیز منکر میشود مرا! میگویمش :-چون منکری، برو! ما را چه صداع میدهی؟! میگوید :- نی! نروم! سخن من فهم نمیکند. چنانکه آن خطاط، سه گونه خط نوشتی:- یکی او خواندی ولا غیر -یکی را هم او خواندی ، هم غیر! - یکی، نه او خواندی، نه غیر او!
    آن منم که سخن گویم ، نه من دانم، نه غیر من!
  • حدیث شکستن جوهر است که معشوقه گفت :- چرا شکسته ای؟! گفت :- جهت آنکه تا تو بگویی : "چرا شکسته ای؟!"

* حضرت مولانا

پ.ن: اما من شکستم تا یکی دیگه برام بخری.... میخری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:41  توسط کالیوپ  | 

آرتمیس والا!
این قربانی را از من بپذیر. وجودم را بیدار کن. آرتمیس درونم را به من بازگردان... گاه آن رسیده سگهای شکاری را به سوی آنکه بر عریانی من نظری انداخته ، بتازانی... گاه آن رسیده حمایتم کنی و تیرهایم را هدایت کنی... گاه آنست که مناجاتم را بشنوی و پاسخ گویی... راز و نیازم چون درخواست توست از پدرت...

Give me, my dear father, eternal virginity... give me a bow and arrows... give me the office of bringing light and let me wear a fringed tunic reaching to my knees so i can hunt wild beasts

آرتمیس! الهه ماه و شکار... بشنو و بخوانم به سوی خود... باشد که رها شوم از دنیای زیرین ....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:41  توسط کالیوپ  | 

تصوف یعنی ترک تکلف،
و هیچ تکلفی تو را بیش از تویی تو نیست که چون به خویش مشغول شدی از او باز ماندی...
آسیاب گوید : " تصوف این است که من دارم. درشت میستانم و نرم باز پس میدهم و در خود سفر میکنم تا آنچه نباید ، از خود دور کنم."

* نیدونم کجا خونده بودم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:37  توسط کالیوپ  | 

من تورا میترسانم و تو مرا...
من تورا دوست میدارم و و تو مرا...
من تورا میخواهم و تو مرا...
من تورا میازارم و تو مرا...
من به تو مانندم و تو مرا....

من تو را رها میکنم.... لطفا تو هم مرا....!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:49  توسط کالیوپ  | 

آن پرنده را که میخواند در سر من
و مدام میگوید که دوستم داری
و مدام میگوید که دوستت دارم
من آن پرنده پرگوی پر ملال را
صبح فردا خواهم کشت.

* آفتاب نیمه شب ، ژاک پرور

پ.ن۱: نمدونم حالا چرا صبح فردا؟؟؟ چرا الان نه!!؟ "لعنت به این عملکرد تاخیری"....

پ.ن۲: میشه فردا صب دنیا به آخر برسه یهو مثلا؟؟!! اقلا واسه ۱ ساعت ... نمیشه؟؟... حدس میزدم.. اقلا من به آخر برسم ... اون چی اونم نه؟؟ ... خب مث اینکه باید روبرو شد... یا حضرت گه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:52  توسط کالیوپ  | 

راستی میدونی من "شاهکار"م؟!! نمیدونستی؟؟؟... خب الان گفتم بت... من یه "شاهکار" بزرگم.خالقم کیه؟؟ داستایوسکی... باور نداری؟؟؟... خب من "ابله" هستم دیگه... از هر طرفی که نگا کنی.. از نوع ناب و کمیاب ... و ترجیحا فقط به معنایی که خود دانی و اینا....... چرا من اینقذه خَـــــــــــــــــــرم؟؟

