<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>I should be glad of another death</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/</link>
<description>نیایش های یک الهه شقه شده</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 10 Oct 2008 11:50:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بادبادک</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>آخی.. اونقد گریه کردم.. اما آخرش نفهمیدم برا چی گریه کردم.. برا &quot;حسن&quot;.. برا &quot;بابای امیر&quot;.. برا &quot;جنگ&quot;.. برا &quot;خودم&quot; ؟؟ اما کلی خالی شدم.. تو مایه های شکوفه زدن... &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 11:50:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسی</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>آه اسفندیار مغموم... کاش از اول رویین تنت نمیکردن....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 07:23:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت بت ومن</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>نوشتم که بمونم تو رودربایستی خودم.... و تو.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم میخوام بنمویسم.... مرداب شدم ... گندیده... و بدبو.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 08:33:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>سلام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آخرین پستِ من میباشد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بار یه گنجیشکی نشسته بود رو یه شاخه درخت.. وختی خواس بپره بره ، به درخت گفت : &quot;&amp;nbsp;خودت و محکم نگه دار که میخوام بپرم&quot; ... درخت گفت : &quot;&amp;nbsp;اصن نفهمیدم کِی&amp;nbsp;نشستی که حالا با پریدنت چیزیم بشه &quot;... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا حکایت ماست... کی فهمید ما اومدیم که حالا بگیم که ما داریم میریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش و بگم چون یه وختایی چیزایی مینوشتم اینجا که به بعضیا بر میخورد ، یا گاهی یه کلمه مینوشتم ۱۰۰ کلمه باید جواب پس میدادم ، یا مورد پرسش قرار میگرفتم که چرا از من نمینویسی ... از این که نوشتی منظورت چی بود.. با من بودی اینی که نوشتی... اون کیه که ازش نوشتی... به کی بجز من داری فک میکنی و ......................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطای وبلاگ نویسی را به لقایش بخشیدیم... آن پشه هم خود تویی و ما هیچ نیستیم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یک خداحافظی کلیشه ای :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوش گذشت ...شاد باشین... &amp;nbsp;:ی&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه چیزی ندارم بگم... زودتر گورمو گم کنم برم بهتره..... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Sep 2007 18:54:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلیشه های همیشگی اما بدون راه حل یا چرا بلد نیستم دست از نگرانی بردارم و ....</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>وقتی تنهایی چی کار باید بکنی ؟ منظورم رو از تنهایی میفهمی... نه یه &quot;آدم&quot; صِرف کنارت که دست و پا و چشم و گوش داره... منظورم جسم یه موجود دوپای متکلم یا حتا متفکر&amp;nbsp;نیس... وقتی تنهایی و یهو به سرت میزنه اون چیزی که اون تَهِ تَهِ تَهِ دلت داره قُل قُل میکنه رو به یه کسی که&amp;nbsp;میگه دوسِت داره بگی به این امید عبث که بجز فقط شنیدن، یه چیزی هم لای مخش گیر کنه و بفهمه .... اما تو اونقد خری که حالیت نیس اون فقط تحت فشاره و جز اون چیز دیگه نمیفهمه ... تو و دل و احساسات هرچند احمقانت براش &quot; آب و نون &quot; نمیشه... میگیری چی میگم؟..... فقط میخواد خالی شه.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه دوست ندارم.... خیلی داشتم اما دیگه ندارم.. فک کنم دیگه حرفی هم باهات ندارم... شاید دارم زود قضاوت میکنم اما دیگه حوصله صبر و خیر و صلاح و این مزخرفاتی که یه عمر به نافم بستن و ندارم... اصن من یکی نخوام به خیر و صلاحم عمل کنم باید کیو ببینم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصن میخوام تنها باشم... بنگاه شادمانیتو جَم کن که کُفریم کرده... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Aug 2007 15:49:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>هیلی کار دارم... اما دلم نمیاد اینا رو جدا نکنم و ننویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخش اول... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه از دید ما پنهان شده ، معمولا از آنچه که هست واقعیتر است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما میتوانیم شاهد این موضوع در همه سطوح هستی&amp;nbsp;باشیم.&lt;BR&gt;حتی وقتی که بالاخره همانجایی هستیم که میخواهیم باشیم - با کسی که دوستش داریم، با چیزهایی که برای بدست آوردنشان تلاش کرده ایم - هنوز چشممان به افق دوخته شده. چشم ما هنوز قدم بعدی را میکاود، به دنبال عمل بعدی است. از کسی که دوستش داریم میخواهیم چه کند یا چگونه باشد. هرگاه فقط در لحظه حال حضور داشته باشیم، چیزی را ببینیم که داریم میبینیم و چیزی را بشنویم که داریم میشنویم و همه چیزهای دیگر را فراموش کنیم ، احساس میکنیم داریم می میریم و تا زمانی که به چیز دیگری که به خاطرش زندگی میکنیم ، فکر کنیم، ذهنمان ما را شکنجه میکند. باید راهی بیابیم، دور از جایی که هستیم به سوی آنچه که میپنداریم آینده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه مفقود شده یا ناپیداست بسیار قدرتمندتر از چیزی است که در مقابل دیدگان ما قرار دارد. همه ما به این امر واقفیم. تنها دردسر این است که فقدان سخت تر از آن است که بتوان تحملش کرد، پس چیزهایی را پیش خودمان میسازیم تا در ناامیدیمان گم شویم . اینها همه بدلهایی موقتی هستند. دنیا ما را با بدلی پس از بدل دیگر پر میکند و سعی میکند ما را مجاب کند که چیزی گم نشده است. اما هیچ چیز قدرت پر کردن حفره ای را که در درون احساس میکنیم ندارد. بنابراین در حالیکه این خلا سایه اش را روی زندگیمان میاندازد ، همچنان به بدلسازی و تبدیل چیزهایی که برای خودمان میسازیم ، ادامه میدهیم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* زوایای تاریک حکمت...