تبليغاتX
?should I be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
یه سوال دارم... میخوام بدونم فقط واسه من همچی اتفاقات خنده داری میفته یا واسه همه میفته... البته منظورم از سطوری که در پی خواهد آمد به هیچ عنوان تمسخر و یا تحقیر قشر یا افراد خاصی از جامعه نبوده و تنها نقل ماجراهایی است که برایم جالب بوده خب... همین بوخودا!!!!!!!!

صب که داشتم میرفتم سرکار... یه اتوبوس شرکت واحد (از این ریالی ها ها!!! تر تمیز بود، بازم بوخودا!!!) البته به اتفاق راننده محترمشون... دنبال من افتاده بود که :"... برسونیمتون... خواهش میکنم افتخار بدین... " . البت کلی هم مودبانه ها خداییش... اصن حرفای زشت نزد... با کلی از این تک و تارفا... حالا مگه من میتونستم جدی باشم!!! خو همش خندم میگرفت آخه .... میگفتم ببین توروخدا... اول صبی مارو گذاشتی سرکار... فرض کن با اتوبوس دربستی میرفتم دم شرکت... دیرم هم شده بود تازه... واسه دوستم که تعریف کردم میگف هیلی خوبه... میتونیم بر و بچز و جم کنیم با هم بریم تور... کلی آدم میشه آورد.. تو هم میشینی بغل دست آق راننده و چیپس میذاری دهنش... (حالا نگین مگه آق راننده دل نداره ها!!! خودم میدونم، اولشم گفتم که نمیخوام کسیو مسخره کنم... )

چن وخ پیشا هم یه افسر پلیس راهنمایی رانندگی کلی اصرار داشت که... با هم آشنا شیم و اینا...(انصافن کلی هم خوشتیپ و خوش قیافه بود...) جالبیش این بود که میخواس منو با اون موتور گنده ها ببره برسونه... البت بعد از ساعت کاریش... چون گفت الان در حال انجام وظیفس... فک کنم بعدن پشیمون شدم که قبول نکردم :ی... نیدونم...

زندگی هیلی جالبه گاهی... از هر نظر همیشه جالبه گاهی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:31  توسط کالیوپ  | 

دیشب با یکی از دوستای باستانیم حرفیدیم و بحثیدیم... مث سالهای جوانی...
بازم تن کلی فیلسوفو تو قبر لرزوندیم... دین و ایمون و باور و منطق و به منجلاب کشوندیم  ... پیش خودمون (بودن ، فقط جابجا کردیمشون... از اینور به آنور گرداندیدیم..) ... یاد آلمانی خوندن کردیم... (شروعی دوباره کرده... ای ول!!)
بالا رفتیم من به خدام رسیدم اون به تهیش... پایین اومدیم من به جهنم و اون باز به تهی... برگشتیم به گندابمون، من به لجن اون به تهی... نه من به جایی رسیدم نه اون... مث همیشه... و مث همیشه فقط به یه نتیجه رسیدیم... نتیجه ای که ملپومن خوشش میاد... "زندگی گهه ، همین..." . یه ۷،۸ سالی هس که با هم به این نتیجه میرسیم... اما هی تمدیدش میکنیم... و چرا هنوز امید داریم... نیدونم :ی... چرا هنوز امید داریم ؟؟  هیلی پر روییم گاهی... و هنوز من پی یگانه میگردم... و تو هنوز پی یگانه میگردی... " مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید از کجا که هم از نیمه راه بازنگشته باشد..."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط کالیوپ  | 

...
این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد                وین حــکم در سر ما چون تاج مفخر آمد
دستور نیست جان را تا گوید این بیان را                ورنی ز کفــر رســتـی هرجـا که کفـر آمد
کافر به وقت سخـتـی رو آورد بــدان ســو                این سو چو درد بـیــند آنسوش باور آمــد
با درد بــــاش تــا درد آنســوت ره نمــایــد               آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد
آن پــادشاه اعظــم در بستــه بود محکـم                پوشــــــید دلــق آدم امــــــروز بر در آمـــد

تازه اینو دو بار میگه....

