تبليغاتX
I should be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمدونم چرا ... اما باید شاد باشم دیگه :ی ... نه جدی جدی باید خوب باشم چون الان دلیلی برای بد بودن نباید داشته باشم... و ندارم... :ی ... از اون بوته کنار خیابون که همش داره دود و کثافت میخوره کمترم؟؟؟؟؟ جوونه های تازش اونقد لطیف و خوشرنگ و براقه که من و شرمنده میکنه...

آره!! بدی هست... سیاهی هست... زشتی هست... چون هست پس من خوبیها، روشناییها و زیباییها رو میبینم... شکر خدا که میبینم... بهار خوبه... زیباس... فعلن خوبیا رو داشته باشیم تا بعد...

سال نو همه مبارک... عید همه مبارک...
ایام از شما مبارک میشود...
مبارک شمایید (مبارک غلام سیاه نه!!!)

اگه تونستین خوش بگذرونین.... هر جور که بلدین و توان دارین و اینا... منم میخوام همین کارو بکنم...

دوستتون دارم........ خودم و هم عاشقم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:28  توسط کالیوپ  | 

فقط بگم... بس کن ...
اگه میخوای بری جلو ، زودتر برو ... اما حواست باشه...
یه بار که بگی "هستم" ، انگار حلقه غلامی انداختن گوشت...
تا آخرش باید بری... پس...
یا حلقه رو قبول کن یا آزادی...
یا جفت بودن یا تنهایی...
اما حواست باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:13  توسط کالیوپ  | 

حالم خوب است... شادم و میخندم... لبخندی به وسعت حد کشیدگی لبها به دو طرف با صرف انرژی بالا و چشمهایم، اشکهایم را قرقره میکنند تا درد گلویشان خوب شود... دلم اسپاگتی میخواهد... ساده با سس فراوان... بدون گوشت... پشت بندش یک دست کله پاچه... با دارچین و آبلیمو... آنوقت بروم بالای کوه و تهران را نگاه کنم و دنبال خانه امان بگردم... و فواصل را حدس بزنم... و در حین پایین آمدن ، بدوم تا برای پرواز آماده تر باشم... طنابهای چترم را بطور متوالی بکشم تا با سرگیجه به زمین برسم... و بعد بجای بالا آوردن اسپاگتی با سس کله پاچه ، ۱۰۰ صفحه در فواید گیاه خواری و همراهی با گیاهخواران، با عکسایی کاملن رنگی و روی کاغذ گلاسه، در قطع وزیری، بالا بیاورم... مرد گاریچی برای اینکه حرکت کنم مرا شلاق بزند و ناگهان "نیچه" برای دفاع از من ( چون میبیند حالم بهم خورده) خودش را سپر من کند و من بگویم : " من تو را نمیفهمم برو! بگو سارتر بیاید و اگر کیرکگورد باشد بهتر است چون من به خدا اعتقاد دارم." او هم گوشه چشمی به من نازک کند و بلند شود و در حین رفتن بگوید : " به سراغ زنان میروی! شلاقت را هم با خود ببر." و برود و سارتر و کیرکگورد هم پیدایشان نشود و من روی دو پا بلند شوم و به مرد گاریچی بگویم : " هوی! گاریچی!!! " و گاز بدهم و بروم و زیر لبی به بی فرهنگانی که در خط سبقت با سرعت ۳۰ تا حرکت میکنند ، فحش ناموسی بدهم... و به بغل دستیم بگویم : " دوست داشتن در فرهنگنامه تو به چه معنیست؟؟" و او بخندد و به من بگوید : " عرفان یعنی نمد شدن." و من متفکرانه به کفشدوزکی نگاه کنم که ۲۰ سال پیش از آستین یک نفر آوردمش روی لباس خودم و آن کفشدوزک فرار کرد و امروز هم همان کفشدوزک یا نوادگانش برای رساندن خبری در ۲۰ سال آینده پیش من بیاید... و باز هم فرار کند و همه آدمهای محل مرا با انگشت به هم نشان دهند و به من بخندند و بپرسند : " فک میکنه اومده کجا؟" ... و من به آنها دهن کجی کنم و بالهایم را باز کنم و غار غاری کنم و از بالای سرشان پرواز کنم و روی سرشان تا آنجا که میتوانم بی ادبی کنم... آخ که چقدر دلم میخواهد روی سر بعضیها بی ادبی کنم...

آخ مسیح من ! کجایی که دژخیمانت مرا به جای تو به صلیب کشیده اند تا تو را به دام بیندازند... هیچ وقت به سراغم نیا!! از دور ببین که پوستم را زنده زنده میکنند و کلاغان بر چشمهای شیشه ایم ، نک میزنند و  نگهبانان ، نیزه به پهلویم فرو میکنند و من تشنه ام و آب نیست و من با اشکهای فرو خورده ام ، تشنه تر میشوم... اما نیا!!! تاب دیدن تو را با تاج خارت ندارم... تاب دیدن عریانی تن لطیفت را که با قطره های شبنم شستشو میدادمش، ندارم... نیا!! اما مرا ببین! تنها به این خیال که میبینیَم ، لبخند میزنم... لبخندی به وسعت حد کشیدگی لبها به دو طرف............................. هرگز به سراغم نیا!!! مسیح من!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:57  توسط کالیوپ  | 

"دوستی" ، کلمه بسیار عزیز و پرمعنایی برای منه... هیلی براش ارزش قائلم... به هرکسی هم نمیگم "دوست" ... امشب پیش چن تا از اون باحالاش بودم... اگه بگم چقد دوسشون دارم هیشکی باور نمیکنه... حالم اصن خوب نبود... از ترس اینکه شاید ناراحتشون کنم نمیخواستم برم... اما رفتم... چقدم خوب شد رفتم... اما الان دپم... چون دلم میخواس بیشتر پیششون باشم ... اما نمیشد خب... :(( ... به هرحال شکرت خدا واسه همون ۲ ساعت...

