تبليغاتX
I should be glad of another death - پایان
نیایش های یک الهه شقه شده
سلام....

این آخرین پستِ من میباشد....

یه بار یه گنجیشکی نشسته بود رو یه شاخه درخت.. وختی خواس بپره بره ، به درخت گفت : " خودت و محکم نگه دار که میخوام بپرم" ... درخت گفت : " اصن نفهمیدم کِی نشستی که حالا با پریدنت چیزیم بشه "...

حالا حکایت ماست... کی فهمید ما اومدیم که حالا بگیم که ما داریم میریم...

راستش و بگم چون یه وختایی چیزایی مینوشتم اینجا که به بعضیا بر میخورد ، یا گاهی یه کلمه مینوشتم ۱۰۰ کلمه باید جواب پس میدادم ، یا مورد پرسش قرار میگرفتم که چرا از من نمینویسی ... از این که نوشتی منظورت چی بود.. با من بودی اینی که نوشتی... اون کیه که ازش نوشتی... به کی بجز من داری فک میکنی و ......................................

عطای وبلاگ نویسی را به لقایش بخشیدیم... آن پشه هم خود تویی و ما هیچ نیستیم...

- یک خداحافظی کلیشه ای :

خیلی خوش گذشت ...شاد باشین...  :ی  

دیگه چیزی ندارم بگم... زودتر گورمو گم کنم برم بهتره.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:25  توسط کالیوپ  |