الاغ....... آخ که اگه بدونی چقد "دوست دارم"(به اندازه تنفرم) .... به خودت که نمتونم بگم از بس گهی.... بی جنبه... فحشت که میتونم بدم اینجا....... چه خوب که نمیدونی اینجا دارم مینویسم...:ح .. چه حالی میده.. رها.. آزاد... تو عمرم یه کار عاقلانه درمورد تو کردم همین بوده که نگفتمت اینجا از تو مینویسم و "برای از تو نوشتن هوا کمست"!!( چه غلطا...) الان ON شدی و باور کنی یا نکنی لپام جفتی شد یه گوله خون داغ تو این سرمای اتاق ... آخ! چه کیفی داره نه!!... نفهم بودن و نمیگماااا! ماشاللا خوووووب میفهمی ... اینکه آدمیذات بدذاتی مث تو انتر خودشو بزنه به خنگی... " دیگه ازت بدم میاد پپپپیشم نیا ... د ... نیا دیگه ... بورو گم شووووو".... دو احساس اینقذه متضاد تو این دل کوچکولو موچکولوی من که با یه قطره اشک، سیل میبرتش و با یه لرزش لب ، غنج میره.... خیلی ازت متنفرم هیلی...هیلی...هیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی... تو رو جون اون خدات بورو از زندگیم بیرون....
اگه فک کردی واست pm میدم کور خوندی ... اگه شیطونی باشه که بشه بش ایمان داشت به پاش تورو قربونی میکنم که با ارزشی برام... اندازه لاشه شب مونده موش فاضلاب...

Medea's decision
My Friends! i have reached a decision: my sons must be killed as quickly as possible and i must depart from this country.i do not want any delay on my part to result in my children being delivered to murderous blows from hostile hands. either way they must die and it is better that we who gave them life should now take life from them. i must steel my heart
(Euripides, Medea, 1236-1243)

یادت باشه... دیگه تو زندگیت به هیچ کس اعتماد نکن... میدونم یادت میره... اما باز گفتمت که بدونی حواسم هست... دیشب حواسم نبود که یهویی خودم یه خنجر و چند بار کردم تو ستون فقراتم.... درست پشت قلبم... نوک خنجره یه هوا قلبمو خونی کرد... مهم نیست حواسم نبود که خنجر ممکنه خطرناک باشه... نباید داد دس بچه... دیگه تکرار نمشه...

پ.ن.: میدونم میخونی... اگه بدونی زنگ امروزت چقد بهم انرژی مثبت داد... همونه که الان سر پام... باور کن...خدا رو شکر که هستی..."ای دیر یافته! با تو سخن میگویم...."

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:25  توسط کالیوپ  | 

میخوام با تو وسط دریا، تو یه قایق چوبی کوچیک، تو غروب یه روز خوب، تنها باشم.
میخوام با تو، وسط برف، وسط یخهای قطب، زیر نورهای قطبی، تنها باشم.
میخوام با تو، وسط کویر، دور از آبادی، کنار یه چاه آب قدیمی، تنها باشم.
همه اینا رو گفتم، که بگم.... میخوام دیگه نبینمت......
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:20  توسط کالیوپ  | 

پ.ن: (اینجا میشه پیش نوشت دیگه خوب... چی کا کنم پیش و پی و پس همشون "پ" دارن...اما یه دنیا فرق دارن... ) نوشته بالا خطی پست قبلی مال "نصرت رحمانی " بودااا! من از این ذوقا ندارم!

چرا؟ .... اون منو دوست داره... من اون یکیو ... اون یکی یکی دیگرو .... این جمله مث پنیر پیتزا کش میاد ... ادامه دار... آخرشم یکی دیگه اونی رو دوس داره که منو دوس داره... بد گیر کردیم تو محدوده بسته... اگه فقط یه نفر ... فقط.. only... just ... یه نفر ... جرئت کنه از دایره بزنه بیرون به خودت قسم همه چی حله! حالا کی پا پیش میذاره؟؟  اما نه اینکه فلسفه وجودی ما همینه؟! "دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش"... اگه از دایره بپری بیرون( یا بیفتی!!) اونوخته که میتونی ببینی دایره رو... البته بدیش اینه که به سمت مرکز نمیری هیچوخ ... ازش دور میشی ..... دور.....
ببین ...گیر کردم.... وسط خودم گیر کردم... یکی نجاتم بده.... هیشکی نیس یعنی...؟؟ ... چرا؟ چرا هیشکی نیس؟ ... چرا من گیر کردم؟... همه گیر میکنن؟... تا حالا کسی هم وا شده از گرهه خودش؟...چرا دایره؟... اصلن همه اینا واسه چیه؟ " هیاهوی بسیار برای هیچ"؟  همه تو خودمونم یه دایره داریم که توش چرخ میزنیم... چرخ تو چرخ.... سرم گیج میره... ............