راستی...امروز بازی من تو فیلم دوستم تموم شد به سلامتی... تازه امروز با همشون یه کم بیشتر آشنا شدم... هیلی بچه های خوبین... خب هرکسی اخلاق خاص خودشو داره... مثلن خود من!!! با این اخلاق چپ و چولم ... طفلی محمدرضا مونده بود... میگفت میدیدم تو هی ناراحت میشی یهو خوب میشی ... هرچی نیگا میکردم نمیفهمیدم چی شده؟؟ کلی خندیدم... گفتم بابا بی خیال ... این اخلاق گندِ منه... اونقد تو خودمم ، یهو یه چیزی یادم میفته ، ناراحت میشم... یه چیز دیگه یادم میفته، خوشال میشم... جدی نگیر... تعجب کرده بود طفلک... لابد خل و چل زیاد نمیبینه دوروبرش... اینم از استعدادهای خدادادی ماست... چه میشه کرد...

پ.ن :
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:25  توسط کالیوپ  | 

دوسش دارم... نمیدونم چرا و چطور .. اما ... خب... انگاری اصن انسان نبوده... صافِ صاف ، فرشته بوده... همیشه هم ادعا دارم ( :ی ) که من مریمم... از نوع مقدسش.. و اون پسرمه... همش میگم کاش پسری داشته باشم تا اسمش و حتمن "مسیح" بذارم... عاشق این اسمم...  یکی از دوستام میگف این کارو نکن چون رو سرنوشتش تاثیر میذاره ...

به هرحال... همه اینارو گفتم که بگم... خواب عجیبی دیدم... وسط یه جنگ بود... مثلن انگار میدون جنگ بود و کشت و کشتار اما همه تن به تن... بعد من خودمو از دوش یه آقایی که نمیدونم کی بود بالا کشیدم و محکم جوری که گلوم به سوزش افتاد سه بار داد زدم : " مسیح...مسیح...مسیح..." اونقد بلند که حس کردم با فریاد آخر جونم هم همراه صدام از حلقم اومد بیرون... رو به آسمون داد زدم... انگار اونجا آرامش خالص بود... جدا از اینهمه جنگ و کشتار و خونریزی.... انگار کسی بود اونجا که میتونس به ما کمک کنه...

 همون لحظه از خواب بلن شدم و تنها حسی که برای چن لحظه داشتم همون آرامش ابدی و خالص بود... هیلی زیبا بود... هیلی عالی بود... تمام ناراحتیها و افکارم برای چن لحظه هرچند کوتاه ، "نبود"... وای خدایا... دلم میخواد تو بیداری از ته دل داد بزنم و صدات کنم... شاید ... بازم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 17:11  توسط کالیوپ  | 

 

هوای عاشقانه آرامی دارد دلم... عاشقانه ای که بشنوم یا بسرایم... عشقی نیست ... هیچ عشقی نیست... و من اندوهگین بارانی هستم که بی عشق بر من میبارد...
خوشا به حال آنکه باران برای دل او میبارد...خوشا به حال باران که میبارد... خوشا به حال باران که بی عشق هم میبارد... و من هنوز خشکم از هرم نفس تو...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:41  توسط کالیوپ  | 

زن و مرد تفاوتهای فاحشی دارن... خب.... این که دعوا نداره... اصن این دعوای ابدی زن و مرد سر چیه؟؟؟ مث همیشه قدرت؟؟؟ مادر سالاری از بین میره و پدر سالاری جایگزین میشه... آیا دنیای بهتری داریم؟؟؟ برعکس بشه چی؟؟؟ بهتر میشه؟؟؟ به نفع کی بهتر میشه؟؟؟ به تساوی حقوق مردان و زنان باور دارم نه به یکسان بودن قوانین... زنان مسلمن با مردان متفاوتند... اما جنس دوم نیستن... نمیدونم جریان یک میلیون امضا رو شنیدین یا نه!! امضا کردین یا نه؟؟ اونم مهم نیس... اما گاهی چیزایی میشنوم و میبینم و میخونم که شاخ درمیارم که چرا؟؟؟ چرا آقایونای محترم با حرف زدن مخالفن؟؟؟ اصن چرا با زنا مخالفن؟؟؟ زن چیزی جز آشپزخونه و اتاق خواب براشون نیس... اونم اگه کامل نباشن که خدا به دادشون برسه... دین مبین هم که اجازه ۴ تا مشروع رو داده... آقایونا هرچی از اسلام ندونن این یکی و خوب بلدن... تازه این ۴ تا با اجازه همسر اول... اوکی!!! صیغه که دیگه موردی نداره... شرعی ِ شرعی ... این و بخونین... زنستان... خبرای جالبی داشت... جالب از هر نظر... از تفکر  فمینیستی خوشم نمیاد... انسانها همه یکسانند... تفاوت جنسیت چیز دیگس... کاش از کودکی یاد میگرفتیم که با دوستامون از هر جنسی چطور رفتار کنیم... به چه چشمی به زن یا مرد بنگریم... ایراد از خود ماست... از منه که نگاه هر مرد محترمی رو باید بد برداشت کنم...(!!!!) ... حالا...

