|
|
|
|
|
هیلی کار دارم... اما دلم نمیاد اینا رو جدا نکنم و ننویسم...
بخش اول... آنچه از دید ما پنهان شده ، معمولا از آنچه که هست واقعیتر است. ما میتوانیم شاهد این موضوع در همه سطوح هستی باشیم. آنچه مفقود شده یا ناپیداست بسیار قدرتمندتر از چیزی است که در مقابل دیدگان ما قرار دارد. همه ما به این امر واقفیم. تنها دردسر این است که فقدان سخت تر از آن است که بتوان تحملش کرد، پس چیزهایی را پیش خودمان میسازیم تا در ناامیدیمان گم شویم . اینها همه بدلهایی موقتی هستند. دنیا ما را با بدلی پس از بدل دیگر پر میکند و سعی میکند ما را مجاب کند که چیزی گم نشده است. اما هیچ چیز قدرت پر کردن حفره ای را که در درون احساس میکنیم ندارد. بنابراین در حالیکه این خلا سایه اش را روی زندگیمان میاندازد ، همچنان به بدلسازی و تبدیل چیزهایی که برای خودمان میسازیم ، ادامه میدهیم...... * زوایای تاریک حکمت... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:53 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگتم...
یاد یه چیزی افتادم .... دلم هواتو کرد... هوای تو رو هم نه... هوای هواتو... هوای یادتو.. هوای دلتنگیتو... باز فرستادیم پیش سهراب... باز حوالم دادی به حافظ و آناتما... دلم هوای نفس کشیدن کرده... کاش... کاش.... نمیدونم.... انگار همین جوری بهتره... "کاش"ی وجود نداره... بهتر از این و نمیتونم متصور شم گاهی.... دیگه از این بهتر؟؟؟؟ شاید برای آخرین بار مث قبل شو.... شاید... یک بار.. همین یکبار... چیزی به زایمان نمانده... شاید کودکم در بدو تولد جز من خوراکی بهتری پیدا نکند!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:33 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
ها ها ها !!!!!!!!! زیادی گم شدم... دارم یخ میزنم وسط تابستون... حسابی هم سنگین (!!!) شدم... gotcha?? به هرحال...
با اجازه از سهراب.... ... منو ببخش که نمیشه به حد کفایت مهربان بود یا سنگدل... یه کدوم... اما یه کدوم باید بود... و من نیستم.. من هیچی نیستم... "آن پشه هم خود تویی"... شاید اگه تو هم میدونستی اینی که میگم چیه اینجوری نمیشد.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:39 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
No one can find me Calm myself down Hooked on your problems Solitude was never seen as loneliness |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:16 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
- هرچی نوشتم همش پرید این چن وخ...اه ه ه ه ه
- آگهی : به یک انگیزه تپل نیاز دارم... - همه زندگیم به " نمیدونم " گذشت.......... - کاش عتیقه بودم تا "ایندیانا جونز" میومد پیدام میکرد ....... - وقت ندارم چرا؟؟؟؟؟ - کاش میشد "خودم" ، نات ریسپونس تو پیجینگ میشدم.... چطو میشه دیس اپیر شد؟؟؟ - میخوام برم قطب ،اونم از نوع جنوبیش،فقط گواهینامه سورتمه سواری ندارم .میدونین از کجا میشه گرفت؟؟ - چرا مجبورم میکنن از این مملکت گل و بلبل!!!! که اینقد دوسش دارم.. دل بکنم.. برم ..متواری شم.. آواره شم تو غربت؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:22 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاس زبان.... کلاس SQL .... تا ۵ عصر هم که هر روز سر کار... کلی مقاله باید نوشت.. کلی برنامه باید نوشت... حالا فقط هری پاتر کم داشتم.. از زندگی افتادم .. اما ... چقد حیفم میاد بخونمش با اینکه دارم بال بال میزنم .. اما... تموم میشه :(( ... من دوس میداشتمش... فعلن که دارم میبلعمش... چشام داره میترکه از بس دوختمش به مانیتور... ولی خداییش هیجان و تخیل ینی این... عجب تخیلی!!!! حسودیم میشه...
حالا... موبایلم هم قطع شد..." از بس که پول ندادم " :ی.... یه دوست قدیمی دیدم که کنار خیابون.. بغل موزه هنرهای معاصر ( امیدوارم بدونین کجاس!! از بس هیشکی نمیدونه خسته شدم از همه!!!) مجسمه هایی میفروشه که خودش با یه مفتول و یه دم باریک و انبردست میسازه.. ۲ سالی هس میشناسمش... البته آقاییه سن و سال دار.. نوه هم داره.. داستان جالبی داره.. معتاد بوده و میذاره کنار و کارش رو ول میکنه (اگه اشتبا نکنم کفاشی میکرده) میاد کنار خیابون مجسمه میسازه.. همه از روی ذهنش و زیبا و با اینکه روی هوا و تو دستش میسازه ، همون اول که میذاره زمین ، کاملن متعادله و بالانس... گاهی حتی نمیدونه چی ساخته.. اسم موجوداتی رو که میسازه هم نمیدونه اما کارش خارق العادس... همون اول از من پرسید اسمم چیه و وقتی داشت برام تعریف میکرد از زندگیش، با میله ها شروع کرد یه کاری کردن.. و آخرش اسم من رو با یک رشته سیم بصورت فضایی ترسیم کرده بود.. نمیشه تصور کرد...فقط با یک رشته سیم... باید دید .. حتا گاهی با دیدن هم نمیشه درک کرد.. من که کاراش رو دوس دارم.. اگه گذارتون افتاد یه سر بزنین... خل شدم... نمدونم چمه.. اما یه چیزیم هس... خدا خیر کنه... هم به خودم .. هم به ... همه... فرستادنم ( بماند کی فرستاد) پیش روانشناس... ۴۵ دقّه حرفایی بم زد که خودم قشنگترشو از برم... نامردی هم نکرد... ۲۵۰۰۰ تومن هم گرفت... تازه آشنا بود و رفیق جشنهای شبانه.. ( فکر بد نکنین) .. دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم شاید شاید شاید حالم بهتر شه .. اما اونوخ از نظر مادی دچار افسردگی حاد میشم... ترجیحن مسکوت بماند بهتر است... دکتر چیه بابا... میگم خل شدم.. باز بگو نه.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:47 توسط کالیوپ
|
|
||