|
|
|
|
|
وقتی تنهایی چی کار باید بکنی ؟ منظورم رو از تنهایی میفهمی... نه یه "آدم" صِرف کنارت که دست و پا و چشم و گوش داره... منظورم جسم یه موجود دوپای متکلم یا حتا متفکر نیس... وقتی تنهایی و یهو به سرت میزنه اون چیزی که اون تَهِ تَهِ تَهِ دلت داره قُل قُل میکنه رو به یه کسی که میگه دوسِت داره بگی به این امید عبث که بجز فقط شنیدن، یه چیزی هم لای مخش گیر کنه و بفهمه .... اما تو اونقد خری که حالیت نیس اون فقط تحت فشاره و جز اون چیز دیگه نمیفهمه ... تو و دل و احساسات هرچند احمقانت براش " آب و نون " نمیشه... میگیری چی میگم؟..... فقط میخواد خالی شه....
دیگه دوست ندارم.... خیلی داشتم اما دیگه ندارم.. فک کنم دیگه حرفی هم باهات ندارم... شاید دارم زود قضاوت میکنم اما دیگه حوصله صبر و خیر و صلاح و این مزخرفاتی که یه عمر به نافم بستن و ندارم... اصن من یکی نخوام به خیر و صلاحم عمل کنم باید کیو ببینم؟؟؟ اصن میخوام تنها باشم... بنگاه شادمانیتو جَم کن که کُفریم کرده... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:20 توسط کالیوپ
|
||