تبليغاتX
?should I be glad of another death
نیایش های یک الهه شقه شده
یه روباه دیدم تو پارک لاله... روباهه بزرگ بود... دلم غنج رفت اما همش نگرانم... بلایی سرش نیاد؟! اونجا امن نیست... وسط شهر؟؟؟؟

پ.ن. : کلی چیز میاد تو ذهنم که میخوام بنویسم مهم نیس کجا اما میخوام بنویسم ... فقط مشکلم اینه که تفکرات خلاقانه ام! همیشه وسط راه به ذهنم میاد صب و شب مهم نیس.. مهم اینه که وقتی یادم میاد امکان نوشتن ندارم... و بدیش اینه که دوباره برمیگرده اون ته... میگنده و فقط بوی گندش بالا میرسه... و سردردش میمونه...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:15  توسط کالیوپ 

1 - اصلا حسی وجود نداره.... هیچ حسی... ینی یه چیزی تو مایه های ولرم.. میگیری که...

2 - داشتم فک میکردم که چرا وضع اینجوریه؟ خب ما الان در قرن 15 هستیم از نظر هجری یه چیزی تو مایه های قرون وسطا و تفتیش عقاید و اینا.. یه 2-3 قرنی طول میکشه وضع عوض شه .. حالا اینکه چرا از نظر شمسی حساب نمیشه کرد و نمیدونم .. اونم میشد تو مایه های قرن 14 که وضع بهتری نمیشه متصور شد .. همش یاد طاعون و اینا میفتم.. شهرهای تاریک با دالونای دراز و مه گرفته ... صداهای جیغ که معلوم نیس از کجا میان... آدمای کثیف و متعغن ...

3 - من دنبال آدم جدید نیستم ... اصلا دنبال آدمی نیستم ... دلم میخواد خودم اونقدر رو زمین قِل بخورم که گوشه هام گِرد شه و خودم تنها برم قِل خوری ...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:51  توسط کالیوپ