تبليغاتX
I should be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
خوب... رفته بودم شیراز... ۳ روز بوداااا اما اونقد چیزا دیدم که به نظرم کلی میاد... از اون پارادوکس های ناب... طولانی و کوتاه... اولین سفر بدون خانواده من به همراه دوستان خود انتخاب شده (!) آخه قبلن هم رفته بودم .. اما اردو بود.. یا با خاله بود... به هرحال... ۴ تایی... ول بودیم تو شیراز... ۱ هفته بیشتر مونده بودیم ، تو break news ماهارو نشون میدادن... ۴ دختر ، در شهر شیراز... بعد ماها رو نشون میدادن مث آدمای اولیه ( البت محجبه!!!) وسط تمدن... سعی کردیم تا اونجا که میشه خودمون رو با گشتن در چمنها، گلها و آثار باستانی خفه کنیم... به همه چی هم رسیدیم... هم به نظر بازی ( حضرت میفرماید : در نظر بازی ما بیخبران حیرانند..... من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند) هم به معنویات و الهیات... یه جا رفتم که هنوزم از ابهت اون مکان سر درد میگیرم... اگه شایسته گفتن باشم ، بعدن میگم..

فقط بگم... حافظ رو نمیشناسم... کاش میشناختمش... کاش بتونم بشناسمش... و .... چه آدمهایی در کنار ما هستن که توجه که بهشون نمیکنیم هیچی... شاید گاهی از سر نادانی البت ، تحقیرکی هم بکنیمشون در دل... و چه اشتباهی... بازهم قضاوت اطرافیان... بدون شایستگی قضاوت... و...
گاهی فک میکردم تو راهی که میخوام به هدفم برسم چقد عقبم... چقد مونده برسم ... اووووَه... هیلی زیاده... حالا میفهمم که عقب نیستم فرزندم... من اصلن از مرحله پرتم... اصلن تو باغ نیستم... دردم گرفت... و با سری در میان ابرها برگشتم... ( داستان برگشتن ما هم حکایتی داشت... با عنکبوتی در هواپیما مواجه شدیم ... این هوااااااااااا.............. ) و  بالتبع با مخ خوردم به درگاه در... باز دوباره .. زندگی روزمره عادی تکراری... حالا باید نشون بدم که چند مرده ( چند زنه!!!) حلاجم... وسط این روزمرگیها... باید پیدات کنم... باید... باید... هیچ اغماضی شایسته بخشش نیست...

باید نوشت به یادگار برای آینده ای شاید حتا نه چندان دور برای یادآوری...  با عکسی از مکانهای مقدسی...

فالم کنار آرامگاه حضرت : ( لذت مبسوطی شامل حالمان کرد... )

سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی                         خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست                بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز                 ورای حد تقریر است شرح آرزومندی....
همایی چون تو عالی قدر، حرص استخوان تا کی       دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:52  توسط کالیوپ  | 

میبینیَم ، بی هوا ، سر زده ، بی خبر ، ناگهان ، در خیابانی ، پارکی ، سینمایی.
تنها نیستی ، من هم ... تنها میشویم لحظه ای... می گوییَم : موهایت... دیگر شبانه نیستند... آنطور که دوست میداشتم... به کفشهایت نگاه میکنم و میگویم : ..... تو هم! ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:48  توسط کالیوپ  | 

هیجان شناختن یک انسان تازه... آنگونه که امیدوارت کند که هنوز دنیا جایی برای ایستادن میتواند باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:44  توسط کالیوپ  | 

هیلی از آدما جنبهء دوست داشته شدن رو ندارن....
البت منم یکی از اونام انگار...
...و این زنجیره ادامه دارد و این سرش به آن سرش وصل است...

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته است....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:15  توسط کالیوپ  | 

آخرین مطلب در سایت نبوی.. مقاله ای در همین مورد ... با یه فیلم از دختری که به زور میخوان سوار ماشینش کنن... جیغ و داد اون دختر... نمیدونم چی بگم...

میترسم... از همه چی... از خوی وحشیانه انسان... از سنگ دلی ... از عقده های فروخورده.. برای هر انسان.. نه یک گروه خاص.. چه اون که میگیره.. چه اون که میپوشه...