درد بکش... دوایی نیست... درد ، دواست... حتی نجات بخشی نیست... جز به وجود تو و آن پادشاه اعظم... امیدی نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:12  توسط کالیوپ  | 

یکی به من بگه تو کله بعضیا مث مل گیبسون چی میگذره؟؟؟؟
آخه منم فک میکنم... اونم فک میکنه.... منشی شرکت ما هم فک میکنه... (گرچه اون فک نکنم اصن فک کنه...)
Apocalypto رو چون دیدم میگما... مصائب مسیحشم هنوز منو میخکوب میکنه و نمیتونم نگا کنم... چه قدرت عجیبی در نمایش رنج داره!!!! چه مهارتی در درگیر کردن تماشاگر... همینکه با فیلم میبردت بسه واسه قدرت یه فیلمساز...

اگه قلبتون سالمه و ناراحتی های روحی روانی ندارین... و بالای ۱۲ سال دارین... (بخاطر کل صحنه های خشن) جدی نگا نکنین... من که کلی از جام پا شدم هی ...:ی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:11  توسط کالیوپ  | 

پریشب خواب دیدم زنگ زدی و بهم میگی :" خیلی دلم برات تنگ شده، اونقد دلم برات تنگه که دلم میخواس الان اینجا بودی...." . صب که پا شدم کلی به خودم و خوابم خندیدم... بابا ! ولش نمیکنی تو؟؟ اما امشب اونقد مطمئن بودم که زنگ میزنی که ... خب! زنگم زدی و دقیقن همین جمله رو گفتی... مث اون وقتا که کلی با هم تبادل افکار داشتیم... لازم نبود حتی به هم زنگ بزنیم... میدونستیم هر کدوم الان در چه وضعیه و چی کا میکنه... اگرم به هم احتیاج داشتیم... یه سیگنال و ... تموم... " چیزی شده؟ صدام زدی!!". ... نمیدونم اون روزا چی شد بگذریم... هیلی وخته دیگه نمیخوام بهشون فک کنم... امشب که زنگ زدی کلی خندیدم... به خودم و اونی که اون بالاس و امشب کلی باهاش کل کل کردم... بهش گفتم که دیگه تموم... همه چی بین ما تموم... کاش بشه که دیگه نه باورت داشته باشم نه بهت اطمینان کنم... اصن نمیخوام دیگه تو باشی... ولم کن... میدونستم بازم میخوای باهام بازی کنی... چه میدونم... هر کاری دوس داری بکن... ما که اینجا یه چیزی تو مایه های تَشتَکیم...

 
تو هم حالت خوش نیستا!!! ... دیوونه ای ... اما نه اندازه من... نه!! هنوز نه اندازه من... بچسب به همون بیابونت... به خارجت... به خدات... به عرفانت... من خدای خودم و دارم... میدون مبارزه خودمو... کشور گشنگ خودمو... دنیای پر از رنگ و موسیقی و آرامش و زیبایی خودمو که تو از اول بهش حسودی میکردی و تو این مدت تلاش بی وقفه ای برای از بین بردنش و گرفتنش از من کردی... ( اعتراف میکنم تا حدی هم موفق شدی با عرض شرمندگی از خودم...) نمیدونم چرا هربار که باهات حرف میزنم احساس میکنم هیلی از تو قویترم... اندازه سامسون... "میگفتن دنیا برعکس شده ، باورم نشد..." حالا تو دلیله ای و من سامسون...  ( طفلی دلیله!!)

چه میدونم... !!! همیشه میدونم قراره چه اتفاقی بیافته...

