|
|
|
|
|
نخواهم دانست تو در کجا و کدامین دنیا هستی ، تو نیز نخواهی دانست و هردو ، دور از خویش و رویاهای بچه گانه امان ، بزرگ خواهیم شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:58 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
در خواب خواهم بود ، آنزمان که در بگشایی در نیمه شبان و آهسته و پاورچین بیایی بالای سرم. حس خواهم کرد بوسه ات را بر پیشانیم و نوازشت را بر موهایم و ...هُرم نفسهایت و آنچه میدانم پیش خواهد آمد، ضربان قلبم را تندتر خواهد کرد... اما کماکان خود را به خواب خواهم زد تا بنشینی و نگاهم کنی و لذت خواهم برد و هیچ نخواهم گفت.. اما سایه لبخندی از صورتم خواهد گذشت و تو خواهی فهمید و مرا در آغوش خواهی گرفت و من تن تورا پس از ماهها ، خواهم بویید و خواهم بوسید... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:30 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
میبینیَم ، بی هوا ، سر زده ، بی خبر ، ناگهان ، در خیابانی ، پارکی ، سینمایی. تنها نیستی ، من هم ... تنها میشویم لحظه ای... می گوییَم : موهایت... دیگر شبانه نیستند... آنطور که دوست میداشتم... به کفشهایت نگاه میکنم و میگویم : ..... تو هم! ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:48 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم بستنی میخواد... بستنیی که تو برام خریده باشی. اونوخت اون بستنی و فریز میکنم ونگه میدارم تا بعدن نوه ، نتیجه هام که اومدن خونه ام از فریزر در بیارم ونشونشون بدم و بگم : " بچه ها ، یادتون باشه هیچوخت با یه بستنی خر نشین ، اقلن با یه چیز بیشتر و گنده تری(!!!!) خر بشین.. چه دختر چه پسر فرقی نداره." اونوخت بستنی رو بذارم تو آفتاب ظهر تابستون ۸ مرداد و شاهد قطره قطره آب شدن بستنی ۴۰ ساله باشم و بعد نوه نتیجه هام یواشکی بهم بخندن و بگن " مامان بزرگ خل شده... پاک قاطی کرده" و من بشنوم و به روی خودم نیارم و بگم تو دلم که : " آخ نبودین که خل خلیامو ببینین" و بعد فک کنم که یعنی تو هم بعد از ۴۰ سال منو یادته؟ یا نه مث همون روزا که منو یادت میرفت، فراموشم کردی؟؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:51 توسط کالیوپ
|
|
||