این قضیه یه میلیون امضا اتفافات جالبی رو برای یکی از دوستای من که فعال در این زمینه اس رقم زده...  مثلن یه خانمی که ۲ سال ایناس که ازدواج کرده و حداقل میدونم از یه خانواده معمولین به دوستم که میگفته ببین تو ازدواج خوبی کردی و شوهرت خوبه ( حالا از کجا معلوم بماند... همه خوبن تا خلافش ثابت شه) فرض کن دختر دار شی و اون به پست یه آدم ناتو بخوره... اون خانم محترم هم گفتن... نه! من تصمیم گرفتم پسردار شم... نمیخوام دختر بزام!!!!  من که کلی خندیدم... یه دختر خانم ۱۸ ساله هم که کلاسی میرفته که در اون بحثهای روانشناختی میشه.. به دوستم گفته بوده "من فعلن قصد ازدواج ندارم" ... انگاری دوست من ازش تقاضای ازدواج کرده بوده( دوستم خانمیه ۴۰ ساله)... یه آقای استاد دانشگاهم که دخترش عشق تمام زندگیشه گفته بوده .. "من اطمینان دارم دخترم خوشبخت میشه"... یه خانمی هم گفته بوده "میتونم ببرم فرم رو خونه آقامونم بخونه اگه اجازه داد امضاش میکنم"... یه آقایی که اونم استاد دانشگاهه گفته بوده " من کاملن اعتقاد دارم که زن ، جنس دومه."...

با این تفکرات... و ضرب و شتمها هم که واقعین... ما میخوایم کجا بریم؟؟؟ کجا برسیم؟؟؟ "ما" نه به معنی ایرانیان ... "ما" یعنی مردم دنیا... فک نکنین خارج از ایران اوضاع زنها بهتره... هیچ میدونین جاهایی هستن که دختران رو در ۵ سالگی ختنه میکنن؟؟ در واقع آلت تناسلی رو میدوزن با وسایل کاملن ابتدایی تا امکان خیانت و یا از دست دادن بکارت رو نداشته باشن...تنها سوراخ کوچکی برای خروج ادرار و خونریزی هنگام پریود باز میذارن...  همسر اون زن هم باید یا با فشار زیاد یا با چاقو راه تشریف فرمایی عضو مبارک رو باز کنن... برای رسیدن به رویاهاشون چن تا زن هر روز در همه جای دنیا باید تن به هر کثافتی بدن؟؟؟ باز بگین ما داریم حرف میزنیم... غر میزنیم... و جامعه ما از سرمون هم زیادیه... اونایی که راحت از این مسایل میگذرن اکثرن زن نیستن و نمیفهمن خودفروشی ینی چی!!! حتی اون زن خودفروشی که میگه داره لذت میبره، در اعماق ته قلبش میخواد "زندگی" کنه... حداقل حقی که یه انسان میتونه داشته باشه... افسوس که حق دادنی نیست و گرفتنیه.. من باید بگیرم... اونی که حقش خورده شده... آخ! معلوم نیس الان مشغول چه کاریه... من هم که یه زنم... حتی اجازه ندارم حرف بزنم چه برسه به اینکه حق بگیرم... اونم مال یکی دیگرو... چی بگم؟؟؟

افسوس... افسوس.... من همیشه خوشحال بوده ، هستم و خواهم بود از اینکه زنم... لذتی داره که هیچ مردی نمیتونه درکش کنه... و همیشه باید بجنگم برای زن باقی موندن و به تمامی زن شدن... اجازه نمیدم کسی جنسیتم رو ازم بگیره یا نفیش کنه...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:43  توسط کالیوپ  | 

میخواستم کامنت دوست محترمی رو جواب بدم گفتم شاید بهتر باشه به همه اعلام کنم.... یه جورایی نامه سرگشاده و ازین خزعبلات

گنگستر عزیز : ممنون از انتقادت....

عزیز دلم مجبور نیستی بخونی.... من واسه خودم مینویسم... بیشتر هم از دل خودم میگم... نمیخوام همش رو دردهای جامعه بشری نمک بپاشم و بگم من چه آدم فهیمی هستم که همه دردها و زشتیها رو میبینم و غصه میخورم... من چقد بزرگوارم... اگر هر انسانی به خودش میرسید و خودش رو دوس میداشت و سعی میکرد دردها و بیماریهای روحی روانی خودشو درک کنه و معالجه کنه ، دنیا به اینجا نمیرسید... وقتی سهراب گفت: "آب را گل نکنیم.. در فرودست انگار کفتری میخورد آب..." ازش ایراد گرفتن که وقتی مردم بیگناه در جنگهای جهانی دارن کشته میشن تو چطور میتونی به فکر آب خوردن یه کفتر باشی...یه چیزی تو این مایه ها گفت :"اگه آدمها میتونستن نگران کفترا باشن، هیچوقت جنگی پیش نمیومد..."، من از انتقاد شما ممنونم... زشتیها وجود دارن... عید وجود داره... بهار وجود داره... زمستون برای من زیباترین فصلهاست... اما بهار هم هست... بی پولی هست... شکر خدا که من بی پول نیستم... میتونم در حد خودم به اونایی که سر راهم هستن کمک کنم...میتونه اشک تو چشام جمع شه و سری به تاسف تکون بدم و بعد تو بلاگم از ظلم و جور زمانه داد بزنم... یه پسرک آدامس فروش لال سر کوچه منو به گریه میندازه... دخترک بی پولی که مادر نداره... پسرک زیبا رویی که از ناموس خواهرش دفاع میکنه... آدمایی که تو جنگهای بین آدمای ابله سردمدار کشورها کشته میشن... پیرزنی که از سرما میلرزه و گلشو به شیشه پنجره ماشینم میزنه و من حتی با پایین دادن یه لحظه شیشه برای خریدن گل، سردم میشه ... داستان نمینویسم... حتی گاهی حرفای نگفته تو دلم زیاده که به اینجا هم نمیرسه... تو چاه خودم بلند داد میزنم و به کسی نمیسپرمشون... هرکسی راهی برای زندگی داره... یه بار برام کامنت گذاشته بودید .. از کجا میدونید آدم آگاهی هستین؟ شما از کجا میدونین نیستم؟؟؟ شما هستین؟؟؟ از روی چی میخواین بقیه رو قضاوت کنین؟؟؟ من نمیگم آگاهی تمام خلقت در من جمع شده و بهش دست پیدا کردم... نه!!! اونقدرا هم احمق نیستم... من در حد خودم و نسبت به سالهای گذشته خودم سنجیده میشم نه با شما!!! مسلمن شما از من آگاه ترید... از نوشته های هوشمندانتون پیداست... از عکسهاتون و همه اونایی که براتون مینویسن... بله...