تو که این اطرافی ... میشه از تاریکی و مه بیای بیرون و اسم واقعیت و بگی؟؟ میخوام روزا و شبا... تو تنهاییا و بی تو بودنا... به اسم خودت صدات کنم... شاید جوابم و بدی... اسم شبت چیه؟؟

الهی یا ابلیس... نمیدونم... فقط میدونم... "کسی که در ابلیس، اعتقاد میبندد و به اعتقاد بدو مینگرد، به مرادی رسد و آنکه در پیامبر، بی اعتقاد مینگرد ، به عکس و خواری ، گمراه میشود..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:26  توسط کالیوپ  | 

ببین زیاد از این کلمهه خوشم نمیاد... نه که چیز بدی باشه ها!!! نه... فقط از بس زیاد و اکثرن نا بجا استفاده شده لوث شده برام... اما خوب... تا حالا بهش فک نکرده بودم که این کلمه مختصر چه کلمه ای میتونه باشه... براساس ریشه شناسی کلمات، فهمیده بودم که از نام گیاهی به نام " عشقه" گرفته شده که این گیاه مث پیچک میمونه ینی به دور هر چیزی که کنارش باشه میپیچه و اون رو در خودش محو میکنه...
برای کرایه تاکسی میخواستم یه اسکناس بدم آقای راننده.. دیدم روش نوشته.. عشق و زیرش هم برای هر حرف فلش زده که... علاقه شدید قلبی... کلیاتی مبسوط الخاطر شدم همینجور الکی...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:59  توسط کالیوپ  | 

به دوزخم می افکنی؟! 
                                بیافکن ،
                                             دعوی دار نیستم.
اما بدان!
            آتش عشقت در درونم آنچنان شعله خواهد کشید،
                                                                                 که جهنمت در دَم خاکستر خواهد شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:43  توسط کالیوپ  | 

اون روز که باد اومد ... شدید... دیشبم که طوفانی بود........ بس دل انگیز بود ... اما

باد منو برد.... هنوز پس نیاورده... اگه جایی منو دیدی... رو بند رختی... به شاخه درختی... تو جوب آب ولیعصری قل قل کنان در سفر... به نوک گنجشکی یا به دندون گربه ای... بهم بگو ادامه بدم... بگو برم... با موندنم چیزی نشد ... جز سکون بی معنی... پس بگو برم تا حتی اگه نرسیدم... اقلکن رفته باشم... نپوسیده باشم...

خوشا باد که هنوز مارا در میابد... "مرا دریاب که دل...."

"باد ما را خواهد برد....".

بسی دلتنگم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:32  توسط کالیوپ  | 

افتاد مرا با سر زلــــفین تو کــــار            دیوانه شدم مرا به حال خویشم بگذار
دل در سر زلفین تو گم کردستم            جویای دل خـــودم مرا با تو چه کـــــار؟

از بــــاد صبــــا دلم چو بــوی تو گرفت         بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت
زین پس به من خسته نگه می نکند         بــوی تو گرفته بود، خـوی تو گرفت

* ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:4  توسط کالیوپ  | 

everything gonna be alright honey... everything... sometime...somewhere

روزی سه بار ... صب ظر شب بمال سرت... کچل میشی کللی مشکلاتت میحلله...

fuckin all that

"پژوهشی در اساطیر ایران" ، نصفه مونده....
"the human stain" ، نصفه مونده...
"کتابخانه بابل" ، نصفه مونده...
"گورزاد" ، نصفه مونده....
سه تار ، نصفه مونده...
سی شارپ و ASP.NET ، نصفه مونده....
دلم، نصفه مونده...
حرفم، نصفه مونده....
گریه ام ، نصفه مونده....
خندم ، نصفه مونده....


