|
|
|
|
|
لیلای هزار مجنون میتوانستم بود اگر آن یکی چهره لیلاییت، مجنونم نکرده بود..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 5:24 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم بستنی میخواد... بستنیی که تو برام خریده باشی. اونوخت اون بستنی و فریز میکنم ونگه میدارم تا بعدن نوه ، نتیجه هام که اومدن خونه ام از فریزر در بیارم ونشونشون بدم و بگم : " بچه ها ، یادتون باشه هیچوخت با یه بستنی خر نشین ، اقلن با یه چیز بیشتر و گنده تری(!!!!) خر بشین.. چه دختر چه پسر فرقی نداره." اونوخت بستنی رو بذارم تو آفتاب ظهر تابستون ۸ مرداد و شاهد قطره قطره آب شدن بستنی ۴۰ ساله باشم و بعد نوه نتیجه هام یواشکی بهم بخندن و بگن " مامان بزرگ خل شده... پاک قاطی کرده" و من بشنوم و به روی خودم نیارم و بگم تو دلم که : " آخ نبودین که خل خلیامو ببینین" و بعد فک کنم که یعنی تو هم بعد از ۴۰ سال منو یادته؟ یا نه مث همون روزا که منو یادت میرفت، فراموشم کردی؟؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:51 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
...اگر انسان بتواند در را بیابد... و کلید در را... و جسارت چرخاندن کلید را .... * زوایای تاریک حکمت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:40 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
همه دیوانه اند!!!!!!! نه!!! کاش بودن... برای دیوونه احترام خاصی قائلم... همه مشکل روانی دارن... منم روش.... این مدت اونقد حرف زدم و حرف شنیدم که حالم از کلمات به هم میخوره... همه میخوان تو به منطق اونا زندگی کنی... با من باش، مال من باش چون من میخوام، چون من دوست دارم...موندم به این جملات بخندم یا بگریم؟؟؟؟ نه که حتمن پسری اینارو بگه... حتی خانوادت هم همینو میگن... همه همینو میگن و اینکه تو چی میخوای به درک....وقتی مث جنس ببیننت!!!! ... برای همین خسته ام... از بحث و خودخواهی ها خسته ام.... ممنون که به فکرم بودین... میام ... حتمن... چون اینجا از مالکیت خبری نیس.... البت باید تا حالا به این چیزا عادت میکردم یا محکم جلوش وا میستادم... اما گاهی کم میارم... تنها کسی که بهش باید اعتماد داشته باشی و بهش تکیه کنی خودتی.... آره! خودتی... من اما خدا رو هم دارم... میدونم.... حالا اسمش هرچی باشه... یه نیرویی که مهربونه و منو در آغوش داره... احساس میکنم که میگم... تا حالا دنبال جسمانیش بودم.... دیگه نیستم.... هذیون میگم نه!!!! میدونم.... تب دارم.... اما به مهتاب بد نگفتم با اینکه تب دارم.... خواهم آمد ... در رگها نور خواهم ریخت.... و صدا خواهم در داد.......................... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:9 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
A second chance Jay Bonestell دوس داشتم واسه اولین روزای سال یه چیز خوب بنویسم... خودم کلی تو ناکجا آباد خودم گیر کردم و فعلن گیج میزنم... اما دلم میخواد امسال کلی شاد باشم... شاد الکی نه!!! یه جورایی شاد و با ایمان قلبی به اینکه همه چی سر جای خودشه و اگر نیس... خب لابد من نخواستم یا نیدونم که جاش کجاس... به هر حال غُر زدن ممنوع... اگر ناراحتی باید یه کاری بکنی... یه تکون بده به خودت... دنیا مثل رستوران سلف سرویس میمونه... هرکی خودش باید پاشه بره غذاشو بکشه... تا ابد هم بشینی هیشکی نمیاد بگه خَرِت به چند؟؟ ... پس پاشو... برو طرف میز غذاها... انتخاب کن... بردار ... پولشو حساب کن... و بخور... کم و زیادش و دل درد و دل ضعفت هم پای خودته... مهم اینه که غذاها آمادس... الان اِنده + اندیشی شدم... :ی... نیدونم بده یا خوب... احساس میکنم همش دارم درجا میزنم... اتفاقات آخر سال نشون داد که میتونم هیلی کارا رو بکنم... اما تنبلی میکنم اساس.... به هر حال ... "امید" رو هم نباید نادیده گرفت... راستی یه فراخوان برای جایگزینی یه کلمه بجای "عشق" ... از بس جاهای مختلف ازش استفاده شده، معنی اصلیش لوث شده... نیدونم اما من از شنیدنش عُقم میگیره... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:34 توسط کالیوپ
|
|
||