یکی از مشکلات ما قضاوته... قضاوت دیگران از روی خودمون... گفتن که من هم فقط دارم به جامعه خودم  هرچی از دهنم در میاد میگم... آره میگم... آدم احمق تر از خودم زیاد میبینم... من خیلی چیزا رو میبینم... ۱۰۰۰۰ برابرشو نمیبینم... بصیرتشو ندارم... اما همونا که میبینم آزارم میده... دردآوره برام... اما مردمم رو دوس دارم... همونایی که بیشتر مواقع از ترس یا نمیدونم چی از دستشون فرار میکنم... از اکثر مردهاشون جز نگاه شهوت آلود چیز دیگه ای ندیدم... توجه کنید گفتم اکثر ... فردا داد نزنین سرم... حتی اون آقای فهیم و دانایی رو که هزاران هزار نفرو با سواد خودش مبهوت میکنه با نوشته هاش و دردهای اجتماعیش، گاهی ....
یا اون خاونمای محترمی که جز ظاهرشون یا چیزایی که من ازش سر در نمیارم حرف دیگه ای نمیشه باهاشون زد... من در مقابل اونا یه امّل به تمام معنام... چون اهل مارک و اسم و آرایش و اینا نیستم...
بگذریم... اینا مختص ایران نیست... ظاهرن جاهای دیگه هم بهتر از اینجا نیست... نمیدونم...

بازم میگم... من برای خودم مینویسم... هرچی که دلم بخواد   اینجا آشغالدونیه منه.. گاهی وسط آشغالا چیزای با ارزش هم انگار یافت میشه وگرنه این همه آشغال جمع کن نداشتیم...

این و ننوشتم که فک کنین از دست "گنگستر" ناراحتم!!! نه باور کنین... من نوشته هاشو هیلی دوس دارم... همیشه هم گفتم... تفکر برانگیزه... من اما تفکراتم اینجوریه... حالا هرچی که هس مال خودمه و دوسشون دارم... اینا روزانه های منه که برای یادآوری سالهای آتی مینویسم... تو دفتر نمینویسم چون دفتر مال چیزای دیگس... و شاید روزی گم شه اصن...

ممنون از همراهی این مدتتون... من همیشه به همه سر میزنم .. چون من همیشه همه رو دوس دارم... گاهی از این اخلاق خودم یاد "ویریدیانا" میفتم... شاید آخرشم به سرنوشت اون دچار شم نمیدونم!!!

یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:59  توسط کالیوپ  | 

ای بای!!! این تیکه کلام ما شد پس از اشتباه لپی یکی از دوسام... میخواس بگه ای بابا!! با ای وای!! قاطی شد... شد ای بای!!!

کلی حرف دل زده بودم که پاک شد... منم غش خوابم الان... میترسم یه چی بگم به ضررم تموم شه بععععدن... مورد سووود استفاده واقع شه بععععدن...

آخی خدا چقد شکرت از این ۲، ۳ روز هیلی خوب...

راستی من سیم کارتم سوخت... چن وخ پیشم بعد از ۲، ۳ بار سوختن گوشیم، گوشی نو گرفته بودم... چرا هی وسیله ارتباط جمعی من میسوزه؟؟؟ از نشانه نتیجه گرفتم باید ارتباط یا ارتباطها را قطع یا کم کنم... (چه نتیجه واضحی ارواح شیکمم)... اما با کی؟؟؟ اه... من تجزیه تحلیلم همیشه خوبه جز در موارد نشانه شناسی خودم :((( میشه لوفتن کمکم کنین؟؟؟ نظر بدین من چی کا کنم تو رو خدا !!!


کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!!
S-------------------------------O--------------------------------S!!