کی قراره کامل شم؟؟؟ چن تا زندگیه دیگه؟؟؟ کتابا و فیلما و پروژه ها ، تموم میشه... بقیه چی؟؟
چرا نذاشتی؟ " چرا تا شکفتم... چرا تا تورا داغ بودم..." نذاشتی " نگفتم..."؟؟؟
اه اه اه .... گاهی فک میکنم هیلی سرت شلوغه... از ما بهترونم که... ماشاللللا... حالا! راستی سرت شلوغه؟؟ محتاجتم... محتاج همون شبا!! همون حرفا... من کوشم؟؟؟ کجا جام گذاشتم؟؟؟ عجب گیجیم به مولا!! بازم منو ببر!!! خواهش... اگه نمیدونستم و ندیده بودم و نچشیده بودم، با این اطمینان التماست نمیکردم... منو بیاب... منو دریاب... منو حل کن... محو کن... محو...محو...محو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 21:13  توسط کالیوپ  | 

ماه امشب باز هواییم کرد... لعنت به دل هرزه گرد من..... من عاشق دراکولام البت از نوع برام استوکریش و گری اولدمنیش... سر اون فیلم به قدری گریه کرده بودم که.... بگذریم... آسمون شب امشب ، اون هوا رو برام زنده کرد... وقتی بهت گفتم :" ماه امشب ، دراکولا رو از تابوتش میکشه بیرون." و نگاهت کردم و گفتم :" من دراکولا دوس دارم... کاش تو دراکولا بودی....". سمس اون شبت این بود :" if am dracula , be my mina. if am the beast , be my beauty."
یه سال هم نگذشته از این حرفت... اما بر من قرون گذشته...
آره... فراموش نشدنیا رو میشه قاب کرد.. بهترین کار همینه به قول تی تی ژون... منم باید بتونم همین کارو بکنم... آره ! میخوام همچین بزنمت که بری قاب شی بچسبی به دیوار اتاقم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 21:52  توسط کالیوپ  | 

دیدن فیلم  the eternal sunshine of a spotless mind رو به همه اونایی که میگن فراموش کن چون میشه فراموش کرد توصیه میکنم...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط کالیوپ  | 

...دست بمال و راه بجوی، ای جان!در آبدان بی گناهی صبح غرایز غلتان شو و زیر و رو رو.
من تورا ای روح ترسان میشناسم. هیچ چیز برای تو واجب تر از بازگشت به سرچشمه زادگاهت نیست. بازگشتی که برایت آب و نان و خواب و آرام است.
آنجا امواج در کنار تو می غرند و تو موج میشوی ، جنگل در اطرافت میخروشد و تو جنگل میگردی، دیگر برای تو بیرون و درونی نیست. تو مرغی و در هوا آزادی، ماهی ای و دریا میپیمایی، نور را به درون جان میکشی و نور میشوی، تاریکی را میچشی و تاریک میشوی. ما، ای جان، به هرسو روانیم، ما شناوریم و در پرواز. میخندیم و با انگشتان باریک جان رشته های ظریف گسسته را باز میپیوندیم و آواهای شکسته را به خوشی به پایان میرسانیم.
سلوک ما به سوی خدا به آخر میرسد، به خدا میرسیم و خود خدا میشویم. ما دنییایم، میکشیم و همراه کشته هامان می میریم. می آفرینیم و با رویاهامان زنده میشویم. زیباترین آفریده هامان آسمان کبود است و دریاست و گنبد از ستاره روشن شب. ماهی است و آوای روشن نیکبختی است و نور شادی بخش. همه چیز زیباترین رویاهای ماست.
هم اکنون مرده ایم و خاک شده ایم. هم اکنون خنده را آفریده ایم، هم اکنون صورتی فلکی آراسته ایم.
آواها در گنبد گردان میپیچند و هریک آوای مادرند. باد در درختان زمزمه میکند و هریک از نغمه هایش ترانه لالایی است بر فراز گهواره ما. راهها ستاره وار از هم دور میشوند و هریک راهی است به خانه و زادگاه ما.....

