|
|
|
|
|
چقد بده آدم همیشه به چیزی مباهات کنه و در موقع مقتضی اون چیز مایوسش کنه ! خدایا هیچ کس رو شرمنده نکن ... پ.ن. : من رو هم ببخش اگه ته دلم شاد شدم از شرمندگی ها! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:59 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
از خودم متعجب شدم و به خودم افتخار کردم ... حادثه بقدری بی اهمیت بود که حتا برای یادآوری در آینده هم جایی ثبت نشد ؛ و فکر میکردم سالهای پیشین که اگر باشد و اتفاق افتد چگونه خواهم بود و چه خواهم کرد ... این پست هم برای یادآوری افتخار به خودم بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:53 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
یه اتفاق جالب ... رفته بودم بانک نزدیک محل کارم... وارد شدم یه خانمی جلوتر از من اومده بود که لباساش مث من بود شال و شلوار سفید و مانتوی آبی ... نشسته بود تا نوبتش بشه . منم نشستم و داشتم نگاش میکردم برام جالب بود که مث همیم تو بانک هم همه نگامون میکردن آخه از بس همه مشکی بودن ما خیلی تو چش بودیم ، شدید کنجکاو شده بودم ببینم کفشش چیه ! وقتی پا شد چشمام 8 تا شد ... کفشش عین کفش من بود هردو هم سفید .... برای این بیشتر عجیب بود که من این کفشو از دم خونمون خریده بودم و الا دم شرکت بودم فاصله هم کم نیست .. بعد بین اینهمه کفش ... الان نمیدونم اون خانمه من بودم یا نه؟! نمیدونم اون اومده جای من یا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:35 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بهم بگه جنبه نداری سریال نبین... اول شرلوک هلمز دیدم عاشقش شدم بعد Supernatural دیدم.. عاشق Dean شدم... حالا به سوی جنوب رو گرفتم.. Benton Fraser... کوچیکتر که بودم تلویزیون می دادش... اون موقع هم دوس میداشتمش اما الان همه قسمتهاشو که دیدم عنان اختیار از کف دادم.... خدا ... کمال گرایی من رو به فنا میده .. و این آدم نمونه ای از کماله ... فعلن البته ... تا سریال بعدی... پ.ن.: البته عشق اولم رو هیچوقت فراموش نمیکنم و همیشه بهش وفادارم... اما چه کنم ... دله دیگه ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:53 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دست هایت را به من بده تا بگریزیم / دست در دست چون دو بال درهم تنیده تا سینه هامان را به آفتاب بگشاییم / شعله ها را بنوشیم / درها و پنجره ها را بکوبیم مانند خبرهای شاد / بر دلها بریزیم / و در دلها طلوع کنیم / چون سپیده دمان ممد حسنلی ( آذربایجان ) پ.ن. 1 : کاش حسی که باعث شده این آقای محترم اینو بگه من داشتم پ.ن. 2 : آیا بلاگفا چش شده؟؟؟ من هی نیگا میکنم میبینم هیچی نظر ندارم (ینی هیشکی نظر نداده!!) بعد یهو باز میکنم میبینم نظر دارم ( البته من به کسی نظر ندارم.. انگار کسی به من نظر داشته ینی برام نظر داشته ینی ...) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:2 توسط کالیوپ
|
|
||