باید قبل عید تمومش کنما!!!!!!!!! ای بای!!! چی کا کنم من آخه خدا با این نشانه هات!!! عجب بنده خنگی خداییش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:57  توسط کالیوپ  | 

این عنوان نیدونم چی چی رو یکی از دوستام داد بهم آخه امروز، برای اولین بار البته بخاطر تو رودربایستی گیر کردن با یکی از دوستان عزیز ،تو فیلم کوتاهش بازی کردم... از ۸ صب یه لنگه پا ، وسط خیابون واسادم... نه غذا نه نوشیدنی نخوردم چون مشکل دبلیو سی وسط خیابون و اضطراب و خستگیو و عصبانیت و کلافگی و ... اشتهامو کوریده بود... پلان آخر که تموم شد یه سری اراذل اوباش آشنا البته ریختن سرمون و کلی به من هم خندیدن و به عنوان بالا ملقب شدم... چراشو نپرسین که نیدونم... :ی اما عجب کاریه.. من از هنرپیشگی متنفرم... هی هم گفتم از من هنرپیشه در نمیاد ها!!! اما جناب اصرار کردن و درواقع سرم و گول مالیدن که بیا حالا تست بده... بعد کلی هندونه بود که اومد... "چهره ات سینمایی" ...  " استیلت تیاتریه"  از خنده روده بر شده بودم... آخرش عصبانی شده بودم.. احساس کردم دیگه دارن مسخرم میکنن... خلاصه از ۸ صب تا ۶.۵ شب یه دقیقه هم نَشِسْتم... منشی صحنه و کارگردان دوستای نزدیکم بودن... مادا (منشی صحنه) میگف:"انگار اینجا قانون اینه... هرچی حرفه ای تر... گه تر..." . افاده بعضیاشون و با تریلی ۱۸ چرخ هم نمیشد برد...!!! البت امروز روز اول کار بود شاید واقعن اینجوری نباشن... شاید باهاشون که باشی کلی هم خوب باشه... نمیشه و نباید زود و بد قضاوت کرد... به هرحال همه شون با من و مادا غریبه بودن... حالا... تجربه جالبی بود... هیلی باحال بود... ممنون از خدام که این تجربه رو برام پیش آورده...

پی نبشت اولی : چرا آدمیذات نمیتونه آزاد زندگی کنه؟؟؟ معنی آزادی واقعن چیه؟؟؟ همیشه مرزهایی هست... اما میگن میشه گذشت ----- کاش بدونم (؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

پی نبشت آخری : بهار عجیب خون همرو گرم میکنه ها!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:36  توسط کالیوپ  | 

سلام... اولن ممنون از تمامی ابراز احساسات کنندگان عزیز و شرکت کنندگان در مراسم...
کارتون "چوبین" و کیا دیده بودن؟؟؟ کیا یادشونه؟؟ یه جغد معرکه داشت ... قلمبه... که هروخ قرار بود یه اتفاقی برا چوبین بیفته از شاخه درخت میفتاد زمین و میگف : " یه خبر بد..." و پس از آن ماجرای اصلی اون قسمت شروع میشد ... جدال با "برونکا".... حالا یه اتفاق جالبی افتاد... من این بلاگ و به هیچ کدوم از دوستام نگفته بودم و هیشکی ازش خبر نداش... (البت جز ۲ نفر که یکیشون رو اصن ندیدم تا حالا)... میخواستم راحت توش هرچی به ذهنم میرسه رو بدون سانسور و ترس از ناراحتی دیگران بنویسم... هفته پیش چی شد؟؟؟ یکی از دوستای هیلی هیلی نزدیکم که علایقی هم بین ما بوده و هست(!!!) به طور کاملن ... کاملن... کاملن... اتفاقی ، از لیست آخرین بلاگهای بروز شده در بلاگفا ، این بلاگ رو انتخاب کرده و خونده و فهمیده مال منه و ....... بقیشو خودتون حدس بزنین...
حوصله تعریف اتفاقاتی رو که دلیلشو من نیدوم. فقط باعث و بانیش میدونه رو ندارم... ولش کن... من مینویسم... هرچی دلم میخواد... البت نمیشه دیگه راحت حرف زد... دیگه نمیشه از احساسات و ذهنیات گفت... تصمیم داشتم ببندم این بلاگو... نیدونم شایدم بستم... اگه اذیت بشم یا اذیت کنم، ترجیح میدم یا دیگه حرف نزنم یا حرفام و رو کاغذ بنویسم و بعد پاره کنم تا دیگه کسی نخونه و ناراحت نشه... نصف بیشتر زندگی من به سعی در ناراحت نکردن دیگران گذشته... دیگران... دوستان و آشنایان... پس خودم چی؟؟؟؟ چرا؟؟؟ چقد؟؟؟؟ بقیه حتا اونیکه گفتی دوسش داری، چقد از خودم مهمترن؟؟؟ چقد؟؟؟ چرا؟؟؟ پس من چی؟؟؟ میگم اگه کسی خودشو دوس نداشته باشه نمیتونه... میفهمی ؟؟؟ نمیتونه کس دیگرو دوس داشته باشه... اون دیگه دوس داشتن نیس... خودخواهیه... چون با وجود اون آدمه که به خودش شخصیت میده... و احساس کاذب خوددوس داشتن میکنه... احساس خوب و دوس داشتنی بودن... احساس مفید و موردعلاقه بودن... اه... بسه دیگه...