"ای دوست
این روزها
با هرکه دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است....."
نصرت رحمانی
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:47  توسط کالیوپ  | 

وقتی پرنده ای را
معتاد میکنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد
پرواز ....
قصهء بس ابلهانه ای است
                                     از معبر قفس!

اینبارم جلوت خودمو از درخت حلق آویز کردم... ایندفه بجای اینکه نگران شاخه درخت باشی که طنابم زخمیش نکنه، نگران اون لونه پرنده بودی که شاید تکون بدنم، جوجه هاشو آزار بده خدا نکرده...
باز خوبه هر دفه با قبلی فرق داره... خلاقیتت منو کشته... و اون دل نرم و نازکت... آخ! خفه شدم.....
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:35  توسط کالیوپ  | 

تو این لحظات ، شمردن تک تک دونه های برف خیلی مفیدتر از فکر کردنه برام....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:35  توسط کالیوپ  | 

its been a long cold winter without you
i've been crying on the inside over you
just slipped through my fingers as life turned away
its been a long cold winter since that day

its hard to find
hard to find
hard to find the strength now but i try
and I don't want to
don't want to
don't want to speak now
of what's gone by
Cos no matter what i say
no matter what i do
i cant change what happened
No matter what i say
no matter what i do
i cant change what happened

You just slipped through my fingers
and i feel so ashamed
You just slipped through my fingers
and i have paid

Cos no matter what i say
no matter what i do
i cant change what happened
No matter what i say
no matter what i do
i cant change what happened
no no I can't change

just slipped through my fingers
and i feel so ashamed
You just slipped through my fingers
.........and i have paid