* طومار خواب ، هرمان هسه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:8  توسط کالیوپ  | 

یکی نیس بیاد منو ور داره ببره تو یه جنگلی... دشتی... کوهی... کمری... یه جهنمی جز اینجا... با هم زندگی کنیم؟؟؟ از این کثافت خونه خسته شدم... از هر نظر دارم خفه میشم...

احتیاج مبرمی به یه هم دل آدم دارم... از نوع مذکر ولی فهیم... بشه باش ۳ ساعت سکوت کرد ... سکوت هیلی چیز خوبیه به خدا... یه بار امتحان کنین بد نیس آقایون...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:38  توسط کالیوپ  | 

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام.... من به دنیا اومدم... دقیقا ۳ ساعت پیش... ینی ساعت ۷ :ی ... امسال پذیرا بودم... برخلاف سالای پیش  که همیشه مضطرب و نگران و افسرده و کللللللی بد بودم... همش گریه گریه گریه... امسال میبایست خوب میبود ... کلی آدم که فکرشو نمیکردم بهم تبریک گفتن... من خوشبختم که اینهمه دوست خوب دارم... اینهمه آدم دوسم دارن... آدمایی که خودم خیلی دوسشون دارم... خدایا ممنونم... دوست دارم.... و ممنونم که به این دنیای زیبا اومدم... اگه گاهی فقط زشتی میبینم و اینا تقصیر چشامه و فهم کمم که نمیتونه پشت پرده رو ببینه... از امروز تا سال دیگه همین موقع سال منه... مال خودمه...
من روز تولدمو با ۶۷۵۶۸۴۱۲۳۵۸ درخت و ۲۱۴۹۸۷۵۶۹۳ پرنده و ۶۵۹۸۷۴۸۵۲۲ ستاره و .... کلی موجود زیبای دیگه شریکم... :ی :ی :))
امروز آبی بودم.... feeling blue  نه ها!!!! آبی و آروم... یکی از دوستام گفت کاش همین جوری فریزت کنیم بمونی...
خلاصه... اینم از امروز... تا بعد... :* :* :* :* :*....
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:51  توسط کالیوپ  | 

من میخواهم .... چون هستم....


یکی گفت: " شاید جنون حماسه بسازد برای عشق...."
اما نگفت که حماسه میتونه سنگسار شدن هم باشه....

مَنْ عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ، ماتَ شَهیداً!

خودت گفتی... اما خودت قبول نداشتی... پاکدامنی برای شما معنیش چی بود؟؟؟ گناهم بود؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:46  توسط کالیوپ  | 

چه خوبه....! آدم هنوز تولدش نشده باشه اما چار تا کادو تولد گرفته باشه :ی... یکیشو شنبه گرفتم... ۳ تاشو امروز .... هیجان انگیز بود... تازه هنوز مونده... تولدم شنبس...:ی میسی...میسی... از تبریکاتون... :ح ۲ تا کتاب... ۱ کیف... ۱ مجسمه چوبی ... ۲ تا کتابا عالین... یکیش ایران پانوراماس.. عکسایی از مناظر طبیعی ایران... اونیکی هم پژوهشی در اساطیر ایران.. این یکی خود جنس بود :ح... کلی ذوق کردم... علاقه زیادی به اساطیر دارم... اما از اساطیر ایران چیزی نمیدونم... یونان و مصر و کمی هندو میشناسم فقط... :( خلاصه کلیاتی مبسوط الخاطر شدیم... تازه اون دوس جونم که این کتابو داد بم گفت نصفه دیگه کادوت و شنبه میدم :))) دارم میمیرم از هیجان... یه کتاب دیگه هم شنبه گیرم میاد ... خلاصه تفسیر عرفانی قرآن خواجه عبدالله انصاری... اصلیش ۱۰ جلده نایاب هم هست... اگرم چاپ شه مث اینکه حدود ۱۰۰ به بالا قیمت داره... خلاصش ۲ جلده... واییییییی.... مث اینکه برخلاف همیشه میخواد تولد خوبی باشه... امروز صب قرارشو باهات گذاشتم... تو هم کمک کن دیگه نامرد نباش... من کیو دارم جز تو آخه که بهش تکیه کنم؟؟؟... موبایلمم میخاموشم تا هرکی که هوس الکی کرد نزنگه ، تو اعصابم هم کار خرابی نکنه... (u know i mean who) میخوام امسال فرق کنه... یه فرق اساسی... از افسردگی نباید خبری باشه... من اجازه نمیدم... 