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Aug 2007 20:23:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساده و به سادگی....</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>دلتنگتم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد یه چیزی افتادم .... دلم هواتو کرد... هوای تو رو هم نه... هوای هواتو... هوای یادتو.. هوای دلتنگیتو... باز فرستادیم پیش سهراب... باز حوالم دادی به حافظ و آناتما...&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;باز به &quot;Feel my heart burning&amp;nbsp;&amp;nbsp;.....&amp;nbsp;&amp;nbsp; Deep inside yearning &quot; .... &lt;BR&gt;به &quot; نماز شام غریبان چو گریه آغازم ....&amp;nbsp; به مویه های غریبانه قصه پردازم&quot;.......&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار کردم همون اول هاس... هنوز من پاکم و هنوز تو .....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پاکی منو از من گرفتن... آلودنم به نجاست ... و من میخونم که &quot; باکره ای باید تا مسیحایی بزاید...&quot; و من پرم از کثافت و آبستن توده ای لجن ... پاکی انگشت نمایم میکرد و من ترسیدم... خواستم گم شم در جمع .... و گم شدم..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هوای نفس کشیدن کرده... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش... کاش.... نمیدونم.... انگار همین جوری بهتره... &quot;کاش&quot;ی وجود نداره... بهتر از این و نمیتونم متصور شم گاهی.... دیگه از این بهتر؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید برای آخرین بار مث قبل شو.... شاید... یک بار.. همین یکبار... چیزی به زایمان نمانده... شاید کودکم در بدو تولد جز من خوراکی بهتری پیدا نکند!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Aug 2007 20:02:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گمگشته..</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>ها ها ها !!!!!!!!! زیادی گم شدم...&amp;nbsp;دارم یخ میزنم وسط تابستون... حسابی هم سنگین (!!!) شدم... gotcha?? به هرحال... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اجازه از سهراب....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... &lt;BR&gt;غبار نیلی شب ها راهت می گرفت&lt;BR&gt;و غریو ریگ روان خوابت می ربود.&lt;BR&gt;چه رویاها که پاره نشد!&lt;BR&gt;و چه نزدیکها که دور نرفت!&lt;BR&gt;و&amp;nbsp;تو بر رشته صدایی ره سپردی&lt;BR&gt;که پایانش در من بود.&lt;BR&gt;آمدی تا مرا بویی ،&lt;BR&gt;و من زهر دوزخی ام را با نفست آمیختم&lt;BR&gt;به پاس این همه راهی که آمدی&lt;BR&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو ببخش که&amp;nbsp;نمیشه به حد کفایت مهربان بود یا سنگدل... یه کدوم... اما یه کدوم باید بود... و من نیستم.. من هیچی نیستم... &quot;آن پشه هم خود تویی&quot;... شاید اگه تو هم میدونستی اینی که میگم چیه اینجوری نمیشد.... &lt;BR&gt;خسته ام... و تو همش فک میکنی که برای من داری فداکاری میکنی و از خودگذشتگی... بس کن... واقع بین باش... این من نیستم که رویاهامو با زندگیم قاطی کردم.. تو چیزای نا ممکن میخوای... من رویاهامو دارم و میبینم که زندگیم به رویاهام نمیرسن..اما تو ... نمیدونم... حتما تو درست میگی... مث همیشه.. و من اشتباه میکنم.. مث همیشه... مث همیشه... مث همیشه... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Aug 2007 17:08:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Wings Of GOD</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;No one can find me&lt;BR&gt;Here in my soul&lt;BR&gt;Kicking and screaming&lt;BR&gt;Out of control&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;Calm myself down&lt;BR&gt;Nobody knows&lt;BR&gt;No one can find me&lt;BR&gt;Here in my soul&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;Hooked on your problems&lt;BR&gt;Do I know why&lt;BR&gt;And if you come my way again&lt;BR&gt;Would I lend you a hand&lt;BR&gt;Would I understand&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;Solitude was never seen as loneliness&lt;BR&gt;And things need time&lt;BR&gt;And time leads to other things&lt;BR&gt;And playing roles&lt;BR&gt;Which are limited&lt;BR&gt;By the poor fund of knowledge&lt;BR&gt;In this sick, sick world&lt;BR&gt;We all fall down&lt;BR&gt;Once in a while&lt;BR&gt;Escaping the law of the unexplained pains&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 20:45:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قطعات بی ربط</title>
<link>http://caliope.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>- هرچی نوشتم همش پرید این چن وخ...اه ه ه ه ه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آگهی : به یک انگیزه تپل نیاز دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همه زندگیم&amp;nbsp;به &quot; نمیدونم &quot; گذشت..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کاش عتیقه بودم تا &quot;ایندیانا جونز&quot; میومد پیدام میکرد .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقت ندارم چرا؟؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کاش میشد &quot;خودم&quot; ، نات ریسپونس تو پیجینگ میشدم.... چطو میشه دیس اپیر شد؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- میخوام برم قطب ،اونم از نوع جنوبیش،فقط گواهینامه سورتمه سواری ندارم .میدونین از کجا میشه گرفت؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا مجبورم میکنن از این مملکت گل و بلبل!!!! که اینقد دوسش دارم.. دل بکنم.. برم ..متواری شم.. آواره شم تو غربت؟؟؟ آخه چرا؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2007 19:52:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=caliope&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>caliope</dc:creator>
<guid>http://caliope.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
