تبليغاتX
I should be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
یک دقیقه ابدی در کنار من،
                                       یک دقیقه ابدی در کنار تو،

تنها یک دقیقه ابدی         با شمارش معکوس ثانیه ها ،
                                                                            پشت چراغ قرمز چهارراه.

و بعد.....
                  " ممنون آقا ... من پیاده میشم.....چِقَد میشه؟؟" 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:15  توسط کالیوپ  | 

بذار اقلن یه "خط" شم
تا بشه با تو مماس شم :
                            "دایره جادویی" من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:9  توسط کالیوپ  | 

... عشق را بر کمان بگذار و زه را بکش!
سینه ام بی عشق است ای یار!

* مسعود کیمیایی

پی نوشت : اگر "یار"ی مانده باشد....  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:53  توسط کالیوپ  | 

And so it is
Just like you said it would be
Life goes easy on me
Most of the time
And so it is
The shorter story
No love, no glory
No hero in her skies
صدای تو در شبان خسته ام بیداد میکند...
ماه میشود و میتابد...
ستاره میشود و میدرخشد...
ابر میشود و میبارد...
ورای آنچه وعده داده بودیَم...

I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes...
... و من چشمهایم را....

And so it is
Just like you said it should be
We'll both forget the breeze
Most of the time
And so it is
The colder water
The blower's daughter
The pupil in denial
... میشنومت... صدایت از درون منست .. و با منست...
نسیم میشوی و میگذری از تنم... باد میشوی و میوزی بر تنم... طوفان میشوی و میکوبی بر تنم...
در من میخوابی و در من خسته میشوی... در من ملتهبی و بخار میشوی...

I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes off you
... و من چشمهایم را میبندم...
I can't take my eyes...
... و من چشمهایم را....

Did I say that I loved you?
مینوشمت... چون کفی آب از چشمه ای در واحه....
Did I say that I want to
Leave it all behind?
و در کنارت میارامم....

I can't take my mind off you
... و من چشمهایم را باز میکنم...
I can't take my mind off you...
... و من چشمهایم را باز میکنم...
I can't take my mind off you
... و من چشمهایم را باز میکنم...
I can't take my mind off you
... و من چشمهایم را باز میکنم...
I can't take my mind off you
... و من چشمهایم را باز میکنم...
I can't take my mind...
... و من چشمهایم را ...
My mind...my mind...
... و چشمهایم ...
'Til I find somebody new

و دیگری را میبینم .................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 20:41  توسط کالیوپ  | 

امروز در محل کارم، مقام ما رو تجلیل "کردن" ... برام مبهم بود که همه با هم رو میخوان تجلیل "کنن"!! یا تک تک قراره تجلیل "کنن"... !! البته مشخص شد که تک تک ، تک تکِ ما رو تجلیل "کردن"... خلاصه امروز کلی تجلیل "شدیم" و حالمون خوب شد...

تو این مملکت ، حق انتخاب نداری... زن و مردت هم زیاد فرقی نداره.. در هر صورت یه کاریت "میکنن" یا تجلیل .. یا تقدیر.. یا تنبیه.. به حکم اینکه زنده ایی... زندگی هم ... از خجالتت در میاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 20:16  توسط کالیوپ  | 

بعضی وقتا کُشتن یه نفر ، ساده ترین و عاقلانه ترین کار در لحظه اس...
گاهی تعجب میکنم که چطو اینکارو نمیکنم؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:38  توسط کالیوپ  |