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:14  توسط کالیوپ  | 

نمیدونم چی کا کنم! محکم وایسم ، بد اخلاقتر از الان، بگم نه!؟ یا نه! بشم مث ۲ سال پیش ( که عمرن بشم ) بگم فقط تورو میخوام به هیچکسم کار ندارم، هیشکیم حق نداره جلوم وایسه؟
واسه این اذیت میکنم ( و میشم) که تو برزخم... نه بهشتم ... نه جهنم... کاریم ندارم کدوم بهشته کدوم جهنم...با تو بودن یا بی تو موندن! یه بار یکی گفت :" بی تو بودن عذابی بود با تو بودن عذابی هست."
حالا نمیدونم این وسط چیکا کنم! دلم با کسی نیس...اصلن دلم نیست ... نمیدونم کجا گم شد ... نه! حتی گمم نشد...حالم بده... همیشه بده... هم بده هم خوبه... یه آرامش مسخره داره... مسخره نه ها! اما نمیدونم چیه!؟ ... نیستی بده.... هستی بده... یکی دیگه هست خوبه .... یکی دیگه هست بده...دلم میخواد یه مدت هیچ موجود زنده ۲ پایی که به زبون آدمیزاده حرف بزنه نبینم.... برم گم شم.. نه وسط آدما! وسط حیوونا....
خسته شدم... همش از صب تا شب سرو کله زدن با خودم و دیگران... همه خفه شن چون من میخوام فک کنم... همه بخندن چون من میخوام بخندم... آخرشم همه خودخواهن چون اونیو میخوان که واسه خودشونه...( الاغ نابیم)
نه مرگ میخوام نه فرار! فقط سکوت و آرامش... دور از همه چی... آره حتی دور از تو... مخصوصن دور از تو...برای من دوست داشتن چسبیدن و خفه کردن طرف از محبت و عشق نیس... اما واسه تو ... ظاهرن هست... 
از حرف زدن بدم میاد ... نمیخوام حرف بزنم.. اهلشم نیستم.. باید فهمیده باشی این مدت!! یا باید درس صحبت کرد یا خفه شد و من ترجیح میدم خفه شم... یا بنویسم... و میدونم که نمیخونی .. چون بدت میاد...
ترجیح میدم دلم برات تنگ شه تا ازت کلافه شم...
ترجیح میدم دوست داشته باشم تا دوست نداشته باشم...
ترجیح میدم نباشم تا بد باشم...تا از خودم متنفر باشم بخاطر همه چی...و بخاطر بد بودن با تو...
آره ...بگو... بگو دنبال یکی بهتر از تو میگردم... آره دنبال کسی میگردم...دنبال کسی که بیشتر از من باشه ... بحث اسم و کتاب و فیلم نیس... بحث کم بودن تو نیس ...اغلب حتی تو بیشتری چون عین خودتی .. اینا بهونس ... من کمم ... من عاشق نیستم مث تو شاید ... نمیدونم اسمش چیه! اسم حس تو چیه.. اسم حس من چیه؟ اصلن همیشه گم شدیم وسط همین اسامی... خالق از اون اول اسامی و به آدم سپرد... همه کائنات جا زد ... شونه خالی کرد ... میدونستن واسه چی... اگه قبول میکردن آخر و عاقبتشون همین میشد ... تازه هنوزم به آخره آخرش نرسیدیم... خودمونیم ... وقتی اسامیو دادی به آدم که تازه خلقش کرده بودی... هنوز رسمن هیچی حالیش نبود پس تو آموختی بش... فرشته ها میدونستن که اسامی اونا رو میبلعه... از عشق عظیمت دورشون میکنه... مغرورشون میکنه... پس ردش کردن... آدم هم اگه بعد از خوردن سیب و آگاه شدن، اسامی و میخواستی بسپری بش ، مطمئنن جا میزد... آخه یه جورایی آگاه شده بود ...
میبینی ... کجا بودم، کجا رسیدم...!! چرا همیشه آخرش توئی ؟؟ حتی اگه اولش تو نباشی!!
دنبال توام... نه اسم ... نه آدم ... نه کتاب ... نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای که ول کردی جلومون تا بخوریم زمین و نرسیم بت!! دنبال تو ... میفهمی؟.. میشنوی؟... نخند... بعضی وقتا میبینم وسط زمین و هوام.. حالا از اون وقتاس... خیلی خوبه.. میدونی چرا؟ اصلن کل قضیه همین جدا شدنس... بگذریم که من جدا نشدم فقط مث کانگورو هی بالا پایین میپرم رو سطح و توهم میزنم که لابد دارم پرواز میکنم..
آره ... اینجام ... " صفر درجه بالای سطح گه " ... و میخوام بیام بالا...
حالم به هم خورد از چرت و پلاهام.........
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:4  توسط کالیوپ 

کور خوندی دااش! ا ما چیزی نمیماسه!
فک کردی خیال کردی!  ما از اون دختر خوباییم. (  )
از تو بعیده!! بعده اینهمه صغری کبری چیدن واسم.... حالا حرف حسابت چیه؟؟؟ گفتی "نه" ، مام گفتیم " چشم " .
کندیم دل صاب مرده رو. پیچیدیم لا روزنامه، انداختیم گوشه کمد، شاید واسه روز مبادا.
حالا میخوای زنده بودنتو با ما چک کنی؟ مگه ما baby checker ایم؟؟ ...  )X

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:40  توسط کالیوپ  | 

... اشک خونین بنمودم به طبیبان ، گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد....

... نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد...

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 14:31  توسط کالیوپ  |