تبليغاتX
?should I be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
دیشب اتفاق بدی برام افتاد.... بعد از مدتها یه کتاب اشعار عاشقانه برداشتم بخونم شاید چیزی از گذشته پیدا شه ، بیدار شه .. هرچی ...
هرچی خوندم هیچ تاثیری نداشت... حوصله ام سر رفت ...به نظرم بی معنی میومد.. اینا ینی چی.. مردک چرا چرت و پلا میگه.. گفتم شاید شعراش حس لازم رو نداره اما در یک لحظه روحانی شهود ، بهم مسجل شده که ایراد از گیرنده است به فرستنده دست نزنید....

هنوز حالم بده.. خیلی بد... خیلی خیلی بد.... من دیگه عاشق نیستم.... من دیشب فهمیدم که خیلی وقته مردم فقط بدنم گرمه حالیم نیست... چیکا کنم... کمک.. کمک... جدی میگم... کمک....

حس باتلاق بودن کل زندگی اصلا حس خوشایندی نیست... دلم برای هیچی نمی طپه ... مطلقا برای هیچی...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:36  توسط کالیوپ  | 

کاش ماجرای بابل پیش نیومده بود... آلمانی خیلی سخته...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:43  توسط کالیوپ  | 

آخی.. اونقد گریه کردم.. اما آخرش نفهمیدم برا چی گریه کردم.. برا "حسن".. برا "بابای امیر".. برا "جنگ".. برا "خودم" ؟؟ اما کلی خالی شدم.. تو مایه های شکوفه زدن...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:21  توسط کالیوپ  | 

آه اسفندیار مغموم... کاش از اول رویین تنت نمیکردن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:54  توسط کالیوپ  | 

نوشتم که بمونم تو رودربایستی خودم.... و تو....

بازم میخوام بنمویسم.... مرداب شدم ... گندیده... و بدبو....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:4  توسط کالیوپ  |