|
|
|
|
|
کلاس زبان.... کلاس SQL .... تا ۵ عصر هم که هر روز سر کار... کلی مقاله باید نوشت.. کلی برنامه باید نوشت... حالا فقط هری پاتر کم داشتم.. از زندگی افتادم .. اما ... چقد حیفم میاد بخونمش با اینکه دارم بال بال میزنم .. اما... تموم میشه :(( ... من دوس میداشتمش... فعلن که دارم میبلعمش... چشام داره میترکه از بس دوختمش به مانیتور... ولی خداییش هیجان و تخیل ینی این... عجب تخیلی!!!! حسودیم میشه...
حالا... موبایلم هم قطع شد..." از بس که پول ندادم " :ی.... یه دوست قدیمی دیدم که کنار خیابون.. بغل موزه هنرهای معاصر ( امیدوارم بدونین کجاس!! از بس هیشکی نمیدونه خسته شدم از همه!!!) مجسمه هایی میفروشه که خودش با یه مفتول و یه دم باریک و انبردست میسازه.. ۲ سالی هس میشناسمش... البته آقاییه سن و سال دار.. نوه هم داره.. داستان جالبی داره.. معتاد بوده و میذاره کنار و کارش رو ول میکنه (اگه اشتبا نکنم کفاشی میکرده) میاد کنار خیابون مجسمه میسازه.. همه از روی ذهنش و زیبا و با اینکه روی هوا و تو دستش میسازه ، همون اول که میذاره زمین ، کاملن متعادله و بالانس... گاهی حتی نمیدونه چی ساخته.. اسم موجوداتی رو که میسازه هم نمیدونه اما کارش خارق العادس... همون اول از من پرسید اسمم چیه و وقتی داشت برام تعریف میکرد از زندگیش، با میله ها شروع کرد یه کاری کردن.. و آخرش اسم من رو با یک رشته سیم بصورت فضایی ترسیم کرده بود.. نمیشه تصور کرد...فقط با یک رشته سیم... باید دید .. حتا گاهی با دیدن هم نمیشه درک کرد.. من که کاراش رو دوس دارم.. اگه گذارتون افتاد یه سر بزنین... خل شدم... نمدونم چمه.. اما یه چیزیم هس... خدا خیر کنه... هم به خودم .. هم به ... همه... فرستادنم ( بماند کی فرستاد) پیش روانشناس... ۴۵ دقّه حرفایی بم زد که خودم قشنگترشو از برم... نامردی هم نکرد... ۲۵۰۰۰ تومن هم گرفت... تازه آشنا بود و رفیق جشنهای شبانه.. ( فکر بد نکنین) .. دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم شاید شاید شاید حالم بهتر شه .. اما اونوخ از نظر مادی دچار افسردگی حاد میشم... ترجیحن مسکوت بماند بهتر است... دکتر چیه بابا... میگم خل شدم.. باز بگو نه.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:47 توسط کالیوپ
|
|
||