تا آخر اسفند به خودم وقت دادم که از مسافرخونه "غم خوری" بیرون بیام... تا آخر اسفند ، میتونم هنوز هیلی ها رو که ممنوع شدن ، دوس داشته باشم... بهشون فک کنم... و غصه بخورم... بسه دیگه... بهار که میاد بازم باید یه فصل دیگرو شروع کنم.. گناهه تو فصل نو اتفاقات قدیمی تکرار شن... اگه همه فصلای کتابی مث هم باشن، نمیگی عجب نویسنده نفهمی؟؟؟؟ خداییش نمیگی؟؟؟؟ ببین ، میشه یه فصل سفید باشه... مث کتاب " من ِ او" ( ببین بخونش... یادگاریه از دوست... و بسیار دوست داشتنی... عجیب کتابیه... یا کتاب عجیبی؟؟؟... به هر حال از دست ندینش اگه هنوز فک میکنین میشه عاشق شد و عاشق موند و عاشق مرد... البت زمان مسلمن زیاد به حال نزدیک نیس... چون الان... بگذریم...) .... اما نباید تکراری باشه... یه فصل از زندگیم گذشت... آقا گذشت... میفهمی؟؟؟؟ گذشت... اوکی!!!!  آندرستند؟؟؟؟ الحق که هیلی خری!!! ...

مریم هست.... زنده است... پا برجاست... به کسی باج نمیدهد... از کسی هم باج نمیگیرد... خودش را دوست میدارد... و هرجا راحت باشد همانجا میماند... به کسی هم مربوطیتی ندارد.... تا بترکه چشم حسود و بخیل ...

پی نبشت : به اون آقاهه بی ادب هم که اینقذه منو اذیت کرد دستور اکید دادم دیگه حق نداره به من زنگ بزنه... مارو به خیر و اوشون رو به سلامت... حوصله نعش کشی ندارم به خدا... فیلمام رو هم گرفتم... اما یه فیلمم موند باز پیشش :(( اما باز خیالم راحته... حالا میخواد بره بمیره.. بره بمیره... متاسفانه نشد کتاب و فیلمایی که پیشم داره پسش بدم... اصن تمایلی به دیدار مجدد جناب والا ندارم البت... خواستش براش پیک میکنم... مرتیکه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:9  توسط کالیوپ  | 

خودتونو خسه نکنین... قضیه زیادی شخصیه... به فاتحه ای سرو ته قضیه هم میاد... ادامه ندین... فقط.. فاتحه .... برای شادی روح درگذشته ام... روح درگذشتهء خودم...

غمگینم.... اونقد غمگینم که هیچی آرومم نمیکنه... حتی گریه... حتی داد... حتی نوشتن... چه اینجا چه هرجا... چرا؟؟ ۱ سال تموم فقط چرا تو ذهنم بود... انگار هیچوخ که به جواب نمیرسم هیچی... به شدت و حدتش هم هی اضافه میشه... اینجا کاغذ نیست که اشکام خیسش کنه و جاش بمونه و چن وخ دیگه که میخونمش جاشون رو ببینم... نمیدونم این خوبه یا بد... نمیدونم من خوب بودم یا بد... نمیدونم اون خوب بود یا ... نمیدونم... هیچی نمیدونم... کاش از اول نمیدونستم... کاش یه سال پیش اون کلاس لعنتی و نمیرفتم که همه زندگیم و به هم ریخت... خودم و به هم ریخت... همه چیو عوض کرد... هرچی آگاهی و دانشت نسبت به اطرافت و حتا خودت کمتر باشه راحتتر زندگی میکنی... زندگی کردن یا زنده بودن دیگه فرقی نداره و یکیه...
آذین میگف آگاهی درد داره... اما فک نمیکردم اینقد... این هیلی زیاده.. دیگه نمیتونم... دیگه نمیکشم... همه بار هارو باید تنها بکشم به دوشم... بار خودم و اطرافیانمو... چرا؟؟ نمیخوام... غمگینم... غمگینم... غمگین... تا چن وخ پیش فقط خشم داشتم حالا فقط غمگینم... " وهیچ چیز نه این دقایق..."

چرا؟؟ چرا تنهام گذاشتی؟؟؟ تو که میدونستی باید بری چرا اومدی؟؟ چرا وقتی بهت میگفتم اصرار نکن.. تو رفتنی هستی ... تو برای موندن نیومدی ... به من اعتراض کردی؟؟؟ چرا اصرار کردی؟؟ قیافه آدما میگه مال کجان... تو مال اینجا نبودی و نیستی... هنوزم که میبینمت چشمات داد میزنن... و من دیگه به چشمات نگاه نمیکنم... دستات و دوس داشتم... اما دیگه بهشون دس نمیزنم... دیگه با ایجاز و شعر از تو نمیگم... به تو نمیگم... حرفای تو هیچوخ به خودت گفته نشدن... هیچوخ فهمیدی تو دلم چی بود؟؟ آره... اگه یه نفر میدونس تو بودی... اما هم من خودم و زدم به خریت هم تو به کوچه علی ...
خودت میخواستی بری پس از رفتن من جلوگیری میکردی... میخواستی این تو باشی که منو ترک میکنه... باشه منم خواستم به خواستت برسی... خوشحالی نه؟؟ هربار گفتم من میرم... با هزار دلیل بی دلیل نگهم داشتی... تا خودت بری... تا من باشم... باشم و هنوز به من نگاه کنی و آرامش و معصومیت از دست رفترو که غبطشو میخوردی در من ببینی... تا شادی و زیبایی درونم و که حسادتت رو برانگیخته بود رو از من کم کم مث یه بچه که شیر و از سینه مادرش میمکه، بمکی و بعد شاید مث یه انار آبلمبو ... مث یه تفاله بندازی بیرون... شاید... هنوز نمیتونم فک کنم تو بدی... نه تو بد نیستی... تقصیر تو نیس اگه بقیه تو رو ترک کردن... تقصیر تو نیس اگه من و تو اونقد شبیه هم هستیم که میتونیم بدون نزدیک بودن همدیگرو بفهمیم... اگه بد میگم بهت برای اینه که تب دارم... تو از ترس رها شدن میخوای رها کنی و نمیتونی... من هم از ترس اینکه من بی تو بمونم ناخواسته... میخوام رهات کنم... مسابقه جالبی داریم در پیش دستی در ترک کردن... ۱ قدم عقب... ۱ قدم جلو... ۱ قدم عقب... و تسلسل... نه من میتونم ببرمش نه تو... حتی دیگه نمیدونم اصن تو منظور نظرم هستی یا نه!!! اصن میخوام تو باشی یا نه... باشی مث یه همسایه روبرویی یا یه همکلاسی قدیمی یا یه عابر هر روزه...