??Is there anybody Up there

فاطمه، دیگر فاطمه نیست...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط کالیوپ  | 

آن دل که گم شدست هم از جان خویش جو              آرام جان خویــــش ز جـــانان خویــــش جو
از تخت تن برون شو و بـــــر تخت جان نشین              از آســـــمان گذر کن و کیـــــوان خویش جو
انـــدر شــکـــر نیابی ذوق نبـــــــات خویـــــش             آن ذوق را هـــم از لب و دندان خویـــش جو
ای آنـــکه مانــــده ای تو در اول قــدم هنـــــوز              از اولیــــــن گذر کن و پایــــان خویـــــش جو
ای بی نشــان محض نشــــان از که جــویمت             هم تو مرا بجود و به احســـان خویـــش جو
برقـــــــی که بر دل آمـــــد و دل بیقــــــرار شد              آن برق را در اشـــک چو باران خویـــش جو
مقصــــود هر دو عالم و مطــــلــــوب روزگــــار               از این و آن مجوی و هم از جان خویـش جو
ای شـــمس دیــن و مفخـــر تبریـــزیــان کــرم              فرمـــای و هم به لطف فـراوان خویــــش جو

میدونی چی میخوام بشنوم همونو میگی...
فک کنم همین بس باشه واسه امروزت...
این جمله نوشت هیچ ارزشی ندارد... فقط برای یادآوری در آینده صادر شده...

پ.ن: سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت... فراموش نشه... همه جا میدم بنویسن... و ورد زبونم شده... سکوت... هیچی نگو... فقط ببین و گوش کن... نپرس.. نگو.. نخواه... باید روزه سکوت بگیرم... فقط حرفهای ضروری...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:31  توسط کالیوپ  | 

امروز صبح دوستم رفته بود تشییع جنازه مادر دوستش... از سرطان کبد و به دنبالش سرطان خون فوت کرده بود.. میگفت وقتی اومدن اون خانم رو بذارن تو قبر، به شوهرش گفتن که شما نباید بهش دس بزنی... آخه شما دیگه همسر این خانم نیستی و نا محرم هستی... دین مبین اسلام ما (یا مفسران دین مبین...) نمیدونم به چه چیزایی کلن فکر!! میکنن... اون آقا شوهر این خانم بوده... ۴۰ سال باهاش زندگی کرده... اما ییهو نامحرم میشه.. اونم به دلیل مرگ... ناخواسته... طلاق که نگرفتن!! تازه اگه داماد داشته باشه محرمه... اصن نمیفهمم این مسیله محرم نامحرمی رو... ینی اگه آقاهه به اون خانومه که حالا فوت کرده دس بزنه.. نامحرمه .. گناه میشه.. ینی آقاهه تحریک میشه؟ بعد شب کسی نیس و به گناه!!! میفته؟؟ من نمیفهمم!!! دوستم حرف جالبی زد... گف اینا که اینجوری میگن.. مگه حضرت علی (ع) خودش به تنهایی فاطمه(س) رو غسل نداد... به تنهایی هم دفنش نکرد؟؟ پسراش هم که اون موقع کوچیک بودن.. اینا اگه اینقد به دین اعتقاد دارن  پس حضرت علی هم به نامحرم دس زده؟؟ تازه غسلشم داده؟؟؟ من به جزییات دین و اسلام و درس غلطیش کار ندارم... من گذشتم از همه اینا... مهم نیس برام... جالبه برام... تازه شنیدم یه آقای مجتهدی ، تو رسالش حکمی داره در مورد اینکه : اگر در حین زلزله ، مردی از طبقه بالا به روی خانمی در طبقه پایین بیفته و از این تماس، فرزندی بوجود بیاد ، حکم ارث اون چیه!! من خودم نخوندم.. کسی اینو به من گفته... راست و دروغش پای گویندش... اما عجایب خلقتی داریم در این دشت... !!!!!!!!! وسط زلزله... تو اون هیر و ویر... مردم مشکل دارن... کافر همه را به کیش خود پندارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:36  توسط کالیوپ  | 

باز هم باران... باز هم...

لطافتی چون باران در دستانت بود و ... من ندانستم که لطافت از باران بود .. نه از دستان تو..

