|
|
|
|
|
میگم چه دنیای زیبا و پر از عجایبی داریم... اطرافم و آدمایی پر کردن که مغزشون در حالتهای مختلف طولهای متفاوتی داره... متغیره... از ۶ سانت شروع میشه... باهوشترینشون به ۲۰ هم میرسه... گاهی هم هیلی قطور میشه... این دسته آدما هیلی روشنفکرن معمولن... این آدما هیلی با من فرق دارن و اصولن هروقت بتونن تلاش میکنن این تفاوت عقل رو بکنن تو چِشَم یا... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:39 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
"اندیشه، از اسلحه خطرناکتر است. ما که اجازه نمیدهیم کسی اسلحه داشته باشد، چگونه میشود اجازه بدهیم کسی اندیشه داشته باشد؟"
* جوزف استالین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:12 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
همین... بازم یادم بنداز که یه لحظه بعد همه چی میتونه نابود بشه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:10 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
از باغ میبرند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیت کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیت کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند *نمدونم کی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:54 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
در خواب خواهم بود ، آنزمان که در بگشایی در نیمه شبان و آهسته و پاورچین بیایی بالای سرم. حس خواهم کرد بوسه ات را بر پیشانیم و نوازشت را بر موهایم و ...هُرم نفسهایت و آنچه میدانم پیش خواهد آمد، ضربان قلبم را تندتر خواهد کرد... اما کماکان خود را به خواب خواهم زد تا بنشینی و نگاهم کنی و لذت خواهم برد و هیچ نخواهم گفت.. اما سایه لبخندی از صورتم خواهد گذشت و تو خواهی فهمید و مرا در آغوش خواهی گرفت و من تن تورا پس از ماهها ، خواهم بویید و خواهم بوسید... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:30 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
با وجود "آدمی" مث تو ، " حوای" خوبی برای وسوسه ، از کار در نمیومدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:14 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
... معمولا چیزی را غریب می نامیم که ارتباطی با ما ندارد و ما هم به آن وابسته نیستیم. اما آنچه از همه غریبتر است، چیزی است که از همه به ما نزدیکتر است چیزی که فراموش شده، مثل عضوی که مدت زمانی طولانی بی حس بوده یا به کار نرفته و هنگامی که دوباره شروع به احساس آن میکنیم به شکلی غریب نا آشنا مینماید. درست به این دلیل که آن عضو جزو لاینفک وجود ماست... ... برای بسیاری از ما شفا چیزی است که به ما آسایش میدهد و از درد ما میکاهد ، چیزی است که به ما آرامش میبخشد و از ما حمایت میکند و با این حال آنچه را میخواهیم شفا یابد ، اکثرا همان چیزی است که اگر بتوانیم در برابر درد و رنج آن مقاومت کنیم ، ما را شفا خواهد داد....* * : زوایای تاریک حکمت ( پیتر کینگزلی )
My Life Witout Me* ، فک میکنی چطوریه؟ تا حالا فک کردی؟ * : اسم یه فیلمه... پی نوشت : من، حرفی برای گفتن ندارم... من، مدت زمانیه که میخوام خالی بشم... اگه بشم... اگه جوابمو بده... ۴۰ روز دیگه... من ، میخوام من نباشم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:57 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب .. زیر موهای سیاهم دفن شدم... تو مایوسانه آنها را کنار میزدی و نامم را میخواندی... و من همچنان به اعماق فرو میشدم... کنار میزدی... به لبانم بوسه میزدی.. تلاشی عبث برای بازگرداندنم به خود... و من میرفتم که فرو افتم در آغوش " هادس "... آه! تو نواختن فلوتی را هم نمیدانی... پس به دنبال من نیا که راه به جایی نخواهی برد... سرگردان خواهی شد... و من اینرا نمیخواهم ... برگرد... موهای سیاهم مرا میپوشانند... در سرما و طوفان... و حایلند بین من و دنیا... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:51 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
درختچه های یاس کنار دیوارهای بیمارستان.... قبلنا عطری داشتین... !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:30 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم میخواد هیلی اشک بریزم... دلم میخواد کمی هم برقصم... دلم میخواد برم سرکوچه... دلم میخواد برم پشت بوم ، ماه رو نیگا کنم... دلم میخواد دراز بکشم و عوض گوسفند، ستاره بشمرم... دلم میخواد خودمو ناز کنم و برا خودم دل بسوزونم... دلم میخواد با آهنگ امیلی بچرخم... دلم میخواد تک تک درختارو بغل کنم و ببوسم... دلم میخواد هق هق گریه کنم... دلم میخواد تنها بودم... دلم میخواد برم تو پارک، بشینم رو اون نیمکت زیر چراغ... دلم میخواد تو .... دلم میخواد من ... نبودم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:54 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
یه مطلب خوندم تو همشهری... گریه ام گرفت... آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم حتا چرا گریه ام گرفت... فقط میخوام داد بزنم......... دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
"۲ مقام مخالف تخریب جنگلهای گیلان برکنار شدند" فقط باید نشست و نگاه کرد..... همیشه همینطوری هستیم.... حقمونه هر چی سرمون میاد.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:16 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
درد آدما اینه که حرفاشونو نمیتونن بزنن... دردی که میکشیم از نگفتن و انبار شدنش است در دل... از ترکیدن... از بغض کردن و نباریدن... از نبودن کسی که بشنود ... از خالی بودن آنطرف... از محو بودن تصویر روبرو و نویز صدایش... از، در موضع ضعف و تنهایی بودن... از "میس کال" هایی که بوی نزدیک شدن کسی را بدهند... از اس ام اس هایی که شماره ای برای "سند" کردنشان نیست... (یا هست و ...) ... همینجوری دق کردم از بس هیجا نمیتونم حرف بزنم.... هیچوقت نمیتونم .. یا اصن حرفی ندارم بزنم... خفقان مرگ گرفتم انگاری...
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی..... دلم برای خودم تنگ میشود گاهی..... پ.ن. : " رونوشت بدون اصل " جان که کامنت دونی نداری... پستاتو که خوندم حس کردم چقد دلم میخواد حرف بزنم... اما حرفی ندارم... گفتنی هارو گفتی .. رو به کسی که میخوای... بقیه اضافن برای حرف زدن... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 22:51 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه گربه مرده دیدم تو جوب کنار خیابون... یاد خودم افتادم.. اوندفه که مرده بودم...
... و هنوز این "همای عالیقدررررررررررررر" ، حرص استخوان دارد ... مث سگگگگگگ.... و نا اهلان پُرند...
صدای ناله ات، شیپور پیروزی من بود... و وراجی پس از آن،... آه.... نوشیدن شراب فتح در سایه چادر... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:46 توسط کالیوپ
|
|
||