برای تو باید با بقیه بجنگم یا با تو برای بقیه؟؟  آره... در مورد درونی کردن تمام چیزهایی که در دیگران میپسندم کلی سعی و تلاش میکنم... کلی سخنرانی میکنم... در مزیت تنهایی و روی پای خود ایستادن... با تو محکم برخورد میکنم... دیدنت برام عادیه... چرا هیچ احساسی ندارم؟؟؟ چرا برام بیتفاوته؟؟ چرا بودنش کنارم اینقد مهم نیس؟؟؟ چرا وقتی میره... وقتی میبینم که میره... تازه میفهمم؟؟ انگار میفهمم چه فرصتی از دستم رفت... وقتی میبینمش و میخوام بپرم بغلش کنم و بگم چقد دلم براش تنگ شده... چرا اینکارو نمیکنم؟؟؟ چرا به جاش یه قیافه سرد میگیرم... قیافه و نگاهی که همه میشناسن و میدونن که از پشت این نقاب هیچی نمیتونن بفهمن... همیشه بهم میگن که اینجوری که میشی دس پاچه میشیم که چیکا کنیم؟؟؟ کارمون و حرفمون اشتباه بوده یا درس... ادامه بدیم یا نه؟؟؟ میدونم باز اذیت شدی... هر دومون... نه حرفی برای گفتن... نه جایی برای رفتن... هردو مغرور و قُد... نه اعتراف به اشتباه... نه امکان وصل مجدد رشته پاره شده... چرا؟؟ هر بار به امید بار دیگه... با دانش به این که احتمال بار دیگه همیشه ۱ در ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ میتونه باشه...

کاش بری ... تو بری... میدونم که همین حرفو تو درمورد من میگی... کاش اینبار که بگم دیگه بسه... صب کن تا من پیاده شم... نگه داری!!! واقعن دلم میخواد نگه داری؟؟؟ خدا میدونه هر بار که نگهم داشتی و نذاشتی پیاده شم... چقد خوشحال شدم... با اینکه هربار جدیتر از دفه قبل خواستم ادامه ندم... دیوونه شدم... نمیفهمم چی کار دارم میکنم... نمیدونم هم چی کار باید بکنم... به هیچ حرفی هم نمیشه گوش کرد... مخصوصن به حرفای خودم... همش هم میسپرم به بعد... به زمان... به فواصل... و امیدم به اینه که هیچ بهونه ای نباشه برای اینکه ارتباط مجددی باشه...
کنم هر دم دعایی کز دلم بیرون رود مهرش                  ولی آهسته میگویم ، خدایا بی اثر باشد
از دست رفتم... هیلی وقته از دست رفتم... تا تو هستی و دور و برم میچرخی... به دست نخواهم آمد... یا شاید اگر بیایی... شاید اگر باشی... نمیدونم... از هیچی مطمئن نیستم... اینم خاصیت اجبار... نمیگم حتی اجبار قدرت ماورایی و اراده پروردگار والا... نه... اجبار تو و من در نبودن... به همین سادگی... و پیچیدگی... من وتو... من   و   تو  .... من          و        تو ... من             و           تو ....
من                                                                و                                                           تو
دیدی جدایی چه سادس؟؟ ساده تر از اون که فکرشو کنی... یا حتی تجسم خلاقشو... اما این فاصله ها دیگه پر نمیشن... یا به این زودیا و آسونیا پر نمیشن... نه به سادگی و سرعت جدایی... چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:52  توسط کالیوپ 

Match Point یک فیلم از وودی آلن ... نمیدونستم مال وودی آلنه...

ببینینش... نمیگم جریانش چیه... اونا که وودی آلن و بشناسن میتونن یه حدسایی بزنن...البته باید بگم که اینبار هیچ طنزی توش نیس... بجز آخرش... فقط یه دیالوگ آخرش رو مینویسم ...

"sophocles said : " to never have been born, maybe the greatest boon of all

.....
it would be fitting if i were apprehended and punished. At least there would be some
small sign of justice. some small measure of hope for the possibility of meaning.

و فکر میکنین عدالتی هست یا نه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:11  توسط کالیوپ  | 

به به چه ناهارییییییییی........ کوفت... مرض ... درد... آخه چی بگم به خودم... الاغ.. نه!! حیف الاغ... بابا من کجا اعلام کنم که " من... مریم... به هیچ موجود خاص مذکر و زنده ای... دلبستگی ندارم... نمیگم نداشتم... داشتم... الان ندارم... نمیخوام هم داشته باشم... نه! دروغ چرا؟؟ میخوام اما از نوع آدم ..." من توقعم زیاده؟؟؟ یه آقای خوش تیپ... خوش سیرت... خوش صورت... خوش بو ( این مهم ها!!) فهیم ( فک کنم مشکلم اینجاس... تعریفم از این کلمه مشکل داره)... دانا... زنده ( ترجیحن) .. حالا بیخیال... اصن هیچی نمیخوام... هیچی... هیچ کس... میشه تنهام بذارین؟؟؟ محض رضای خدایی که نمیشناسینش...