تنها رفتم پارک.. دم بابا گرم که تلخی نکرد... پا برهنه ...رو سبزهء بارونی ... آستینای بالا... دستی به بوته ها... تا آرنج، خیس... بهتر اینکه تاریک.. کسی به کسی نه!! وگرنه الان یه جا دیگه بودم.. فک کنم کلی متلک باید میشنیدم.. اما خدا پدر مخترع mp3 player رو بیامرزه...
آخ!! چه خوب بود... تازه بعدش بدویی ... برسی به شرلوک هلمز... خوشالم تنبلی نکردم... کم مونده بود بگم ولش کن.. کی حال داره لباس بپوشه...

چه شادیهای کوچکی دارم در این دنیای بزرگ... آخی....... دلم واسه خودم کباب شد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:54  توسط کالیوپ  | 

 

if only i had accompanied you
.when you were residing in the thoughts of God
if only i had been with you when your soul was leaving
when your flesh, your mouth, your manhood were decomposing
so that i could endure with you
.in a world without time and space

 Aldagiza nerry*

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:14  توسط کالیوپ  | 

حالا چه اصراریه؟؟؟؟ به غرورت لطمه خورده؟؟ لِه شدی؟؟؟ خورد شدی؟؟؟ باختی؟؟ از تو قویتر پیدا شده؟؟ حقیقت تلخه و تابشو نداری؟؟ چی؟؟  فقط دروغ نگو.. گرچه راستشم بگی... من دیگه باور نمیکنم... پس زحمت نکش... طعم پرواز به مذاقم خوش اومده... تو زمینی هستی.. جنسمون جور نیست.. همین... به همین سادگی.... به همین ... مزخرفی...         بچرخ دور خودت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:20  توسط کالیوپ  | 

... و من هنوز بطرز احمقانه ای خوشبینم... و همچنان بطور مأیوسانه ای امیدوار...

یکی بیاد منو از خواب خوش بیدار کنه... آهااااااااااااای!!!......

امشب پرم از درد... از گِل... از کثافت... امشب سنگینم ... چه درونم پر است... برای بالا آوردن خزعبلاتی که به خوردم داده ای.. چه جای بهتری از صورت تو... بیا نزدیکتر... هوای بوسه دارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:4  توسط کالیوپ  | 

حتمی شده تا حالا یه جوری بشین مث من... نه بتونین بالا بیارین.. نه بتونین قورت بدین... هضمش بماند... دارم خفه میشم... نه بغضه که بریزمش.. نه فریاد که بزنمش...

من خواب دیده ام... در خواب من همه شبیه همند... بی چهره و بی هویت... هیچکس به یاریم نمیاید مگر برای بیش فرو بردنم... و پلک چشمم هی میپرد و میدانم یعنی نه اینکه کسی میاید که شبیه هیچکس نیست... فقط نشان میدهد که عصبیم .. وناخنهایم را میجوم چون برای خودخوری بهتر است از انگشتان دستم شروع کنم... مزرعه بایر قلبم را به آتش میکشم تا ساقه ها و ریشه ها بسوزند و خیر سرم برای کاشت بعدی زمینم حاصلخیز باشد ... آتش میرقصد و من نگاه میکنم و هوسی میشوم که بروم در آغوش بگیرمش و لمسش کنم و با او عشقبازی کنم چون داغ است و بزرگ است و بلد است چطور بی هیچ منتی مرا بسوزاند و من فقط همین را میخواهم که در اوج بسوزم و در انتها در بستر، او باشد و خاکسترم که باد میبردش... اما او از دستم فرار میکند و هی میاید و غمزه ای میکند و دلی میبرد و میرود و من بیحوصله میشوم و میروم و میشنوم که کلاغهای بزرگ پارک ، همسرایی میکنند و میخوانند : " هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم..." و قاه قاه میخندند... نمیدانم به کی!!!

به کسی فکر میکنم که دلش برای دلم میزند و چشمهای خیس و نگرانش را همیشه میبینم و میلرزم و فرار میکنم و گریه میکنم... کسی که حتمن شبیه هیچ کس نیست و میدانم و نمیخواهم که باشد... او اما نمیداند که من چه میبافم و فقط با دو چشم درشتِ تَر نگاهم میکند و مرا نمیفهمد و فقط میگوید : "دیوانه!!! دوستت دارم"....

دیوانه...دیوانه... دیوانه... آهنگ جدایی، سالها پیش نواخته شده...حتا پیش از اولین تولد من... و امروز ارتعاشش در فضاست که میلرزاندم... من متعلق به خود نیستم که خود را به تو تسلیم کنم... کاش میدانستی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:17  توسط کالیوپ  |