یه فیلم دیدم my super ex-girlfriend یه جورایی جالب بود... اونقذه دختره رو درکیدم که نگو... از اونجا که با بقیه فرق میکرد و عادی نبود، ارتباطاش سخت بود هم واسه اون هم واسه بقیه... قضیه اون "همدلی" اس که هر جا یافت می نشود ها!!!! البت آخر این فیلم همه همدیگرو یافتیدن... happy end ه دیگه... اونم از نوع آمریکایی... چرا ما همیشه فوق فوقش دستیار کارگردان فیلم خودمونیم؟؟؟ کارگردانش یکی دیگس؟؟؟ گاهی فک میکنم فقط بازیگرم اصن... بدون هیچ اجازه ای واسه اظهار نظر... انگار با هیچکاک کار کنی... نکه همیشه هم تعلیق داری، از جریانم خبر نداری، معلوم نیس چه بلایی سرت بیاد... گاهی هم ولت میکنه بپردازی به بداهه ، اونوخته که دودش هم میره چش خودت، اونم خودشو میکشه کنار ، انگار نه انگار که کارگردانه... اما انصافن اکثرا هی میگه چی میخواد یا تو نمیفمی یا از عهدش برنمیای ، بعد میگی شازده کارگردانی بلد نیس... مارو بیخود آورده بازی کنیم... چرا پس یه سریا بازیشون خوبه؟؟
خلاصه غیر عادی بودنم دردیه ها!!!! از نوع دلنشینش گاهی...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:57  توسط کالیوپ  | 

نمیدونم کتاب " سخن عاشق" ، گزیده گویه های رولان بارت رو خوندین یا نه... شاهکاریه در نوع خودش... این یه کوچولو رو داشته باشین... قسمتی از مبحثی تحت عنوان غایب :
"...یک پرسش گشای (Koan) بودایی میگوید: "مرشد سر مرید را برای مدتی طولانی زیر آب نگه میدارد، رفته رفته حباب هایی که روی آب می آیند کم تر و کم تر می شوند، دم آخر، مرشد مرید را بیرون میکشد و به او جانی تازه میبخشد. وقتی چنین که در تمنای هوا هستی در تمنای حقیقت شدی، آنگاه خواهی دانست که حقیقت چیست."
غیاب دیگری همان است که سر مرا زیر آب نگه میدارد. من رفته رفته به حال خفگی می افتم، هوای اندوخته ام تمام میشود. با این خفقان است که من "حقیقت" خود را باز به دست آورده و وجه مهار ناپذیر عشق را به نمایش میگذارم."
حالا اینکه این حقیقت با اون حقیقت و با حقایق دیگه چه فرقی داره، قضیه همون داستان قدیمیه که میگه حقیقت آینه ای بود در دست خداوند... به زمین افتاد و هزاران تکه شد... هرکسی تکه ای از آن را برداشت و گمان کرد تمام حقیقت را یافته...
سهراب میگه : " کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ..." باشه ... چشم... کار ما نیست... اما آخه کارمونو بلد نیستیم حتی... خداییش چن نفر اینجا درس و حسابی بلدن "در افسون گل سرخ شناور باشن"؟؟؟ چن نفر بلدن " زندگی " کنن؟؟؟ من میخوام یاد بگیرم... فعلن که همش دارم سوتی میدم و .... چن سال دیگه باید بگذره و چن تا زندگی دیگه رو باید بگذرونم هم ... من که نیدونم...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:59  توسط کالیوپ  |