امروز .. من به یک دوست هیلی هیلی معمولی افتخار دادم و وقت گرانبهامو در اختیارش گذاشتم و باهاش ناهار رفتم بیرون... و هیلی هیلی معمولی با هم ناهار خوردیم... و هیلی هیلی معمولی پیاده روی مختصری کردیم... و هیلی هیلی معمولی از اتفاقات صحبت کردیم... که مثلن روزا تو کمپ برنج میخورن و شبا لوبیا و آبگوشت و آش رشته و پش بندش حتمن چای نبات تا شب همه آسوده بخوابن...و هیلی هیلی معمولی با هم خدافظی کردیم... کل ماجرا یه ساعت و نیم شد... امروز یه روز هیلی هیلی معمولی بود... تنها اتفاق هیجان انگیز امروز این بود که با ناهار کلی سس تند فلفل قرمز خوردم... اینجاش کمی به من هیجان داد اما پس ار نیم ساعت البته که رفع شد...

چه خوبی... ممنونم... آخی... اینم از امروز... چه خدای خوبی دارم... هوامو اونقذه داره که دارم از دستش بالا میارم... مهم نیس... به اونم اهمیت نمیدم... دوسش دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 16:1  توسط کالیوپ  | 

ببین... سلام... اصن مجبور نیستی این پست آشغال و بخونی... اینجوری هم نگفتم که وسوسه شیا!!!

الان دارم میگم... نگی نگفت ها... امروز زیادی گه خوردم... رودل کردم .. بالا آوردم... یه کم شاید شخصیت نداشته ام زیر سوءال بره... من شرمنده که ....

گور بابای اتفاقات روزمره... کار...دکتر... ماموریت... دیدار دوست قدیمی(!!!؟؟؟؟)... از بیابان برگشته ای که دیگه برام مهم نیس...نمیتونم کلن بیخیالش بشم... اما فعلن مهم نباید باشه برام... نقش معشوقه سرد رو بازی میکنم براش... گاهی مطمئن میشم که برای بعضی (دوستان دقت کنید ها!!!... بعضی) آقایون محترمی که مورد توجهم هستن اصلن نباید ارزش قائل شم ، چون به ناگهان دچار گرفتگی جو میشوند و  یا دچار گم کردن خود... انگار نمیشه بهشون محبت کرد... همیشه باید تشنه نگهشون داشت... چون اگه ... خدای نکرده ... اگه بفهمن که نیم نگاهی بهشون داری... سریع یه بلیط یه سره به اعماق جنگلهای آمازون میگیرن... موجودات عجیبین این آقایون... ولش کن...

من کمی تا قسمتی بیماری perfectionism ام عود کرده...  میخوام همیشه بهترین باشم و دارم از دست خودم بالا میارم... چه موجود گند و به جنبه ای هستم.. ... میخوام هرچی دلم میخواد به هر کی دلم میخواد بگم... هرکی هم دلش میخواد هرچی دلش میخواد به من بگه، بگه... فحشاشو بلن تر بگه که بشنوم... میخوام منم به همه فُش بدم... به همه شت برینم ( با اجازه الهه والاتبار و با اصالت تراژدی) اول از همه به خودم برینم.... به خود بی عرضهء سست عنصرم... که نتونستم دعوت کسی رو که قرار بود قبول نکنم، قبول نکنم...(؟؟!!) تازه فردا هم به ناهار باز دعوت شدم... من الاغ چه لبخندی ابلهانه ای هم گوشه لبم بوده خدا میدونه خودم و به خاطر این یکی اصن نمیبخشم... اه اه اه... به چه گندگی تو دفترم نوشتم که " ... به اون کسی که پای حرفش واینسته..." ... خیلی بی ارادم... اه اه اه... ........ اه.... حالا چی کار کننننننننننننننننننننننم... حالم از همه چی داره به هم میخوره...

تو یه پست حتمن باید راجع به یه موضوع حرف زد؟؟؟ کی گفته؟؟؟ غلط کرده...

فیلم dogville رو ببین.... بعدش apocalypto رو ببین... بعد بگو حالت چطوره... میدونی حالا چی میچسبه؟؟؟ یه فیلم مث a walk in the clouds .... و دوباره توازن برقرار میشود... زندگی عادی میشود... همه چیز به روال خود برمیگردد...آه تبلیغات چای و قرعه کشی و ترک پا.... چه میچسبه لبخندای یه خانواده خوشبخت در حال خوردن زرشک پلو...
پس دوباره... eternal sunshine.. ببین... seventh seal ببین... و دیگه هیچی نبین که توازن مزخرفتو دوباره برقرار کنی... تا حالا که متوازن بودی چه گهی خوردی آشغال...

از فیلم خسته شدی عزیزم... کتاب بخون... نارتسیس و گلدموند .. انگ حال و کار توئه... به به ...

"آره!!عزیزم دوست دارم ...ولی میشه حالا یه کم بری اونور... "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 22:10  توسط کالیوپ  |